{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روی تختم دراز می کشم

روی تختم دراز می کشم
گمان کردم خوابیده ام ...
و آنگاه که نقاب من غرق خواب شود
قلب عریانم بیدار می شود
از من شتابان می گریزد به سوی خیابان ...
قلب عریانم آزمندانه می دود ...
می بندند اهل محله پنجره هاشان
و دشنام می دهند صدای طوفان را ... آنان نمی دانند
طوفان همان غبار قلب های خاموش است !
طوفان همان صدای قلبی که به هوا برخاست
و شروع کرد به فراموشی،
فراموشی ،
فراموشی ...
ولی او نمی خواهد فراموش کند ... !
که تو همیشه خواهی ماند
دیدگاه ها (۳)

پارت: 24 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«زین؟» صداش زدم. انتظار دا...

ازار و اذیت مومن (کسی که در دلش خدا وجود دارد)در اسلام #حرام...

رسم زندگی

How to make food

کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او ...

«مراقبهٔ نورِ الهی در میانهٔ جنگ»ای مردمانِ ایستاده در میانه...

.با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رؤیائی دخترک افسانه ...

آیدا عمیدی

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط