{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

♡𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
part⁷"


باز توی خیابون ها..
سرگردون قدم ور میداشت..

نمیدونست کجاست؟چرا ادرسه خونش رو نمیتونه پیدا کنه.
انگاری اومده بود توی یه جهان دیگه..
یاده اون مرد افتاد..
نه اسمش رو میدونست نه میدونست کی هست؟

ولی اون مرد چرا اوردتش توی خونه؟
تا اونجایی که یادش می اومد.. باهم شناختی نداشته بودن..
یعنی همینجوری؟دیوونست؟

بدنش میلرزید از هوای سرد..امشب چی؟
به خودش اومد..کتش هنوز روش بود..لعنتی یادش رفته بود..

با سرد و صداهای عجیبی از فکر بیرون اومد..صدا از ته کوچه بود..
اروم قدم ور داشت..

خودش رو پشت دیوار پنهون کردو یواشکی نگاه میکرد..
مردی با تلفن صحبت میکرد..
و یهو کلی دختر با لباس های بلند پشت سره هم سوار ون مشکی شدن..
چشم هاش گشاد شد..
باید زنگ میزد به پلیس؟ولی کو گوشی؟
برگشت تا خواست قدمی ور داره..دستش کشیده شد..
همون مرد که با تلفن صحبت میکرد بود..

مرد:ببین اینجارو..یه دخترفضول..حالا با این دختر فضول باید چیکار کرد؟
ا.ت:ببخشید من...اشتباهی اومدم..

قدمی ور داشت که دوباره طرف مرد کشیده شد..

مرد:نه نه..چطوره به جمعمون بپیوندی؟

دستمالی دور دهنش گذاشت..
دست هاش رو مشت کردو به سینه مرد میکوبید..

ولی اون مثل قفس گرفته بودتش..
میخواست نفس نکشه ولی دنیا براش تیرو تار میشد..

بدنش شل شد و اروم چشم هاش رو بست..


ویو جونگکوک:"

از ماشین پیاده شد که صورت عصبی تهیونگ رو دید..
واقعا حوصله ی این یکی رو نداشت..

تهیونگ:بهت گفتم زود برگرد عمارت..

همینجوری که قدم ور میداشت لب زد..

جونگکوک:اگه کار هام طول نمیکشید زود می اومدم..
تهیونگ:فهمیدیم اون محموله رو کی برده..

سر جاش وایساد..
این مهم بود..
با جدیت و عصبانی به تهیونگ خیره شد..

جونگکوک:کی بود؟
تهیونگ:بریم داخل..جیمین بیاد بهت میگه..
جونگکوک:تهیونگ(حرصی)
تهیونگ:به منم هیچی نگفت..شب خودش میاد..فعلا رفته دخترا رو برای عمارت تحویل بگیره..


لباس هاش رو عوض کرد..خسته روی تخت دراز کشید..
دستاش رو توی موهاش فرو برد..

اون دختر..!

از اتاقش بیرون اومد و به سمت تهیونگ که روی مبل نشسته بود رفت..

تهیونگ بهش خیره شد..

تهیونگ:چیشده؟
جونگکوک:درمورد یه دختر بر..

جیمین:درمورد کی؟

جیمین همینجوری که کتش رو در می اورد گفت..

تهیونگ:بزار ادامه بده..
جونگکوک:هیچکی..کجا بودی؟

جیمین بد بد نگاه کردو اومد نشست..

جیمین:هیچی دیگه..شدیم غریبه دیگه..
جونگکوک:محموله چی شد؟
جیمین:دسته سونیون افتاده..البته دزدیده..

دستش رو لای موهاش از عصبانیت برد..

جونگکوک:اندفعه واقعا میکشمش..
جیمین:۳تن از محموله رو گرفتیم..ولی اون ۱ تن رو نشد..
جونگکوک:۱تن اصلحه دستش موند؟
جیمین:میگی چیکار میکردم..؟
دیدگاه ها (۰)

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: part⁸" ...

♡𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: part⁹" ...

♡𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: part⁶" ...

♡𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: part⁵( ...

⁦⁦⁦✧⁩wolf✧⁩⁦✯part:⁴تهیونگ وارد عمارت شد شماره جیمین رو گرفت ...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²⁹:بادیگاردی سمتش اومد و خم شد دمه گوشش....

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²⁷"به پشته سرش خیره شد..تهیونگ نبود..داخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط