وقتی جوابش رو ندادم داد زد

وقتی جوابش رو ندادم داد زد
-با توام...قرص چی میخوای بخوری؟
آب دهنم رو قورت دادم اصلا نباید میفهمید ناراحتی قلبی دارم.
اما شاپور اون حرفا رو نمیفهمید،میخواست بدونه چیه دستم
گفت:
-لالی مگه دختر!
و بعد خم شد و قرص رو گرفت
باید یکاری میکردم ولی جون نداشتم.
میترسیدم اگه پافشاری کنم بیشتر حساس بشه.
اما برای یبار توی زندگیم شانس باهام یار بود،قبل از اینکه در کیف رو باز کنه تلفش زنگ خورد.
کیف هنوز توی دستش بود که تماس رو برقرار کرد:
-الو...سهیل؟ تا نیم ساعت دیگه میام...
چی ؟ باشه باشه
الان راه میفتم ...
حواست بهش باشه تا بیام
تلفن رو که قطع کرد اونقدر وحشی و عصبی به نظر میرسید که حتی میترسیدم نفس بکشم.
قرصمم رو توی صورتم پرت کرد و رو به صادق گفت :
-ببرش تو اتاقش ،تا برمیگردم سر پاش کن شب باهاش کار دارم صادق یه نگاه به منی که شبیه جنازه روی مبل افتاده بودم انداخت و دنبال شاپور راه افتاد:
-آقا...این دختره جون نداره
بهش رحم کن...میمیره اون وقت دست مون به جایی بند نیستا...
شاپور سوییچش رو از روی میز برداشت و پوزخند صداداری زد:
-اینی که در موردش حرف میزنی توله فریدونه
هیچیش نمیشه ...
یه چند تا هم قرص تقویتی بده بهش
وقت نداریم باید زودتر حامله بشه تا چند روز دیگه
-آقا...حداقل بذارید دکتر خبر کنم دختره انگار...
-صادق؟ یک کلمه دیگه حرف بزنی سرت. رو از تنت جدا میکنم
کاری و که گفتم و کن...شب برگشتم باید بتونه تا صبح زیرم دووم بیاره
دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای گریه هام بلند نشه، من دیگه طاقت نداشتم و کاش زودتر اون بازی تموم میشد
قر۱مو یدونه رو از توی جلدش بیرون آوردم و بدون اب قورت دادم.
بسته قرص رو هم توی لباسم پنهون کردم تا صادق چیزی نفهمه.
کم کم نفسم بالا می‌اومد و درد قفسه سینه م کمتر میشد ولی درد اصلی مال وقتی بود که شاپور برمیگشت و وحشیانه به تن و بدنم میتازید.
تمام روز از ترس برگشتن شاپور به خودم لرزیده بودم،حتی تب هم داشتم.
میترسیدم شب دوباره بیفته به جونم و درد روی درد بهم بده.
اما اون شب از بخت خوبم برنگشت و من میتونستم با خیال راحت بخوابم.
درد قفسه سینه م کمتر شده و به لطف آمپول مسکنی که صادق بهم زد درد بدنم آزارم نمی‌داد.
حتی دستام رو بسته بود تا کبودیا دیده نشن.
اما توی خونه یه خبرایی بود.اینو حس میکردم.
صداهایی که از بیرون می‌اومد و پچ پچ آدماش نشون میداد یه اتفاقی افتاده.
دلم می‌خواست سر در بیارم و بفهمم چه خبره.
وقتی بی خوابی به سرم زد از جام بلند شدم و به طرف در حیاط رفتم.
صدای صادق رو شنیدم که‌ گفت:
-چرت نگو مرد حسابی ...
شاپور حواسش به همه چیز هست
-صادق ...میفهمی چی میگم؟
میگم‌ پلیسا ردش و تا بیمارستان زدن
اگه گیر بیفته چی؟
میدونی این دفعه حکم اعدام...
-هیسس...خفه شووو ...بچه ها صدات و میشنون
هیچی نمیشه
-من‌نگران خودشم ...کم بدبختی نکشیدیم شاپور تا به این قدرت برسه خیلی سختی کشید
کار امشبم که کنسل شد
چند ماهه نقشه ریخته بودیم
-دیر نمیشه
یه شب دیگه میریم
من آمار گرفتم تا آخر هفته تمومه
-این دفعه کار خیلی بزرگه
گیر بیفتیم...

-الکی اسم آقا نشده شاه دزد! شاپور شاهه سلطنت مافیا زیر سلطه آقاس میفهمی داری چی میگی؟
دیدگاه ها (۱)

dark life = 40

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت سیزدهمویو اتچند هفته از اون روز...

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

پارت ۴: از استیجِ رؤیاها تا قلبِ هایب!اون شبِ کنسرت، اصلاً ح...

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

#My_company_model پارت ۳۸ویو بیناصبح با دل درد شدید از خواب ...

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . .◟- #ParT_10 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄تاحا...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁴سه ماه بعد____________...

*🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋اون شب، جیمین شمع‌ها رو فوت کرد.🎂و درست همون لحظ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط