{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

#P𝗔R𝗧 : 73
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
لارا کمی سکوت کرد..چشمانش پر از اشتیاق و درد های نهفته.

+باشه..همه چیز رو تعریف کن

جونگکوک با قلبی لبریز از عشق ، دست لارا را گرفت و او را محکم در آغوش کشید؛ آغوشی گرم و طولانی ، برای جبران دلتنگی‌های سال‌های گذشته. بوی تنش ، خاطرات را زنده می‌کرد
کمی بعد ، لارا ازش فاصله گرفت و گفت:نمیخوای حرف بزنی؟

ــ اینجا؟

+نه پس رو سَر من

جونگکوک خنده ای نرم زد،
اشاره به ماشینش گفت:نظرت چیه بریم تو ماشین حرف بزنیم؟

سوار شدند
جونگکوک پشت فرمان ، لارا کنارش. نگاه‌هایشان در هم گره خورد ، دقیقه‌ها گذشتند و کلمات بی‌نیاز ماندند. چشمانشان هزاران حرف عاشقانه می‌زد ، دلتنگی را با نگاهی عمیق التیام می‌داد.

لارا به خودش اومد چندبار پلک زد و به روبه روش خیره شد

جونگکوک هم درحالی که بهش نگاه میکرد گفت:خب..از کجا شروع کنم؟از اون شب بارونی بعد دعوامون بگم؟

+تکرار گذشته ای که هر لحضه اش برام مثل زهره..اهوم تعریف کن من به درد کشیدن عادت دارم

ــ نزن این حرفو..

لارا سکوت معنا داری کرد...

جونگکوک شروع کرد به تعریف کردن اروم و شمرده شمرده:همچی از اون جا شروع شد..بعد از اینکه به خونه برگشتم پدرم گفت که باید برای مدت کوتاهی بریم روسیه..
ناچار قبول کردم به امید اینکه زود برمیگردم و دلت رو به دست میارم ولی هیچ چیز اونجور که میخواستم پیش نرفت..وقتی رفتیم روسیه کارمون اونقدر طول کشید که پنج ماه گذشت روم نمیشد بهت زنگ بزنم..یا حتی جواب تلفن هاتو بدم وقتی نامه ای که با اون دستای کوچولو و خوشگلت نوشتی به دستم رسید از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم
تصمیم گرفتم بیام کره..فقط بخاطر تو
توی راه بودم که پدرم زنگ زد بحثمون شد...
یه لحضه حواصم پرت شد تریلی‌ای رو پشت سرم دیدم فرد پشت فرمون خیلی آشنا بود..
برای همین گیچ شدم روی پُل بودیم که از پشت به ماشینم ز-

حرفش با هق هق های لارا ناگفته موند..
بهش نگاه کرد دستش رو جلوی صورتش گرفته بود و شبیه دختر بچه های کوچولو گریه میکرد

جونگکوک اونو توی اغوشش کشید..موهاش رو بـوسید و ادامه داد:وقتی بهوش اومدم هیچکس رو نمیشناختم...چندوقت بعد سرو کله هانول پیداش شد و گفت که نامزدمه...کلی دروغ سرهم کرد که ما قبلا خیلی همو دوست داشتیم
باهم بودیم ولی قلبم اونو قبول نمیکرد..
هر شب تور رویاهام یه دختر رو می‌دیدم
با تمام وجود حس میکردم قلبم ، روحم ، و جسمم متعلق به اون دختر مو بُلندِ خوش اندام و خوشگله
چندوقت بعد حافظه‌ام برگشت فهمیدم اون دختر تویی
کسی که عاشقشم لارایی که همه وجودمه پرنسسی که بیشتر از همه ادم های این دنیا دوسش دارم.

لارا جونگکوک رو محکم بـغـل کرد و گفت:خیلی دلم برات تنگ شده بود

ــ خیلی سختی کشیدم لارا خیلی درد کشیدم وقتی فهمیدم کسی که راننده اون تریلی بود یکی از ادم های عمومه..

لارا ناباور از بـغـل جونگکوک بیرون اومد با شوک بهش نگاه کرد و گفت:منظورت بابای هانوله؟

ــ اره..میدونستم هانول از همون اول رابطه هم بهم حسی نداشت...فقط بخاطر خواسته عمو بامن بود چرا؟چون چشمشون دنبال ثروت کـوفتی پدرم بود

کمی مکث کرد و ادامه داد:و الان...الان فقط مجبورم نقش کسی که عاشق هانوله رو بازی کنم..اگه پای تو وسط نبود خیلی وقت پیش همشون رو فرستاده بودم اون دنیا

+یااا این چه حرفیه..مگه تو قاتلی

چهره جونگکوک از حرف لارا کمی غمگین شد ولی سعی کرد زیاد به روز نده..

ــ بخاطر تو هرکاری میکنم پرنسس

لارا با لبخند گفت:همه حرف هایی که گفتم
درباره اینکه بهت حسی ندارم و اینا
همشون دروغ بودن...من هنوز عاشقتم..بیشتر از قبل

چشم های جونگکوک از خوشحالی برقی زد...

+خیلی دوستت دارم

ــ میزارم دنیا بخاطرت بسوزه..
دیدگاه ها (۱۰)

#P𝗔R𝗧 : 74#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 72 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

#P𝗔R𝗧 : 71 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

#P𝗔R𝗧 : 61〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 62〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط