میخشو بکوب سر زبون من :

میخشو بکوب سر زبون من :

یه روزی یکی پیاده از شهر به ده می رفت …

ظهر شد و گرسنه شد و زیر درختی نشست و لقمه ای رو که همسرش برای تو راهی براش گذاشته بود رو بیرون آورد تا بخوره …

هنوز لقمه اولو دهنش نگذاشته بود که سواری از دور پیدا شد.

مرد طبق عادت همه مردم بفرمایی زد و از قضا سوار ایستاد و گفت : رد احسان گناهه !

از اسب پیاده شد و به این طرف و اون طرف نگاه کرد و چون جایی رو برای بستن اسبش پیدا نکرد پرسید :
افسار اسبم رو کجا بکوبم ؟!

طرفم که از اون تعارف نا به جا ناراحت شده بود گفت : میخشو بکوب سر زبون من .
دیدگاه ها (۶)

#pain#P¹¹¹#Season²_ کجا داری میری، برسونمت. + جایی نمیرم اگر...

Enemys Embrsce [ part ۲۹ ]

My lovely neighbor part : 78

زیبای کوچک فریبکار

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 24 صدای جک از پایین ...

کامیل چشم هاشو بست. تو این روز و تو این ساعت نور زرد رنگ خون...

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

میخشو بکوب سر زبون من یه روزی یکی پیاده از شهر به ده می رفت ...

#حکایت ميخشو بكوب سر زبون منيه روزي يكي پياده از شهر به ده م...

🖤#part_56‌#آیــبــیــکـه بعداز اینکه به پیست ماشین سواری رسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط