این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات و
این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقعی نیست و در انیمه وجودندارد.
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
،
---
### بخش هشتم: "سکوتِ پس از طوفان؛ وقتی قلب از حرکت میایستد"
**(میدان جنگ هنوز در آشوب است. دود و غبار و صدای انفجارها همه جا را پر کرده است. سامایا، با بدنی که از شدت فشارِ قدرت میلرزد، سعی میکند لبخندی بزند تا آرامش را به دازای و چویا برگرداند...)**
**سامایا:** (با صدایی که سعی میکند آرام و حتی کمی شوخیآمیز باشد، در حالی که با دستش لکهی خون را از روی لب پاک میکند) «دازای-سان... چویا-سان... نگران من نباشید. واقعاً... واقعاً هیچی نیست. فقط یک ضربه بود که کمی سنگین بود، برای همین خون بالا آوردم. من کاملاً خوبم... فقط کمی خستهام.»
**(او سعی میکند بلند شود، اما نگاهش برای لحظهای در چشمان دازای خیره میماند. دازای، که با تمام هوش و زیرکیاش، در آن لحظه فقط یک مرد است که از ترسِ از دست دادنِ شاگرد و همراهش، میلرزد...)**
**دازای:** (با صدایی که کمی لرزش دارد) «سامایا... دیگر دروغ نگو. من میدانم...»
**(اما قبل از اینکه دازای بتواند جملهاش را کامل کند، تغییر ناگهانی در فضای اطراف سامایا رخ میدهد. سکوتِ مرگباری بر او سایه میاندازد. رنگ چهرهی سامایا از رنگِ پریده به رنگِ سفیدِ مرده تغییر میکند. چشمانش که تا چند لحظه پیش پر از اراده بود، ناگهان بیفروغ میشود.)**
**سامایا:** (در حالی که دستش را روی قلبش میگذارد، با صدایی که انگار از اعماقِ یک چاهِ تاریک میآید) «دازای... سان... من...»
**(ناگهان، انگار که تمامِ قدرتهای جهان در یک لحظه به سمت قلب او هجوم آورده باشند، سامایا به شدت از درد به خود میپیچد. او دیگر نمیتواند دروغ بگوید. قلبش، که سالها زیر فشارِ این قدرتِ ویرانگر بوده، دیگر توانِ تحمل ندارد. یک دردهای شدید و ناگهانی، تمام وجودش را میگیرد...)**
**[تپش... سکوت... تپش... سکوت...]**
**(بدن سامایا، مثل پرندهای که بالهایش شکسته باشد، به جلو رها میشود. او قبل از اینکه حتی زمین به او برسد، بیهوش میشود. او در میانهی میدان جنگ، دور از بقیه، در حالی که هنوز ردِ خون بر لباسش باقی مانده، بیحرکت میافتد.)**
**دازای:** (با فریادی که تمامِ آرامشِ همیشگیاش را میشکند) «**سامایااااااا!!!**»
**(دازای با سرعتی که حتی چویا را هم شوکه میکند، به سمت او میدود و او را در آغوش میگیرد. دازای، مردی که همیشه برای مرگِ خود برنامهریزی میکرد، حالا با تمامِ وجود در حال التماس برای "زندگی" در چشمانِ سامایا است.)**
**چویا:** (در حالی که از شدت شوک، گنبدِ دفاعیاش فرو میریزد و با خشم به آسمان نگاه میکند) «لعنت به این قدرت! لعنت به این همه فداکاری! سامایا! چشماتو باز کن!»
**(آکوتاگاوا، که از دور شاهد بود، با راشومون در حالی که از شدت درد و بیقراری میلرزید، به سمت دشمنان میجهد. او دیگر به دنبال هدف یا مأموریت نیست؛ او میخواهد هر چیزی که باعث شده این دخترِ وفادار به این حال بیفتد را به خاکستر تبدیل کند.)**
**آکوتاگاوا:** (با صدایی که از شدت خشمِ فروخورده، شبیه به یک غرش است) «اگر او نرسه... من هیچچیزی رو نمیشناسم! همه چیز رو نابود میکنم!»
**(در حالی که سامایا در آغوش دازای بیحرکت است، دازای به آرامی سرش را به سینهی سامایا نزدیک میکند. او به دنبال ضربانِ قلب میگردد. سکوتِ سنگینی بر میدان جنگ حکمفرما میشود... تنها صدای نفسهای تند دازای و صدای باد در میان ویرانهها شنیده میشود...)**
---
**[پایان این بخش - لحظهی انتظار برای مرگ یا زندگی]**
**
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
،
---
### بخش هشتم: "سکوتِ پس از طوفان؛ وقتی قلب از حرکت میایستد"
**(میدان جنگ هنوز در آشوب است. دود و غبار و صدای انفجارها همه جا را پر کرده است. سامایا، با بدنی که از شدت فشارِ قدرت میلرزد، سعی میکند لبخندی بزند تا آرامش را به دازای و چویا برگرداند...)**
**سامایا:** (با صدایی که سعی میکند آرام و حتی کمی شوخیآمیز باشد، در حالی که با دستش لکهی خون را از روی لب پاک میکند) «دازای-سان... چویا-سان... نگران من نباشید. واقعاً... واقعاً هیچی نیست. فقط یک ضربه بود که کمی سنگین بود، برای همین خون بالا آوردم. من کاملاً خوبم... فقط کمی خستهام.»
**(او سعی میکند بلند شود، اما نگاهش برای لحظهای در چشمان دازای خیره میماند. دازای، که با تمام هوش و زیرکیاش، در آن لحظه فقط یک مرد است که از ترسِ از دست دادنِ شاگرد و همراهش، میلرزد...)**
**دازای:** (با صدایی که کمی لرزش دارد) «سامایا... دیگر دروغ نگو. من میدانم...»
**(اما قبل از اینکه دازای بتواند جملهاش را کامل کند، تغییر ناگهانی در فضای اطراف سامایا رخ میدهد. سکوتِ مرگباری بر او سایه میاندازد. رنگ چهرهی سامایا از رنگِ پریده به رنگِ سفیدِ مرده تغییر میکند. چشمانش که تا چند لحظه پیش پر از اراده بود، ناگهان بیفروغ میشود.)**
**سامایا:** (در حالی که دستش را روی قلبش میگذارد، با صدایی که انگار از اعماقِ یک چاهِ تاریک میآید) «دازای... سان... من...»
**(ناگهان، انگار که تمامِ قدرتهای جهان در یک لحظه به سمت قلب او هجوم آورده باشند، سامایا به شدت از درد به خود میپیچد. او دیگر نمیتواند دروغ بگوید. قلبش، که سالها زیر فشارِ این قدرتِ ویرانگر بوده، دیگر توانِ تحمل ندارد. یک دردهای شدید و ناگهانی، تمام وجودش را میگیرد...)**
**[تپش... سکوت... تپش... سکوت...]**
**(بدن سامایا، مثل پرندهای که بالهایش شکسته باشد، به جلو رها میشود. او قبل از اینکه حتی زمین به او برسد، بیهوش میشود. او در میانهی میدان جنگ، دور از بقیه، در حالی که هنوز ردِ خون بر لباسش باقی مانده، بیحرکت میافتد.)**
**دازای:** (با فریادی که تمامِ آرامشِ همیشگیاش را میشکند) «**سامایااااااا!!!**»
**(دازای با سرعتی که حتی چویا را هم شوکه میکند، به سمت او میدود و او را در آغوش میگیرد. دازای، مردی که همیشه برای مرگِ خود برنامهریزی میکرد، حالا با تمامِ وجود در حال التماس برای "زندگی" در چشمانِ سامایا است.)**
**چویا:** (در حالی که از شدت شوک، گنبدِ دفاعیاش فرو میریزد و با خشم به آسمان نگاه میکند) «لعنت به این قدرت! لعنت به این همه فداکاری! سامایا! چشماتو باز کن!»
**(آکوتاگاوا، که از دور شاهد بود، با راشومون در حالی که از شدت درد و بیقراری میلرزید، به سمت دشمنان میجهد. او دیگر به دنبال هدف یا مأموریت نیست؛ او میخواهد هر چیزی که باعث شده این دخترِ وفادار به این حال بیفتد را به خاکستر تبدیل کند.)**
**آکوتاگاوا:** (با صدایی که از شدت خشمِ فروخورده، شبیه به یک غرش است) «اگر او نرسه... من هیچچیزی رو نمیشناسم! همه چیز رو نابود میکنم!»
**(در حالی که سامایا در آغوش دازای بیحرکت است، دازای به آرامی سرش را به سینهی سامایا نزدیک میکند. او به دنبال ضربانِ قلب میگردد. سکوتِ سنگینی بر میدان جنگ حکمفرما میشود... تنها صدای نفسهای تند دازای و صدای باد در میان ویرانهها شنیده میشود...)**
---
**[پایان این بخش - لحظهی انتظار برای مرگ یا زندگی]**
**
- ۱۵۳
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط