{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی حرف از رابطه میزد تنم میلرزید،من قرار بود بچه آدمی ر

وقتی حرف از رابطه میزد تنم میلرزید،من قرار بود بچه آدمی رو به دنیا بیارم که بویی از انسانیت نبرده بود کسی که به معنای واقعی نمیشناختمش این فرد همون فردی ک توی فضای مجازی باهاش آشنا شدم نبود احسان خیلی مودب و مهربون بود ولی من اینجا دارم یه حیوون میبینم یکی ک توی چشاش جز خشم چیز دیگه ای مشاهده نمیشد
بالاخره ولم کرد و تونستم یه نفس راحت بکشم.
گوشه تشک توی خودم جمع شدم و دستام رو دور تنم پیچیدم.
بدن بیچاره م تحمل درد جدید رو نداشت.
از جاش بلند شد و در حالیکه بوی سیگارش مشامم رو پر کرده بود گفت:
-امشب سگا تو حیاط ازادن
حواست باشه دست از پا خطا نکنی چون اونا مثل من فقط به چند تا زخم و کبودی راضی نمیشن
-منکه بالاخره یروزی از اینجا میرم،دیگه دستت بهم نمیرسه
-گوه نخور ۷ ماه تحمل کنی خودم میبرمت ماهی قرمز
زیادی خونسرد و آروم حرف میزد اما توی چشماش شرارت پیدا بود.
نیشخندی زد و به طرفم خم شد.
موهای بلندم رو پشت گوشم فرستاد و درست همونجا پچ زد:
-بزودی از اینجا میری ولی بعدش آرزو میکنی کاش همینجا میموندی
-میخوای...باهام چکار کنی؟
-گونه م رو به نرمی بوسید و ته ريشش پوستم رو قلقلک داد ،حس عجیبی که ته دلم وول میخورد با حرفاش پرید:
-اول حاملت میکنم...بعدش و بعدا میفهمی قانون بازی فقط بازی کردنه....اینجا سکوت قانون کارمونه فعلا تا همینجا کافیه که بدونی شاپور رفته بود اما عطرش که با بوی سیگار قاطی شده بود هنوز توی اتاق حس میشد.
صدای بارون که بلند شد اون ۲ تا تیکه نون تست و کره بادوم زمینی که برام آورده بود رو برداشتم و لبه پنجره نشستم.
انگار ارتقا درجه پیدا کرده بودم،به جای نون خشک خالی نون تست و کره بادوم زمینی برام می‌آورد.
لبه پنجره نشستم و هوای تازه رو نفس کشیدم.
واقعا راست گفته بود ،سگا توی حیاط ول میگشتن.
یه تیکه نون تست رو روی زمین انداختم و گفتم:
-بیاید بچه ها...شما هم گرسنه اید؟
سگا بوی غذا به مشام شون خورده بود اون یه تیکه نون رو پرت کردم ک دیدم هیچکدوم توجهی به نونی ک من انداختم نکردن چشمشون به من بود و خرناس میکشیدن ک دیدم صادق رفت طرف سگا و جلوی هر کدومشون دوتا ظرف گذاشت ک تو یکی شون خون تازه بود تو ظرف بعدی هم گوشت تازه بود صادق نگاهی به من انداخت و اومد طبقه بالا .....
_چطوری دختر فریدون؟
+اینا چین دادی به سگا
_گوشت تازه
+گوسفند یا گاو؟
_ هیچکدوم.....گوشت آدم
نفسم حبس شد تو سینم لکنت زبان گرفتم گفتم کی...
صادق گفت همون پسری ک جرعت کرد امروز تو صورت آقا شاپور سینه سپر کنه
گفتم اون پسره که مزاحمم بود؟
گفت نه اونو که ۵ روز پیش سگا خوردن
نمیتونستم از ترس نفس بکشم آخه شاپور چرا انقدر سنگ دل بود و هیچکدوم از آدمایی ک میکشت رو دفن نمی‌کرد یا حداقل جنازه هاشون رو به خانواده هاشون نمیداد و بعد از سلاخی اونارو میداد سگاس
صادق رو کرد بهم گفت واس همینه کسی پاشو تو عمارت میزاره توسط سگا کشته میشه همشون ماشالله آدم خوارن آقا احسان روزی ۵ ساعت برای تربیت سگاش وقت میزاره همشون با یه اشاره دست آقا میشینن حتی خم میشن این قانون سرپیچی از آقا حکمش مرگه رو حتی سگا هم میفهمن
شاپور چندتا سگ داره؟
خیلی داره.......۲۰ تا سگ توی این عمارت داره ۳۰ تا توی عمارت دیگه بیش از ۱۰۰ تا دیگه هم از با اصالت ترين هاشون توی عمارت نیویورک ازشون مراقبت میشه همشون مربی دارن
اینو گفت و پاشد رفت منم دهنم باز مونده بود از تعجب
دم دمای صبح بود که صدای ماشین بهم فهموند شاپور و دار و دسته اوباشش برگشتن.
صداهاشون اون شب عجیب خوشحال به نظر میرسید.
انگار اتفاق خوبی افتاده بود.
خودم رو به خواب زدم تا اگه شاپور سراغم اومد بتونم از دستش فرار کنم.
اما ازش خبری نشد و تونستم چند ساعتی رو با خیال راحت بخوابم.
نمیدونم ساعت چند بود که صادق بالاخره اومد سراغم ،بازم مثل روزای قبل یه تیکه نون و آب برام آورده بود تا از گرسنگی نمیرم
به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:
-زودتر صبونه تو بخور بریم بالا شاپور خان باهات کار داره
آب خالی رو به زور قورت دادم تا گلوم باز بشه و با وحشتی که کاملا توی صدام پیدا بود گفتم:
-چ...چرا...چیزی شده؟
-بیا خودت میفهمی ...فقط عجله کن میدونی که حوصله نداره!
-خودش و حوصله ش برن به درک!
این رو زیر لب گفتم و صادق هم چشم غره بدی برام رفت تا حواسم رو جمع کنم.
بعد از صبحانه از جام بلند شدم و همراه صادق به طبقه بالا رفتیم.
شاپور روی صندلی چرمش نشسته و در حالیکه سیگار ارزون قیمتش رو میکشید از پنجره به بیرون خیره نگاه میکرد.
با ورود مون بدون اینکه تغییر حالت بده گفت:
-برام قهوه بیار صادق ...
بعد ببین از طرف چه خبر،برگشته یا نه!
دیدگاه ها (۰)

صادق زیر چشمی بهم نگاهی انداخت و بعد از مکث کوتاهی از اتاق ب...

با قدمای کوتاه به طرفش رفتم و مقابلش که رسیدم پاهاش رو از هم...

با شنیدن صداش ضربان قلبم اوج گرفت،بهش میگفتن شاه دزد همه با ...

وقتی جوابش رو ندادم داد زد-با توام...قرص چی میخوای بخوری؟آب ...

#loveing_or_hateing #Part5_خب‌ کیم ا.ت بگو ببینم هر روز یه ج...

درمانگر عشق. پارت۶۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط