میخشو بکوب سر زبون من

میخشو بکوب سر زبون من :

یه روزی یکی پیاده از شهر به ده می رفت …

ظهر شد و گرسنه شد و زیر درختی نشست و لقمه ای رو که همسرش برای تو راهی براش گذاشته بود رو بیرون آورد تا بخوره …

هنوز لقمه اولو دهنش نگذاشته بود که سواری از دور پیدا شد.

مرد طبق عادت همه مردم بفرمایی زد و از قضا سوار ایستاد و گفت : رد احسان گناهه !

از اسب پیاده شد و به این طرف و اون طرف نگاه کرد و چون جایی رو برای بستن اسبش پیدا نکرد پرسید :
افسار اسبم رو کجا بکوبم ؟!

طرفم که از اون تعارف نا به جا ناراحت شده بود گفت : میخشو بکوب سر زبون من .
دیدگاه ها (۶)

‌ حال دلت که خوب باشد … آدم ها همه شان دوست داشتنی اند !حا...

غمگینم …مثل مردی که روز تولد زنش افتاده روز مرد !

وجود هیچکس غمها را از بین نمی برد …اما کمک میکند با وجود غمه...

༺༽ 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐦𝐚𝐬𝐤 ༼༻𝐩𝐚𝐫𝐭:«𝟏𝟒» ★........★........ ★........★........

♡𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: part⁷" ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۰۱ نرم خندیدم و گفتم بعیدم نی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط