{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

#P𝗔R𝗧 : ۸۰
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
ــ عاشقتم پرنسسِ من

+دنیام خلاصه میشه تو چشمای تو..

ــ دلبری نکن..نکنه قصد داری یه را-

لارا سریع به بازوش زد و گفت:هی خـفـه شو..بد بوی

جونگکوک خندید و لارا هم پشت سرش به خنده افتاد. صدای خنده‌هاشون کل کلبه رو پر کرده بود ، اما اونا غرق در هم بودن ، انگار دنیا فقط مال خودشون بود
قلب جونگکوک با هر نگاه لارا تندتر می‌زد؛ اون لبخند ، اون چشمای درخشان ، همه چیز براش عشق بود
برای اولین بار با تمام وجودش طعم عشق رو حس میکرد

چند ساعت گذشت و هنوز غرق حرف‌های عاشقانه بودن. لارا خسته شد ، چشماش گرم و سنگین شدن و آروم به خواب رفت
ولی جونگکوک بیدار موند، دستش رو زیر شکمش گذاشت و با نوازش‌های نرم ماساژ داد
بلکه صبح که بیدار میشه درد زیادی نداشته باشه..

«صبح روز بعد»
«۸:۲٠»
با برخورد نور خورشید به کلبه لارا چشم هاش رو باز کرد..به اطرافش نگاهی کرد اما جونگکوک رو ندید
سریع بلند شد و جلوی در کلبه وایستاد
دلش هنوز کمی درد میکرد..

از کلبه خارج شد، به اطرافش که هیچ چیز جز درخت نبود نگاه کرد...
دست به کمر پوفی کشید خواست برگرده به کلبه.. شخصی رو پشت درخت ها دید که به سمتش میومد کمی ترسید اما با نزدیک شدن فرد ترسش ریخت..ترسش جاش رو با خوشحالی عوض کرد

با دیدن جونگکوک دستش رو بلند کرد تکان داد
داد زد:جونگکوکی

جونگکوک تا لارا رو دید آخم هاش باز شد ، لبخند دلنشین عمیق پر از عشق و زیبایی روی لـب هاش نقش بست که فقط دلیلش دیدن لارا بود..
پر از گرما و اشتیاق

لارا جلوی جونگکوک وایستاد پر انرژی گفت:سلامم..صبح بخیر

جونگکوک کمی خم شد و لـبـش رو نرم بوسـید

ــ صبح بخیر پرنسسم...چرا اینجایی؟مگه نگفتم بیرون نیایی

لارا سرش رو پایین داد و گفت:نگرانت بودم خب!

ــ باشه حالا..اشکال نداره مهم اینکه حالت خوبه

لارا سرش رو بالا گرفت نگاهش رو به جونگکوک داد و پرسید:خودت کجا بودی؟

جونگکوک اشاره به بطری آب معدنی کوچیک و کیسه ای پر از خوراکی های متفاوت گفت:رفته بودم برای صبحانه خانومم یه چیزی بگیرم

کلمه «خانومم» از زبون جونگکوک مثل عسلی تو دل لارا ریخت ، لبخند گشادی زد قلبش پر از گرما شد

ــ ماشینمو پیدا کردم..پشت کلبه‌ست یکم خرابه..
تو برو توی کلبه تا من درستش میکنم

+چی؟..ولی اون ماشین یه جای دیگه بود

جونگکوک نگاهش رو به پشت سرش داد و بعد به لارا
چیزی نگفت
دست هاش رو دور بازو های جونگکوک حلقه کرد و گفت:بیخیال..بریم

جونگکوک برای بار دوم پیشونی لارارو بـوسـید وبا همون نگاه عاشانه‌اش گفت:بریم..

لارا وارد کلبه شد و جونگکوک هم مشغول درست کردن ماشینش شد ، وقتی کارش تموم شد ابزار هایی که با خودش اورده بود رو روی زمین انداخت

ــ خب اینم از این
دیدگاه ها (۵)

#P𝗔R𝗧 : 79#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 78#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 77#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 61〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط