{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با شدت تکان دادن دستی من را از خاطرات بیرون کشاند

با شدت تکان دادن دستی من را از خاطرات بیرون کشاند

صبا را دیدم که کنارش ترانه و عسل وایساده بودند با نگرانی نگاهم میکردن صبا با نگرانی گفت: شیرین...شیرین جواب بده دختر نصف عمرمون کردی

باز چشمانم از اشک پر شد زمزمه کنان گفتم : فرهاد بود فر... قبل از آنکه حرفم را کامل بگم سریع به پشت سرم نگاهی کردم نبود ولی دختری نشسته بود با موهایی بلوند و زیبا ، خوشگل بود داشت به دستانش نگاه میکرد

برگشتم نگاهم به صبا دوختم گفتم : صبا پس فرهاد کوش؟؟

ترانه که تا الان سکوتی کرده بود گفت : شیرینی جونم رفت دستشویی

سرم را گذاشتم روی میز چند دقیقه گذشت که عسل با صدایی نسبتا بلندی گفت: اومدش ، سرم را سریع از روی میز گرد برداشتم و نگاهی به پشتم کردم دقیقا نشسته بود روبه روی آن دختر زیبا ، چقدر مرد شده الان حتما ۳۸ سالی دارد ولی هیچ تغییری نکرده بود فقط یکمی پخته تر از آن روز ها شده بود چانه ام شروع به لرزیدن کرد یعنی آن دختر کیست؟؟ نکند زنش است ، وای خدایا من چقدر خنگ هستم خب معلوم است ازدواج میکند ناسلامتی ۳۸ سالی دارد

نفس عمیقی کشیدم با پشت دستانم صورت خیسم را پاک کردم و آرام از جایم بلند شدم ...

به سمت میزشان رفتم ما بین آن دختر زیبا و فرهاد ایستادم هردو با تعجب نگاهم میکردن ولی نگاه من فقط و فقط به فرهاد بود

باز چشمانم از اشک خیس شده بود چقدر خودم را ضعیف میدیدم همان طور که صدایم میلرزید گفتم : قولتو شکستی ، بهش عمل نکردی فرهاد ، قلبمو شکستی فرهاد نامرد ایندفعه با صدای بلندی گفتم : ازت متنفرم بی معرفت

با سرعت به سمت در رستوران بزرگ رفتم وقتی از رستوران خارج شدم با صدایی بلند شروع به گریه کردن کردم ، با سرعتی زیاد به سمت پشت رستوران رفتم همانجا رو زمین زانو زدم سرم را پایین گرفتم

چقدر این دنیا و آدمانش نامرد بوده اند به راحتی دل میشکاندن ، فرهاد خیلی بد کردی بهم ازدواجت به جهنم ولی چرا به قولت عمل نکردی چرا دو سال دیگر به سال هایی که گفته بودی اضافه شد

متوجه بارانی شدم که داشت با شدت میبارید هرچه باشد وسط پاییز است

سرم را بالا کردم ، چشمانم را بستم ، باران همیشه آرامش خاصی بهم میداد

چند دقیقه ای که گذشت دیدم دیگه بارانی رو صورتم فرود نمی آید ... چشمانم را باز کردم ، فرهاد را دیدم که با اخمی در هم بالا سرم با چتر وایساده بود
سرم را پایین انداختم داشتم به این فکر میکردم که چقدر دل تنگش شده بودم در همین فکرا بودم ناگهان صدایش را شنیدم گفت : پاشو سرما میخوری ، که مطمئنم خوردی

میخواستم بهش بگویم مگه دکتری ، یادم آمد بله دکتر است آن هم جراح متخصص اعصاب

آرام از جایم بلند شدم رو به رویش ایستادم و در چشمان سبز و عسلی رنگش نگاه کردم

اندازه یک قدم باهایم فاصله داشت ، یک قدم به جلو آمد ناخداگاه یک قدم به عقب برداشتم در جایش متوقف شد چشمانش غمگین بود گفت : چرا ازم فرار میکنی کوچولو؟

ازش حرصی شدم طوری رفتار میکرد که انگار اتفاقی نیوفتاده است با صدای بلندی گفتم : اولا که من کوچولو نیستم دوما شما یک مرد نامحرمید واسه چی باید نزدیکتان بشم؟

کلافه دستی در موهای خوش حالت و خرمایی رنگش کشید گفت: شیرین تند نرو برات توضیح میدم ، فکر کردی من قولم رو شکستم ناراحت نشدم؟شدم میفهمی شدم ، شیرین تو هیچی نمیدونی .. نمیدونی چه اتفاقی اونجا افتاد شیرین

داد زدم : ساکت ، میدونم یعنی فهمیدم تو این دوسال چه اتفاقی افتاده پوزخندی گوشه ی لبم جا خوش کرد :آقا داشتن ترتیب عروسیشون رو با اون خانوم میدادن

فرهاد با چشمایی گشاد گفت : کدوم عروسی ؟؟ کدوم زن ؟؟

با چانه لرزان گفتم : همون زنه که تو رستوران نشسته دیگه ، البته بایدم ازدواج کرده باشی نا سلامتی پیری واسه خودت شدی

اول فرهاد با صورتی مبهوت نگایم کرد بعد شروع به قهقهه زدن کرد در دلم بهش گفتم : مرض رو آب بخندی

همانطور که رگه هایی خنده در چهره اش بود گفت : دختر تو چی فکر کردی ، اون دختری که اونجا نشسته دختر شریک پدرمه

با تیزی گفتم : دختر شریک بــــابـــــات با تو توی رستوران چیکار میکرد؟؟
از لحنی که بابات را کشیدم باز خنده اش گرفت

یک ابرو انداخت بالا گفت : الان وقتش نیست بعدا توضیح میدم بهتره بریم تو رستوران

بازویم را گرفت و همراه خودش کشید

بهش یک نگاهی انداختم پیش خودم گفتم : ولی من هنوز از دستش خیلی دلخورم حس کردم دلش برام تنگ نشده در این شیش سال...




چطوره؟؟؟خوبه؟؟؟؟یا گند زدم؟؟؟؟ 😄
....
دیدگاه ها (۱۴)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 183♡⁠。⁠)⁩اخم کر...

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_7منه لعنتی داشتم چه غلطی میک...

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای آزار دهنده ی زنگ ساعت گوشیم ، دستم رو...

دوست دختر کوچولوی من

نام سناریو: از اجبار تا علاقه پارت: ششاون خانم: پس تو میلنی،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط