{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

#P𝗔R𝗧 : 75
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
+چرا..چرا ما اینجاییم؟

ــ طاقت شنیدن حقیقت رو داری؟

لارا با صدایی لرزان و نفس نفس گفت:کدوم حقیقت؟هرچیز که مربوط به گذشته باشه باعث درد کشیدنم میشه

جونگکوک بلند شد دستش رو به سمت لارا بلند کردو گفت:پاشو!

+چ..چی؟

ــ باهم می‌ریم تو اون خونهِ نفرین‌شده... جایی که همه کابوس‌هات زنده می‌شن

لارا با چشم هایی اشکی بهش زل زد، کمی بعد بلند خندید و گفت:شوخیت گرفته؟
اگه میخوای اذیتم کنی راه های دیگه ای هم هست

ــ مگه نگفتی بهم اعتماد داری؟پس این رفتارات واسه چیه؟

لارا سکوت کرد... حس بی‌اعتمادی مثل خوره به جونش افتاده بود
نفسش بند می‌اومد ، دنیا دور سرش می‌چرخید. دیگه نمی‌تونست به هیچ‌کسی تکیه کنه ، حتی به اون چشمای گرم جونگکوک.

ــ درک میکنم که درد زیادی داری..و رفتن تو اون خونه برات خیلی سخته اما باور کن من فقط میخوام کمکت کنم..!

+چجوری میخوای کمکم کنی؟با یاداوری خاطراتِ تلخه گذشته؟تو خودت هنوز خیلی چیز هارو نمیدونی
هیچ کس تو اون بازی هیچ گناهی نداشت فقط بخاطر من..بخاطر گناهی که نکردم..
یکی به نام جک-

صداش گرفته بود دیگه نتونست حرف بزنه و فقط گریه میکرد

ناگهان شخصی از پشت درخت‌ها با قدم‌های سنگین نزدیک شد... صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پاهاش، مثل نوای مرگ بود
نزدیک اومد وگفت: صدای گریه‌هات گرگ‌های جنگل رو بیدار می‌کنه... و شاید جونتون بگیره


هردو با تعجب به پشت سرشون نگاه کردن..اون شخص هوانگ هیونجین بود
با دست هایی خـونـی موهایی نامرتب و لباس هایی پاره

+تو..تو اینجا چیکار میکنی؟

هیونجین بلند خندید ، جلو اومد کنار جونگکوک وایستاد و گفت:درستش اینه..گفتن حقیقتی که از زهر تلخ تره..

پوزخندی زد و به جونگکوک نگاه کرد

ــ برو پیِ کارت.

هیونجین خطاب به لارا گفت:جک واقعی کسی که فرصت یه زندگی ساده رو با پدر مادر و برادرت رو ازت گرفت تو اون خونست..چرا نمیری ببینیش؟جرعتش رو نداری؟

لارا با درد زیادی که توی قلبش سنگینی میکرد بلند شد

+فکرمیکنی من چیزی برای از دست دادن دارم؟

ــ چه غلطی میخوای بکنی؟

توجهی نکرد و به سمت خونه قدم برداشت جونگکوک درحالی که پشت سرش میومد گفت:واقعا میخوای بدونی؟

+میبینی که

جونگکوک چیزی نگفت و باهم راه افتادن..
جلوی در رسیدن که هیونجین داد زد:احمق ها همچی تله‌ست

قبل از اینکه لارا بفهمه، صدای شلیک تفنگ سکوت رو پاره کرد. گلوله به هیچ‌جا نخورد، اما هوا پر از بوی باروت و ترس شد.
شاید فقط یه هشدار خطر بود

ــ هیونجین لارا رو ببر

لارا سریع دست جونگکوم رو گرفت
با چشم هایی پر از گریه و التماس گفت:بیا از اینجا بریم کوک..لطفا تحمل اینکه تورو هم مث-

ــ هیس من چیزیم نمیشه فقط برو

❗: اغاز بازیِ مرگبار

لارا با تعجب به توی خونه نگاه کرد و گفت:لـعـنتی این بازی

دستش توسط هیونجین گرفته و کشیده شد
تقلا میکرد ولش کنه اما هیچ فایده ای نداشت

ــ هیونجین اگه برنگشتم..مواضب لارا باش

لارا درحالی که اشک میریخت گفت:خـفـه شو جونگکوک تو دیگه نه

جونگکوک با لگد به در کوبید در باز شد
بدون نگاه کردن به پشت سرش وارد خونه شد توی تاریکی محو شد
بلافاصله صدای چندبار شلیک پشت سرهم اومد لارا جیغ کشید... خواست خودش رو از دست هیونجین رها کنه اما دستاشو سفت گرفته بود

صداش شکست ، کلمات تو گلوش خفه شدن
اشک‌ها مثل سیلاب می‌ریختن ، بدنش از هق‌هق می‌لرزید قلبش انگار تیکه‌تیکه شده بود

+ولم کنن عـوضییی

هیونجین دست لارا رو ول کرد و گفت:اون چیزیش نمیشه..الکی اشک نریز

«5 ساعت بعد»

پنج ساعت گذشت اما از جونگکوک خبری نبود هیونجین لارا رو برد تو یه کلبه کنار جنگ سکوت سنگین جنگل و باد سردی که بوی مرگ می‌آورد.
لارا روی مبل نشسته بود پاهاش بی‌وقفه می‌لرزید دستاش رو به سینه فشار می‌داد و زیر لب دعا می‌کرد اشک‌هاش تمومی نداشتن هر نفس مثل چاقو تو گلوش بود.

هیونجین بی خیال پا رو پا گذاشته بود
سرش توی گوشیش بود و با گوشی ور میرفت

لارا متعجب از بی محلیش گفت:معلوم هست داری چیکار میکنی؟تو دوستی یا دشمن؟

گوشیش رو کنار گذاشت تو چشم های لارا زل زد و گفت:اگه اینجام فقط بخاطر هانوله..!
دیدگاه ها (۱۴)

#P𝗔𝗥𝗧 : 76 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲𝗲𝗽𝘆_𝗟𝗼𝘃𝗲〗 عـشـقِ تَـرْسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 77#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 74#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 73#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 71 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

#P𝗔R𝗧 : 61〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط