{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندپارتی:وقتی ناراحتش میکنی و...pt³

چندپارتی:وقتی ناراحتش میکنی و...pt³
هضم حرفاش برام سخت بود...
صدای گرفتش هنوز تو سرم میپیچید..منظورش از اون حرفا چی بود؟!
چرا باید اینکه من با یانگ وو حرف زدم اذیتش کنه؟!چرا باید اینکه بهش اهمیت ندادم اذیتش میکنه؟!
اون خودش بهم گفت که ازدواج ما فقط قرار دادیه؟
چرا...
"خانم کیم؟؟"
با صدای یانگ وو به خودم اومدم..سرمو برگردوندم..داشت با لبخند نگاهم میکرد:"حالتون خوبه بانو؟"
_"آآآآآ.. من.."
جین به نقطه ای نا معلوم خیره شده بود..میتونستم اخمی که ببین ابروهاش شکل گرفته رو ببینم..نفسشو حرصی داد بیرون.
لبخند احمقانه ای زدم و با سردی تمام گفتم:"ممنون..خوبم"
_"مطمئنید بانو؟..به نظر آشفته می‌آید! "
دیگه داشتم اذیت میشدم..
کلافه گفتم:"نه خوبم مشکلی نیست"
ولی اون باز ادامه داد:"اینطور فکر نمیکنم..کمکی خواستید من..."
_"گفت حالش خوبه.."
این صدای اروم جین بود که حرف یانگ وو رو قطع کرد...یانگ وو انگاری جا خورد:"ب..ببخشید چی؟"
جین لبخند زد و شمرده شمرده گفت:"گفت..حالش..خوبه! درسته؟"
سرمو تکون دادم..یانگ وو سرشو انداخت پایین:"اوه...حق با شماست.."
تعظیم کرد:"با اجازه"
و از کنارم رد شد..از رفتارش تعجب کردم..جین هوفی کشید و یه قلوپ از نوشیدنیش خورد..قلبم عجیب فشرده شد!
اولین باری بود که متوجه میشدم اونم ، احساس داره!
اونم ممکنه ناراحت بشه...نگاهم به کتش که روی شونه هام بود افتاد...اروم پارچه ی گرمشو بین انگشتام لمس کردم..
اگه واقا براش مهم نبودم ، پس چرا انقدر مراقبم بود؟؟
ابندفعه با بقیه حرف میزد..لبخند میزد ولی اون لبخندش واقعی نبود..قبل از امشب متوجه نمیشدم ولی حالا می‌فهمیدم..
انگار از همون لحظه ی اولی که وارد مهمونی شده بودین حالش خوب نبود..نفسمو اروم دادم بیرون
نکنه..
واقا ناراحتش کرده بودم؟؟
.
.
.
مهمونی تموم شد..
همه مشغول خداحافظی بودن..جین یه گوشه ایستاده بود و داشت با نامجون حرف میزد..کتشو از شونه هام انداختم و گرفتم دستم..به سمتش رفتم کتشو گرفتم دستم:"ممنون"
با لحن گرم اینو گفتم..چند ثانیه فقط نگاهم کرد..کت رو از دستم گرفت و ایندفعه بدون اینکه نگاهم کنه گفت:"خواهش میکنم"
لحنش سرد بود..مثل همیشه!.. ولی چرا این رفتارش بیشتر از قبل اذیتم میکرد؟
از همه خداحافظی کردیم و داخل ماشین نشستیم..شروع به حرکت کردیم..تو راه همون سکوت همیشگی بینمون بود..سکوتی کن همیشه برام عادی بود امشب ازش متنفر بودم دلم میخواست زودتر تموم شه و ادامه پیدا نکنه..نگاهمو از پنجره گرفتم و یواشکی نگاهش کردم
هر دو دستش روی فرمون بود و نور چراغ های خیابون هل چند ثانیه روی صورتش می افتاد و ناپدید میشد..نگاهش به جاده بود و صورتش انگار از همیشه خسته تر بود..
لبمو گزیدم:"جین؟"
_"هوم؟"
همون لحن سردش..نمیدونستم چی بگم:"آم..من.."
ولی حرفی نداشتم..کل راه دنبال یه جمله میگشتم که بگم و اون سکوت لعنتی رو بشکنم ولی هیچی پیدا نکردم:"هیچی"
لعنتی!
چرا هیچ حرفی برای زدن نداشتم؟؟..لحظه ای نگاهم کرد و بعد به جاده چشم دوخت..بعد از چند دقیقه آه آرومی گفت:"لازم نیست خودتو مجبور کنی!"
متعجب و با اخم گفتم:"چی؟"
اروم خندید.. همون خنده ی تلخ همشگیش!:"لازم نیست به خاطر امشب سعی کنی باهام مهربون باشی خانم کیم.."
خانم کیم؟؟؟؟اون هیچوقت منو به این اسم صدا نمیکرد!
چرا اینجوری حرف میزد؟؟ چرا اینو میگفت؟ باور کرده بود من نمیتونم تحملش کنم..سرمو برگردوندم سمتش:"تو واقا فمر میکنی من ازت..بدم میاد؟؟"
پوزخند زد..نگاهش لرزید و اروم گفت"نمیدونم."
نمیدونم!
همین کلمه باعث شد سرمو بندازم پایین و تو کل راه هیچی نگم..
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۳)

پارت بعد و فیک رو بزارم یا نه؟؟👩‍🦯

خداشاهده اون موقعی که من دیروز گفتم سروش یا روبیکا همه گفتن ...

چندپارتی:وقتی ناراحتش میکنی و...pt¹داخل حیاط ویلای جی هوپ جم...

چندپارتی:وقتی ناراحتش میکنی و...pt²رفتم بیرون از حیاط..روی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط