سناریو : عشق پنهان من
سناریو : عشق پنهان من
پارت : ۴۱
سانزو رفت در اتاق اقای مایکی رو زد
سانزو : ( در زد ) قربان میتونم بیام داخل ؟
مایکی : کارت مهمه ؟
سانزو : بله قربان
مایکی : باشه ، بیا داخل
سانزو : ( اومد داخل اتاق ) قربان من باید درمورد یک چیزی باهاتون صحبت کنم
مایکی : بگو
سانزو : چطوری بگم ( یکم استرس داره ) هاروکا رو دزدین
مایکی : ( اروم اروم داشت میومد سمت سانزو ) چی ؟
سانزو : قربان خواهش میکنم من که نبودم مراقبش باشم
مایکی : ( از گلوی سانزو گرفت و چسبودنش به دیوار ) مگه نگفت مراقب باش ؟ هوم ( با اعصبانیت )
سانزو : قربان دارم خفه میشم لطفا ( واقعا نفسش بالا نمیومد )
مایکی : ( سانزو رو ول کرد ) به نفعته هر چه سریع تر پیداش کنی وگرنه خودن میدونی چه بلایی سرت میاد
سانزو : از هاروکا متنفرم ( اروم )
مایکی : چی گفتی ؟
سانزو : هیچی هیچی قربان گفتم چشم و رفت بیرون و سر میز شام بودن و سانزو باید اعلام میکرد که هاروکا گم شده و باید با پسرا میرفتن دنبالش و میدونست اگه بگه پسرا خفش میکنن چون خیلی خسته بودن ولی مجبور بود و بعد شام همه رو جمع کرد تو اتاق خودش و .....
پارت : ۴۱
سانزو رفت در اتاق اقای مایکی رو زد
سانزو : ( در زد ) قربان میتونم بیام داخل ؟
مایکی : کارت مهمه ؟
سانزو : بله قربان
مایکی : باشه ، بیا داخل
سانزو : ( اومد داخل اتاق ) قربان من باید درمورد یک چیزی باهاتون صحبت کنم
مایکی : بگو
سانزو : چطوری بگم ( یکم استرس داره ) هاروکا رو دزدین
مایکی : ( اروم اروم داشت میومد سمت سانزو ) چی ؟
سانزو : قربان خواهش میکنم من که نبودم مراقبش باشم
مایکی : ( از گلوی سانزو گرفت و چسبودنش به دیوار ) مگه نگفت مراقب باش ؟ هوم ( با اعصبانیت )
سانزو : قربان دارم خفه میشم لطفا ( واقعا نفسش بالا نمیومد )
مایکی : ( سانزو رو ول کرد ) به نفعته هر چه سریع تر پیداش کنی وگرنه خودن میدونی چه بلایی سرت میاد
سانزو : از هاروکا متنفرم ( اروم )
مایکی : چی گفتی ؟
سانزو : هیچی هیچی قربان گفتم چشم و رفت بیرون و سر میز شام بودن و سانزو باید اعلام میکرد که هاروکا گم شده و باید با پسرا میرفتن دنبالش و میدونست اگه بگه پسرا خفش میکنن چون خیلی خسته بودن ولی مجبور بود و بعد شام همه رو جمع کرد تو اتاق خودش و .....
- ۵.۴k
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط