{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میخشو بکوب سر زبون من :

میخشو بکوب سر زبون من :

یه روزی یکی پیاده از شهر به ده می رفت …

ظهر شد و گرسنه شد و زیر درختی نشست و لقمه ای رو که همسرش برای تو راهی براش گذاشته بود رو بیرون آورد تا بخوره …

هنوز لقمه اولو دهنش نگذاشته بود که سواری از دور پیدا شد.

مرد طبق عادت همه مردم بفرمایی زد و از قضا سوار ایستاد و گفت : رد احسان گناهه !

از اسب پیاده شد و به این طرف و اون طرف نگاه کرد و چون جایی رو برای بستن اسبش پیدا نکرد پرسید :
افسار اسبم رو کجا بکوبم ؟!

طرفم که از اون تعارف نا به جا ناراحت شده بود گفت : میخشو بکوب سر زبون من .
دیدگاه ها (۶)

‌ حال دلت که خوب باشد … آدم ها همه شان دوست داشتنی اند !حا...

غمگینم …مثل مردی که روز تولد زنش افتاده روز مرد !

وجود هیچکس غمها را از بین نمی برد …اما کمک میکند با وجود غمه...

𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒍𝒊𝒐𝒎part:18پارتی::ویو مین سولوقتی به پارتی رسیدیم فکر ن...

ببخشید دیر شد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط