p1
p1
امروز سومین روزی بود که هاگواتز تموم شده بود و میخواستم درباره ی تئودور با پدرم صحبت کنم شاید قبول کنه و بالاخره باهم باشیم
نامه ها رسیدن رفتم و از قسمت سیاه نامه ها تو حیات برشون داشتم
یه نامه از طرف تئو با مهر نات برای من اوه خدای من و یه نامه از طرف عمه به مامان و چی یه نامه از طرف لرد سیاه قاعدتا واسه بابا بود
به اتاق کار بابا رفتم و در زدم
لوسیوس: بیا
دیانا : ببخشید پدر نامه از طرف اربابه
اوسیوس : بیا ببینم دخترم
متن نامه
(( لوسیوس عملیات به خاطر تو شکست خورد پس تو و خانواده امشب بدون لباس مرگخواری به عمارت من میایید۱
پ.ن لباس مشکی بپوشید
ساعت ۸ اینجا باشید ))
بابا با عصبانیت نامه رو رو میز پرت کرد و اهی کشید
دیانا : بابا خوبید
لوسیوس : برو به مامانت و برادرت بگو آماده بشن
دیانا چشم بابا
لوسیوس : صبر کن از طرف عموت نامه رسیده
دیانا : به من مربوط میشه پدر
لوسیوس : بله عموت ازم خواست یه مراسم خانوادگی برگذار کنم تا تو و پسر عموت چارلز درباره خودتون با هم حرف بزنید
دیانا : اجازه دارم درخواستتونو در کنم
لوسیوس : هرگز حتی اگه کسیو پیشنهاد بدی که هم اصیل باشه هم اسلایدرین هم ثروتمند مثل پسر عموت دقیقا مثل پسر عموت شاید
دیانا : اشکالی نداره اگه کسیو معرفی کنم
لوسیوس : بگو
دیانا : تئودور نات خاندان نات درست مثل ملاک هاتون
لوسیوس : از کجا میشناسیش
دیانا : تو مدرسه یکی از دوستام بود و سال آخر بهم گفت پدرش با شما ارتباط داشته پس اجازه داره با خانوادش بیاد منم گفتم باید به شما بگم
لوسیوس : نات البته یادم نبود به اونم فکر میکنم .
دیانا : ممنون پدر
لوسیوس : حالا برو و کاری که بهت گفتم بکن
دیانا : چشم پدر
به اتاق دراکو رفتم و در زدم
دراکو : بیا تو
دیانا : قضیه تئودور ور به بابا گفتم
دراکو : آفرین
بغلم کرد و آروم گردنمو بوسید
دیانا : خبر خوبو گفتم خبر بد اینکه که باید بریم خونه ی ارباب امشب پدر گفت آماده شی به مامانم بگو تا من آماده بشم
دراکو : فاکینگ شت باشه آماده میشم برو دیانا
دیانا : به مامان یادت نره بگی و یادت نره نباید لباس مرگخواری بپوشیم
دراکو : میگم و باشه
دیانا : باید مشکی باشه
دراکو : برو در کمدمو باز کن
دیانا : آها فهمیدم تو این خونه فقط منم که مشکی نمیپوشم
دراکو : دقیقا (خنده)
به اتاقم رفتم و آماده شدم ادکلن نعنایی دخترونمو زدم یه بلیز مشکی جلو باز دکمه دار رسمی و یه دامن پوشیدم نامه تئو رو تو کیفم گذاشتم و گوشی و وسایل لازم
عمارت ریدل ساعت 7:45 pm
متیو : بابا یه ربع دیگه میان
تام : متیو یه ماهه داری رو مغزم راه میری تو لایق هر چی هستی که میخوای هستی ولی فقط ۱۴ دقیقه صبر کن
متیو : باشه همه چی آمادس ؟ مایاااااااا !
مایا : بله ارباب
متیو : چیزایی که گفتم آمادس
مایا : بله
متیو : ملافه تخت مرتبه
مایا : بله ارباب
متیو : اتاق بوی خوب میده
مایا : بله همه چی آمادس.
دیانا ویو :
به عمارت ریدل تلپورت شدیم .
جلوی در ایستادیم یکی از خدمتکار ها درو باز کرد و گفت : ارباب بالا منتظرن
رفیتم داخل و به سمت اتاقی راهنمایی شدیم که ارباب و پسرش که به اونم میگفتیم ارباب بودن معمولا متیو توی جلسات نبود
تام : بشینید
روی صندلی هایی که انگار از قبل برای ما آماده شده بودن نشستیم
تام : مایه تاسفه که برای بار دوم منو ناامید میکنی
متیو : ولی این بار با کروشیاتوس حل نمیشه
با خشم بهش نگاه کردم وظیفه تنبیهات مرگخوار ها با اون بود
تام : بگو متیو
متیو : بی مقدمه لوسیوس دیانا
رنگم پرید نفس کشیدن سخت بود یعنی چی من
دراکو : نگو که (زیر لب) سابیدن دندون ها
متیو : اوه دیانا کل فکر و ذکرم از ۱۶ سالگی که مرگخوار شد و دیدمش عاشقش بودم و حالا میخواهم همه چیزشو مال خودم کنم حتی بدنشو
دیانا : چچچچچی
متیو رو بهم کردو گفت : خب یا میتونم با زور وارد بشم یا خودت عین دختر خوب باهام میای
هیچی نمیگفتم پوکر بودم هممون بودیم
متیو : خب پس با زور وارد بشم
بازومو گرفت اونقدر کوچیک بود که دو دستش جا بشه با قدرت دستش کشیدم مقاومت جواب نمیداد زورش خیلی زیاد بود چی داشت میبردم از اتاق بیرون
دراکو : ولش کن
اومد بگیرتم که بابا دستشو گرفت دستشو با عصبانیت از دست بابا ول کرد
دراکو : اگه نمیری دخترتو نجات بدی میرم خواهرمو نجات بدم
اما بهمون نمیرسید
دستمو به نرده های لیز نازک و مالاکیت میگرفتم و تلاش میکردم در مقابل زورش مقاومت کنم قدرت دستش کم شد تا امیدوار شدم که ولم میکنه از زانوم گفتم و رو دوشش انداخت و داخل اتاق بردم پرتم کرد رو تخت و درو قفل کرد
امروز سومین روزی بود که هاگواتز تموم شده بود و میخواستم درباره ی تئودور با پدرم صحبت کنم شاید قبول کنه و بالاخره باهم باشیم
نامه ها رسیدن رفتم و از قسمت سیاه نامه ها تو حیات برشون داشتم
یه نامه از طرف تئو با مهر نات برای من اوه خدای من و یه نامه از طرف عمه به مامان و چی یه نامه از طرف لرد سیاه قاعدتا واسه بابا بود
به اتاق کار بابا رفتم و در زدم
لوسیوس: بیا
دیانا : ببخشید پدر نامه از طرف اربابه
اوسیوس : بیا ببینم دخترم
متن نامه
(( لوسیوس عملیات به خاطر تو شکست خورد پس تو و خانواده امشب بدون لباس مرگخواری به عمارت من میایید۱
پ.ن لباس مشکی بپوشید
ساعت ۸ اینجا باشید ))
بابا با عصبانیت نامه رو رو میز پرت کرد و اهی کشید
دیانا : بابا خوبید
لوسیوس : برو به مامانت و برادرت بگو آماده بشن
دیانا چشم بابا
لوسیوس : صبر کن از طرف عموت نامه رسیده
دیانا : به من مربوط میشه پدر
لوسیوس : بله عموت ازم خواست یه مراسم خانوادگی برگذار کنم تا تو و پسر عموت چارلز درباره خودتون با هم حرف بزنید
دیانا : اجازه دارم درخواستتونو در کنم
لوسیوس : هرگز حتی اگه کسیو پیشنهاد بدی که هم اصیل باشه هم اسلایدرین هم ثروتمند مثل پسر عموت دقیقا مثل پسر عموت شاید
دیانا : اشکالی نداره اگه کسیو معرفی کنم
لوسیوس : بگو
دیانا : تئودور نات خاندان نات درست مثل ملاک هاتون
لوسیوس : از کجا میشناسیش
دیانا : تو مدرسه یکی از دوستام بود و سال آخر بهم گفت پدرش با شما ارتباط داشته پس اجازه داره با خانوادش بیاد منم گفتم باید به شما بگم
لوسیوس : نات البته یادم نبود به اونم فکر میکنم .
دیانا : ممنون پدر
لوسیوس : حالا برو و کاری که بهت گفتم بکن
دیانا : چشم پدر
به اتاق دراکو رفتم و در زدم
دراکو : بیا تو
دیانا : قضیه تئودور ور به بابا گفتم
دراکو : آفرین
بغلم کرد و آروم گردنمو بوسید
دیانا : خبر خوبو گفتم خبر بد اینکه که باید بریم خونه ی ارباب امشب پدر گفت آماده شی به مامانم بگو تا من آماده بشم
دراکو : فاکینگ شت باشه آماده میشم برو دیانا
دیانا : به مامان یادت نره بگی و یادت نره نباید لباس مرگخواری بپوشیم
دراکو : میگم و باشه
دیانا : باید مشکی باشه
دراکو : برو در کمدمو باز کن
دیانا : آها فهمیدم تو این خونه فقط منم که مشکی نمیپوشم
دراکو : دقیقا (خنده)
به اتاقم رفتم و آماده شدم ادکلن نعنایی دخترونمو زدم یه بلیز مشکی جلو باز دکمه دار رسمی و یه دامن پوشیدم نامه تئو رو تو کیفم گذاشتم و گوشی و وسایل لازم
عمارت ریدل ساعت 7:45 pm
متیو : بابا یه ربع دیگه میان
تام : متیو یه ماهه داری رو مغزم راه میری تو لایق هر چی هستی که میخوای هستی ولی فقط ۱۴ دقیقه صبر کن
متیو : باشه همه چی آمادس ؟ مایاااااااا !
مایا : بله ارباب
متیو : چیزایی که گفتم آمادس
مایا : بله
متیو : ملافه تخت مرتبه
مایا : بله ارباب
متیو : اتاق بوی خوب میده
مایا : بله همه چی آمادس.
دیانا ویو :
به عمارت ریدل تلپورت شدیم .
جلوی در ایستادیم یکی از خدمتکار ها درو باز کرد و گفت : ارباب بالا منتظرن
رفیتم داخل و به سمت اتاقی راهنمایی شدیم که ارباب و پسرش که به اونم میگفتیم ارباب بودن معمولا متیو توی جلسات نبود
تام : بشینید
روی صندلی هایی که انگار از قبل برای ما آماده شده بودن نشستیم
تام : مایه تاسفه که برای بار دوم منو ناامید میکنی
متیو : ولی این بار با کروشیاتوس حل نمیشه
با خشم بهش نگاه کردم وظیفه تنبیهات مرگخوار ها با اون بود
تام : بگو متیو
متیو : بی مقدمه لوسیوس دیانا
رنگم پرید نفس کشیدن سخت بود یعنی چی من
دراکو : نگو که (زیر لب) سابیدن دندون ها
متیو : اوه دیانا کل فکر و ذکرم از ۱۶ سالگی که مرگخوار شد و دیدمش عاشقش بودم و حالا میخواهم همه چیزشو مال خودم کنم حتی بدنشو
دیانا : چچچچچی
متیو رو بهم کردو گفت : خب یا میتونم با زور وارد بشم یا خودت عین دختر خوب باهام میای
هیچی نمیگفتم پوکر بودم هممون بودیم
متیو : خب پس با زور وارد بشم
بازومو گرفت اونقدر کوچیک بود که دو دستش جا بشه با قدرت دستش کشیدم مقاومت جواب نمیداد زورش خیلی زیاد بود چی داشت میبردم از اتاق بیرون
دراکو : ولش کن
اومد بگیرتم که بابا دستشو گرفت دستشو با عصبانیت از دست بابا ول کرد
دراکو : اگه نمیری دخترتو نجات بدی میرم خواهرمو نجات بدم
اما بهمون نمیرسید
دستمو به نرده های لیز نازک و مالاکیت میگرفتم و تلاش میکردم در مقابل زورش مقاومت کنم قدرت دستش کم شد تا امیدوار شدم که ولم میکنه از زانوم گفتم و رو دوشش انداخت و داخل اتاق بردم پرتم کرد رو تخت و درو قفل کرد
- ۱۲۳
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط