میخشو بکوب سر زبون من
میخشو بکوب سر زبون من :
یه روزی یکی پیاده از شهر به ده می رفت …
ظهر شد و گرسنه شد و زیر درختی نشست و لقمه ای رو که همسرش برای تو راهی براش گذاشته بود رو بیرون آورد تا بخوره …
هنوز لقمه اولو دهنش نگذاشته بود که سواری از دور پیدا شد.
مرد طبق عادت همه مردم بفرمایی زد و از قضا سوار ایستاد و گفت : رد احسان گناهه !
از اسب پیاده شد و به این طرف و اون طرف نگاه کرد و چون جایی رو برای بستن اسبش پیدا نکرد پرسید :
افسار اسبم رو کجا بکوبم ؟!
طرفم که از اون تعارف نا به جا ناراحت شده بود گفت : میخشو بکوب سر زبون من .
یه روزی یکی پیاده از شهر به ده می رفت …
ظهر شد و گرسنه شد و زیر درختی نشست و لقمه ای رو که همسرش برای تو راهی براش گذاشته بود رو بیرون آورد تا بخوره …
هنوز لقمه اولو دهنش نگذاشته بود که سواری از دور پیدا شد.
مرد طبق عادت همه مردم بفرمایی زد و از قضا سوار ایستاد و گفت : رد احسان گناهه !
از اسب پیاده شد و به این طرف و اون طرف نگاه کرد و چون جایی رو برای بستن اسبش پیدا نکرد پرسید :
افسار اسبم رو کجا بکوبم ؟!
طرفم که از اون تعارف نا به جا ناراحت شده بود گفت : میخشو بکوب سر زبون من .
- ۱.۶k
- ۲۹ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط