رویاست یا واقعیت
رویـاسـتـ یـا واقـعـیـتـ ؟
𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁹
و بدون معطلی ....
اون رو میبوسه .
آنیا اول چشماش رو میبنده. سعی میکنه دامیان رو همراهی کنه اما... نمیتونه به خودش میاد و میفهمه که نباید همچین کاری کنه سریعا دامیان رو هل میده و دامیان هم به خودش میاد و از اونجا به سرعت میره.
آمه که بعد از بوسه آنیا و دامیان غیب شد.
کل کالج هم که ..... فکر کنم خودتون فهمیده باشید.
اما دامیان
دامیان ویو
به سرعت از اونجا خارج شدم.....
این چه کاری بود کردم....دست خودم نبود انگار. انگار. عاشقش شدم؟ تچ.عمرا. ذهن مریض من فقط این مزخرفات رو بهم میگه تا از اهدافم جلوگیری کنه.
اون بوسه هم بهتره فراموشش کنم هر پسری تو عمرش از این کارا کرده...یکیش هم من
ولی اگر پدرم بفهمه چی نه نه نه نباید بزارم از الان دیگه همچین کاری رو مرتکب نمیشم.نه به خاطر اون دهاتی نه
آنیا ویو
یعنی چی؟ شاید زیاده روی کردم.
الان نمیدونم بخاطر پلن B خوشحال باشم یا بخاطر اینکه منو بوسید ناراحت.....
الان من موفق شدم؟ یا نه؟
باید چکار کنم باید باهاش حرف بزنم؟ باید باید باید.....
که یکهو بکی میاد و بلند داد میزنه: آنیااا چانننننننن تبریک میگممممم
آنیا گوشاش رو میگیره: هی بکی بیخیال هیچی نشده
بکی: پس همو نبوسیدین؟
آنیا: نه.....
بکی: جدی؟
آنیا محکم شونه های بکی رو میگیره: بعد مدرسه به یکی از اون شراب های مثلا خوبت نیاز دارم....
بکی یه چشمک میزنه: حله 🫡
بعد از ظهر بکی یه پارتی میگیره و کل کلاس رو دعوت میکنه به دامیان یک پیامک میده و میگه: دامیان همین حالا بیا بیمارستان و آدرس مکان رو میده.
آنیا یک کراپ و دامن پوشیده و به طور خیلی غیر عادی مست کرده.
بکی: اوه آنیا چان تو چرا اینقدر خوردی!
آنیا: من؟ نه بابا من نخورزم که همش تقصیر پسر ۳۴۹ئه
بکی: پسر ۳۴۹؟ منظورت پسر ۲ ؟ به هرحال باید بری خونه اصلا حالت خوب نیست.
دامیان با سرعت ماشین رو پارک میکنه و وارد پارتی میشه
بکی: اوه دامیان به موقع رسیدی
دامیان: اینجا بیمارستانه؟ مطمئنی؟ بکی گول حقه احمقانه تورو خوردم ای خدا
بکی: به هرحال فرقی با بیمارستان نداره باید آنیا رو ببری خونه حالش جالب نیست مرغ عاشق
دامیان: چی یعنی چی حالش بده؟چی شده باز بعدشم به دوست پسرش بگه بیاد ببرتش من رفتم.
بکی آستین دامیان رو میگیره: نخیرم آقا پسر جایی نمیری. باید ببریش خونه من بدمش دست یه پسره غریبه یه بلایی سرش بیارن تو گردن میگیری هوممم؟؟؟؟
دامیان از روی ناچاری یه آهی میکشه.
دامیان: کجاست؟
بکی از جلوی آنیا میره کنار
آنیا اون پشت: هی.... شما پسر ۳۴۹ رو ندیدید؟هاااا؟؟؟ جواب بدید میخوام منو ببوسهههه
یهو دامیان جا میخوره صورتش به طوری که کل بدنش عرق کنه قرمز میشه
بکی: اوه مثله اینکه خوشش اومده.
دامیان: دهنت رو ببند بکی .
دامیان با استرس جلوی آنیا میره.
آنیا چشماش به دامیان میخورن
آنیا: هی.....تووو
و انگشتاش رو به سمت دامیان گرفته
اینجا چکار میکنی ؟ اومدی منو ببوسی؟ دوباره؟ نه نه نه نمیزااااارمممم دوبش دوبش برو کنار آقای دپزموند دوبش
دامیان: بکی چرا اینقدر به خوردش دادی
بکی: تو مدرسه گفت که بعد از ظهر ببرمش و کلی از اینا بهش بدم چون نیاز داره منم به حرفش گوش دادم همین....
دامیان ویو.
بخاطر اون کار من اینکارو کرده؟ اینقدر بهش فشار اوردم؟ ولی فقط چند دقیقه بود که.
باید جلوی خودم رو میگرفتم باید این موضوع رو حل کنم
دامیان آنیا رو کول میگیره(چجوری نوع کولش رو بگم اونطوری که تو کشتی یور رو بغل گرفته بود)
آنیا : هی منو بزار زمین و برو اون دختره رو کول کن. همین حالا بزار منو زمیننننن
دامیان: هه.. خیلی بامزه میشی. البته فقط وقتی مستی.
آنیا: هیییییی ولممممم کننن
و دامیان آنیا رو میزاره تو ماشین.
خودش سوار میشه و حرکت میکنه.
آنیا: وای این ماشین ۲۳۰۵ لامبورگینی که واو
و میخواد که به فرمون دست بزنه
دامیان فورا دست آنیا رو پس میزنه : بهش دست نزن.
آنیا: خیلی بی ادبی به مامانم میگم.
دامیان خنده ریزی میزنه.
آنیا: راستی....پسر۴۳۹ یا نمیدونم۳۴۹ من خونه تنهام نمیخوام برم خونه ها..... گفته باشم
دامیان: مامان بابات کجان؟
آنیا: نمیدوچونم.
دامیان دادی سر میده و میگه : یعنی چی یچیزی بگو
آنیا : خیلی خببببب مامان و بابام مأموریت مخفییی دارننننن اوکی؟؟؟؟؟
دامیان: به کل روانی شدی از همون اول بگو سرکارن ماموریت؟تچ..
آنیا هر دفعه هر کلمه رو آروم تر از قبل میگه تا وقتی که خوابش میگیره
دامیان آه میکشه: اخیش راحت شدم....
𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁹
و بدون معطلی ....
اون رو میبوسه .
آنیا اول چشماش رو میبنده. سعی میکنه دامیان رو همراهی کنه اما... نمیتونه به خودش میاد و میفهمه که نباید همچین کاری کنه سریعا دامیان رو هل میده و دامیان هم به خودش میاد و از اونجا به سرعت میره.
آمه که بعد از بوسه آنیا و دامیان غیب شد.
کل کالج هم که ..... فکر کنم خودتون فهمیده باشید.
اما دامیان
دامیان ویو
به سرعت از اونجا خارج شدم.....
این چه کاری بود کردم....دست خودم نبود انگار. انگار. عاشقش شدم؟ تچ.عمرا. ذهن مریض من فقط این مزخرفات رو بهم میگه تا از اهدافم جلوگیری کنه.
اون بوسه هم بهتره فراموشش کنم هر پسری تو عمرش از این کارا کرده...یکیش هم من
ولی اگر پدرم بفهمه چی نه نه نه نباید بزارم از الان دیگه همچین کاری رو مرتکب نمیشم.نه به خاطر اون دهاتی نه
آنیا ویو
یعنی چی؟ شاید زیاده روی کردم.
الان نمیدونم بخاطر پلن B خوشحال باشم یا بخاطر اینکه منو بوسید ناراحت.....
الان من موفق شدم؟ یا نه؟
باید چکار کنم باید باهاش حرف بزنم؟ باید باید باید.....
که یکهو بکی میاد و بلند داد میزنه: آنیااا چانننننننن تبریک میگممممم
آنیا گوشاش رو میگیره: هی بکی بیخیال هیچی نشده
بکی: پس همو نبوسیدین؟
آنیا: نه.....
بکی: جدی؟
آنیا محکم شونه های بکی رو میگیره: بعد مدرسه به یکی از اون شراب های مثلا خوبت نیاز دارم....
بکی یه چشمک میزنه: حله 🫡
بعد از ظهر بکی یه پارتی میگیره و کل کلاس رو دعوت میکنه به دامیان یک پیامک میده و میگه: دامیان همین حالا بیا بیمارستان و آدرس مکان رو میده.
آنیا یک کراپ و دامن پوشیده و به طور خیلی غیر عادی مست کرده.
بکی: اوه آنیا چان تو چرا اینقدر خوردی!
آنیا: من؟ نه بابا من نخورزم که همش تقصیر پسر ۳۴۹ئه
بکی: پسر ۳۴۹؟ منظورت پسر ۲ ؟ به هرحال باید بری خونه اصلا حالت خوب نیست.
دامیان با سرعت ماشین رو پارک میکنه و وارد پارتی میشه
بکی: اوه دامیان به موقع رسیدی
دامیان: اینجا بیمارستانه؟ مطمئنی؟ بکی گول حقه احمقانه تورو خوردم ای خدا
بکی: به هرحال فرقی با بیمارستان نداره باید آنیا رو ببری خونه حالش جالب نیست مرغ عاشق
دامیان: چی یعنی چی حالش بده؟چی شده باز بعدشم به دوست پسرش بگه بیاد ببرتش من رفتم.
بکی آستین دامیان رو میگیره: نخیرم آقا پسر جایی نمیری. باید ببریش خونه من بدمش دست یه پسره غریبه یه بلایی سرش بیارن تو گردن میگیری هوممم؟؟؟؟
دامیان از روی ناچاری یه آهی میکشه.
دامیان: کجاست؟
بکی از جلوی آنیا میره کنار
آنیا اون پشت: هی.... شما پسر ۳۴۹ رو ندیدید؟هاااا؟؟؟ جواب بدید میخوام منو ببوسهههه
یهو دامیان جا میخوره صورتش به طوری که کل بدنش عرق کنه قرمز میشه
بکی: اوه مثله اینکه خوشش اومده.
دامیان: دهنت رو ببند بکی .
دامیان با استرس جلوی آنیا میره.
آنیا چشماش به دامیان میخورن
آنیا: هی.....تووو
و انگشتاش رو به سمت دامیان گرفته
اینجا چکار میکنی ؟ اومدی منو ببوسی؟ دوباره؟ نه نه نه نمیزااااارمممم دوبش دوبش برو کنار آقای دپزموند دوبش
دامیان: بکی چرا اینقدر به خوردش دادی
بکی: تو مدرسه گفت که بعد از ظهر ببرمش و کلی از اینا بهش بدم چون نیاز داره منم به حرفش گوش دادم همین....
دامیان ویو.
بخاطر اون کار من اینکارو کرده؟ اینقدر بهش فشار اوردم؟ ولی فقط چند دقیقه بود که.
باید جلوی خودم رو میگرفتم باید این موضوع رو حل کنم
دامیان آنیا رو کول میگیره(چجوری نوع کولش رو بگم اونطوری که تو کشتی یور رو بغل گرفته بود)
آنیا : هی منو بزار زمین و برو اون دختره رو کول کن. همین حالا بزار منو زمیننننن
دامیان: هه.. خیلی بامزه میشی. البته فقط وقتی مستی.
آنیا: هیییییی ولممممم کننن
و دامیان آنیا رو میزاره تو ماشین.
خودش سوار میشه و حرکت میکنه.
آنیا: وای این ماشین ۲۳۰۵ لامبورگینی که واو
و میخواد که به فرمون دست بزنه
دامیان فورا دست آنیا رو پس میزنه : بهش دست نزن.
آنیا: خیلی بی ادبی به مامانم میگم.
دامیان خنده ریزی میزنه.
آنیا: راستی....پسر۴۳۹ یا نمیدونم۳۴۹ من خونه تنهام نمیخوام برم خونه ها..... گفته باشم
دامیان: مامان بابات کجان؟
آنیا: نمیدوچونم.
دامیان دادی سر میده و میگه : یعنی چی یچیزی بگو
آنیا : خیلی خببببب مامان و بابام مأموریت مخفییی دارننننن اوکی؟؟؟؟؟
دامیان: به کل روانی شدی از همون اول بگو سرکارن ماموریت؟تچ..
آنیا هر دفعه هر کلمه رو آروم تر از قبل میگه تا وقتی که خوابش میگیره
دامیان آه میکشه: اخیش راحت شدم....
- ۳۹۲
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط