Novel panleo
Novel panleo
♡ #part⁵⁷ ♡
『 paniz 』
دستاش بیش از حد پیشروی میکرد رو بدنم تا جایی که کنترل خودمم دست خودم نبود
انگار همه تحت کنترل اون بود بدنم خیلی بیقرار بود
میخواست جاهامون رو عوض کنه ، دست رو سینه ستپرش گذاشتم و با نفس نفس لب زدم
_وایسا.. دیونه ...وایسا زخم ات ..اذیت میشه
نچی کرد که سر داخل گودی گردنم برد
رضا: درد دوری تو بدتر از اینه پیشی
کم کم چیزی رو لای پام حس کردم که چشمام رو بستم از درد خواستم جیغی سر بدم که دست رو دهنم گذاشت خم شد طرفم ک لعنتی وار زمزمه کرد
رضا: تو که نمیخوای نمیخوای مامانت بیاد پشت در ببینه دخترش جیکار میکنه
چنگی به پهلوش زدم و بزور گفتم
_عوضی.ی ...خب ..یک.م یواش
که اینار محکم تر کوبید که درد طاقت فرسایی تو واژ*&ن ام پیچید بر یک ان فکر کردم پاره شدم وحشی شده بود امشب
اینبار جامون عوض شده بود ، گفته بودم رو گردنش خیلی احساسه وقته تلافی کردن بود من خیلی بدجنس بودم تازگی ها
کمی بعد که کارش تموم شد که سرم رو بیحال تکیه دادم به گردنش
سینه اش با شدت بالا و پایین می شد ، نفس های داغ و تبدارم رو خالی میکردم
خمار لب زد
رضا: نکن خانم کمیسر نکن اینبار بلند شم جلو و عقب ات رو یکی میکنم
نیشخندی زدم که کارم رو ادامه دادم تا جایی که به سیب گلوش رسیدم بوسه ای بهش زدم
دستم رو گرفت و رو تخت کنار خودش کشید منو ک بعد ملافه رو دورمون انداخت
با آروم شدنمون زیر دلم خیلی درد میکرد جوری که الان میزدم زیر گریه ، من از خود بی خود شده بودم اولین تجربه ام بود اما انگار اون تو رابطه همیشه وحشی بود
به قول خودش انگار جلو و عقب یکی شده بود و از درد میسوخت ، دستی به وا،€ژنم کشیدم که درد اش آروم شه که متوجه شد
دستی به زیر شکمم کشید و ماساژ داد
رضا: الان خوب میشه بخواب پیشی
با جملات دلنشینی که زیر گوشم میگفت خوابم برد ...
به دردی که پیچید تو بدنم دست بردم لای پام و با حس خیسی چشمام رو باز کردم و بلند شدم نگاهی به ملافه کردم
که خونی شده بود کفری لب زدم
_وحشییی ببین چیکار کرده با من
تو تخت نبود با صدای آب متوجه شدم حموم ، بی توجه ملافه دیگه رو از کشو برداشتم و دور خودم پیچیدم
که وقتی بلند شدم همه جام آروم شده بود الا اونجام بیشرف
امشب عروسی یکی دیگه بود من رفته بود شب حجله
بیتوجه به حرف خودم تقه ای به در زدم و وارد حموم شدم
رضا: اوه خانم بیدار شد نگو که دلت یه راند دیگه اینجا میخواد که..
نذاشتم حرف اش رو کامل کنه
_بخدا اونجام داره از درد پاره میشه ، تو کارت تموم شده برو منم دوش بگیرم
با همون حوله دور کمرش بغلم کرد
رضا: مگه میشه ولت کنم حالا بگو کجات درد میکنه
بیحال لب زدم
_اذیتم نکن حالم بده رضا ...
حرف ام نصفه موند و خون در کف حموم ریخت ، با نگرانی بهم نگاه کرد و خواست ملافه رو بزنه کنار که نذاشتم
رضا : بذار ببینم پانیذ
_چیزی نیست دوش بگیرم خوب میشم لطفا برو
بوسه ای رو لبام زد و با یه مراقب باش تنهام گذاشت ، پوفی کشیدم و رفتم زیر دوش آب نمیدونم چطوری غفلت کردم سر از تخت باهاش درآوردم
خوبه به خودم قول داده بودم ببینمش تیکه و پاره اش کنم اما دیشب خلافِ اون چیزه که میخواستم پیش رفت
دوش سریع کردم و حوله رو دور خودم پیچیدم و بعد پد داخل کمد روشویی رو برداشتم و گذاشتم ، حالم به شدت بد بود
عجیب بود مامان نیومده جلو در اتاقم
نگاهی به رضا کردم کاملا حاضر شده بود از کیفی که لباس بر خودم برداشته بودم ، برداشتم ک نگاهم رو دوختم بهش که سمتم اومد
_فکر نکن دیشب اونطوری رفتار کردم اصل ماجرا رو یادم رفته باید همه چی رو توضیح بدی
دست داخل شلوار برد و پوزخندی زد
رضا: منم گفتم این خانم کی شروع میکنه بازجویی رو
مشتی کوبیدم بهش
_الان وقته مسخره بازی نیست...
حرفم رو کامل نکردم که
رضا: من امشب برمیگردم المان میدونم قرار دو روز دیگه اینجا باشی اما اگه میخوای همه چی رو تعریف کنم با من بیا
جلو اومد و سر داخل گردنم بود و همونجا بوسه ای زد و رفت به در بسته نگاه کردم میدونست رو کار حساسم کنجکاویم رو انگولک کرده بود ....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
♡ #part⁵⁷ ♡
『 paniz 』
دستاش بیش از حد پیشروی میکرد رو بدنم تا جایی که کنترل خودمم دست خودم نبود
انگار همه تحت کنترل اون بود بدنم خیلی بیقرار بود
میخواست جاهامون رو عوض کنه ، دست رو سینه ستپرش گذاشتم و با نفس نفس لب زدم
_وایسا.. دیونه ...وایسا زخم ات ..اذیت میشه
نچی کرد که سر داخل گودی گردنم برد
رضا: درد دوری تو بدتر از اینه پیشی
کم کم چیزی رو لای پام حس کردم که چشمام رو بستم از درد خواستم جیغی سر بدم که دست رو دهنم گذاشت خم شد طرفم ک لعنتی وار زمزمه کرد
رضا: تو که نمیخوای نمیخوای مامانت بیاد پشت در ببینه دخترش جیکار میکنه
چنگی به پهلوش زدم و بزور گفتم
_عوضی.ی ...خب ..یک.م یواش
که اینار محکم تر کوبید که درد طاقت فرسایی تو واژ*&ن ام پیچید بر یک ان فکر کردم پاره شدم وحشی شده بود امشب
اینبار جامون عوض شده بود ، گفته بودم رو گردنش خیلی احساسه وقته تلافی کردن بود من خیلی بدجنس بودم تازگی ها
کمی بعد که کارش تموم شد که سرم رو بیحال تکیه دادم به گردنش
سینه اش با شدت بالا و پایین می شد ، نفس های داغ و تبدارم رو خالی میکردم
خمار لب زد
رضا: نکن خانم کمیسر نکن اینبار بلند شم جلو و عقب ات رو یکی میکنم
نیشخندی زدم که کارم رو ادامه دادم تا جایی که به سیب گلوش رسیدم بوسه ای بهش زدم
دستم رو گرفت و رو تخت کنار خودش کشید منو ک بعد ملافه رو دورمون انداخت
با آروم شدنمون زیر دلم خیلی درد میکرد جوری که الان میزدم زیر گریه ، من از خود بی خود شده بودم اولین تجربه ام بود اما انگار اون تو رابطه همیشه وحشی بود
به قول خودش انگار جلو و عقب یکی شده بود و از درد میسوخت ، دستی به وا،€ژنم کشیدم که درد اش آروم شه که متوجه شد
دستی به زیر شکمم کشید و ماساژ داد
رضا: الان خوب میشه بخواب پیشی
با جملات دلنشینی که زیر گوشم میگفت خوابم برد ...
به دردی که پیچید تو بدنم دست بردم لای پام و با حس خیسی چشمام رو باز کردم و بلند شدم نگاهی به ملافه کردم
که خونی شده بود کفری لب زدم
_وحشییی ببین چیکار کرده با من
تو تخت نبود با صدای آب متوجه شدم حموم ، بی توجه ملافه دیگه رو از کشو برداشتم و دور خودم پیچیدم
که وقتی بلند شدم همه جام آروم شده بود الا اونجام بیشرف
امشب عروسی یکی دیگه بود من رفته بود شب حجله
بیتوجه به حرف خودم تقه ای به در زدم و وارد حموم شدم
رضا: اوه خانم بیدار شد نگو که دلت یه راند دیگه اینجا میخواد که..
نذاشتم حرف اش رو کامل کنه
_بخدا اونجام داره از درد پاره میشه ، تو کارت تموم شده برو منم دوش بگیرم
با همون حوله دور کمرش بغلم کرد
رضا: مگه میشه ولت کنم حالا بگو کجات درد میکنه
بیحال لب زدم
_اذیتم نکن حالم بده رضا ...
حرف ام نصفه موند و خون در کف حموم ریخت ، با نگرانی بهم نگاه کرد و خواست ملافه رو بزنه کنار که نذاشتم
رضا : بذار ببینم پانیذ
_چیزی نیست دوش بگیرم خوب میشم لطفا برو
بوسه ای رو لبام زد و با یه مراقب باش تنهام گذاشت ، پوفی کشیدم و رفتم زیر دوش آب نمیدونم چطوری غفلت کردم سر از تخت باهاش درآوردم
خوبه به خودم قول داده بودم ببینمش تیکه و پاره اش کنم اما دیشب خلافِ اون چیزه که میخواستم پیش رفت
دوش سریع کردم و حوله رو دور خودم پیچیدم و بعد پد داخل کمد روشویی رو برداشتم و گذاشتم ، حالم به شدت بد بود
عجیب بود مامان نیومده جلو در اتاقم
نگاهی به رضا کردم کاملا حاضر شده بود از کیفی که لباس بر خودم برداشته بودم ، برداشتم ک نگاهم رو دوختم بهش که سمتم اومد
_فکر نکن دیشب اونطوری رفتار کردم اصل ماجرا رو یادم رفته باید همه چی رو توضیح بدی
دست داخل شلوار برد و پوزخندی زد
رضا: منم گفتم این خانم کی شروع میکنه بازجویی رو
مشتی کوبیدم بهش
_الان وقته مسخره بازی نیست...
حرفم رو کامل نکردم که
رضا: من امشب برمیگردم المان میدونم قرار دو روز دیگه اینجا باشی اما اگه میخوای همه چی رو تعریف کنم با من بیا
جلو اومد و سر داخل گردنم بود و همونجا بوسه ای زد و رفت به در بسته نگاه کردم میدونست رو کار حساسم کنجکاویم رو انگولک کرده بود ....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۸۵
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط