پارت ۷۹ | «باز هم گیر کرد!»
پارت ۷۹ | «باز هم گیر کرد!»
صبح روز بعد...
شرکت از همیشه شلوغتر بود.
مانلی آخرین دکمههای کت آراد را مرتب میکرد تا او برای عکاسی آماده شود.
همهچیز تقریباً تمام شده بود.
مانلی یک قدم عقب رفت...
اما ناگهان...
ساعت مچی آراد به آستین مانلی گیر کرد.
هر دو همانجا متوقف شدند.
چند ثانیه فقط با تعجب به آستین و ساعت نگاه کردند.
بعد هر دو همزمان خندیدند.
مانلی با خنده گفت:
«بازم گیر کرد؟»
آراد با لبخند جواب داد:
«فکر کنم ساعت من دلش نمیخواد ازت جدا بشه.»
صورت مانلی از خجالت کمی سرخ شد.
خیلی آرام سعی کرد آستینش را آزاد کند.
در همان لحظه...
دوستانشان از راهرو رد شدند.
یکی از آنها با خنده گفت:
«ببخشید... ما مزاحم شدیم یا مراسم نامزدی شروع شده؟»
صدای خندهی همه در راهرو پیچید.
مانلی با خجالت بالاخره آستینش را آزاد کرد و گفت:
«شما هم فقط منتظر یه بهونهاین!»
همه دوباره خندیدند و فضای شرکت از شوخی و خنده پر شد.
---
پایان پارت ۷۹... 🤍✨
«بعضی لحظههای ساده، بعدها به شیرینترین خاطرهها تبدیل میشوند.»
صبح روز بعد...
شرکت از همیشه شلوغتر بود.
مانلی آخرین دکمههای کت آراد را مرتب میکرد تا او برای عکاسی آماده شود.
همهچیز تقریباً تمام شده بود.
مانلی یک قدم عقب رفت...
اما ناگهان...
ساعت مچی آراد به آستین مانلی گیر کرد.
هر دو همانجا متوقف شدند.
چند ثانیه فقط با تعجب به آستین و ساعت نگاه کردند.
بعد هر دو همزمان خندیدند.
مانلی با خنده گفت:
«بازم گیر کرد؟»
آراد با لبخند جواب داد:
«فکر کنم ساعت من دلش نمیخواد ازت جدا بشه.»
صورت مانلی از خجالت کمی سرخ شد.
خیلی آرام سعی کرد آستینش را آزاد کند.
در همان لحظه...
دوستانشان از راهرو رد شدند.
یکی از آنها با خنده گفت:
«ببخشید... ما مزاحم شدیم یا مراسم نامزدی شروع شده؟»
صدای خندهی همه در راهرو پیچید.
مانلی با خجالت بالاخره آستینش را آزاد کرد و گفت:
«شما هم فقط منتظر یه بهونهاین!»
همه دوباره خندیدند و فضای شرکت از شوخی و خنده پر شد.
---
پایان پارت ۷۹... 🤍✨
«بعضی لحظههای ساده، بعدها به شیرینترین خاطرهها تبدیل میشوند.»
- ۷۸
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط