سناریو : عشق پنهان من
سناریو : عشق پنهان من
پارت : ۳۹
هاروکا طبق معمول از خواب بیدار شد و دید بچه خوابه و لپ بچه رو بوس کرد و ساعت نگاه کرد و دید ساعت ۱۲ بعد ظهر هستش و تعجب کرد که چقدر خوابیده بوده و سریع رفت ناهار درست کنه و برای بچه شیر حاضر کنه که دید سانزو نیست و فهمید معموریت هستش پس رفت ناهار رو حاضر کنه و رفت توی اشپز خونه و یک نودل برای خودش درست کرد با شیر برای بچه و اروم بچه رو از خواب بلند کرد و شیر رو داد بخوره که دید بچه داره شیر از دهنش میریزه بیرون
هاروکا : ( شیر رو اروم از دست بچه گرفت و اروم سرشو گذاشت روی شونش و اروم میزد پشتش ) فکر کنم اروغ داری ، صبر کن قشنگم الان دریت میشه که بچه رو لباسش گلاب به روتون بالا اورد
هاروکا : ( سر بچه رو ناز کرد و گذاشت تو قنداق ) اشکال نداره قشنگم تو بخوام تا حالت بهتر بشه منم برم لباسم رو عوض کنم و رفت حموم و یک پیراهن سفید با شلوار سیاه با راه راه سفید و از حموم در امد ولی حس کرد یک چیزی درست نیست پس بجای اینکه بره سراغ غذاش رفت سراغ بچه و دید که یکی بالا سر بچه هستش و یکم اول تعجب کرد ولی نترسید با اینکه اون شخص تفنگ و چاقو جیبی داشت و رفت جلو
هاروکا : برو بیرون وگرنه اتفاقات خوبی نمی افته عزیزم ( اروم و سرد اروم اروم داشت میرفت سمت اون شخص
اون شخص متقابل : گمشو کنار تو اینجا چه گوهی میخوری مگه با اونا معموریت نبودی ؟ ( منظورش معموریت بونتن هستش )
هاروکا : تو مردی اره ؟ از صدات مشخصه
مرد : گوه خوریش به تو نیومده دخترک
هاروکا : ( گلدون رو کوبوند تو سر مرده ) من من درست حرف بز... که حرفش کامل نشده بود مرد شلیک کرد به شونه هاروکا همون لنظه هاروکا متوجه نشد و مرد رو خفه کرد ولی وقتی داشت میرفت که به بچه سر بزنه دید داره از شونش به شت خون میاد و یک دفعه بیهوش شد و...
پارت : ۳۹
هاروکا طبق معمول از خواب بیدار شد و دید بچه خوابه و لپ بچه رو بوس کرد و ساعت نگاه کرد و دید ساعت ۱۲ بعد ظهر هستش و تعجب کرد که چقدر خوابیده بوده و سریع رفت ناهار درست کنه و برای بچه شیر حاضر کنه که دید سانزو نیست و فهمید معموریت هستش پس رفت ناهار رو حاضر کنه و رفت توی اشپز خونه و یک نودل برای خودش درست کرد با شیر برای بچه و اروم بچه رو از خواب بلند کرد و شیر رو داد بخوره که دید بچه داره شیر از دهنش میریزه بیرون
هاروکا : ( شیر رو اروم از دست بچه گرفت و اروم سرشو گذاشت روی شونش و اروم میزد پشتش ) فکر کنم اروغ داری ، صبر کن قشنگم الان دریت میشه که بچه رو لباسش گلاب به روتون بالا اورد
هاروکا : ( سر بچه رو ناز کرد و گذاشت تو قنداق ) اشکال نداره قشنگم تو بخوام تا حالت بهتر بشه منم برم لباسم رو عوض کنم و رفت حموم و یک پیراهن سفید با شلوار سیاه با راه راه سفید و از حموم در امد ولی حس کرد یک چیزی درست نیست پس بجای اینکه بره سراغ غذاش رفت سراغ بچه و دید که یکی بالا سر بچه هستش و یکم اول تعجب کرد ولی نترسید با اینکه اون شخص تفنگ و چاقو جیبی داشت و رفت جلو
هاروکا : برو بیرون وگرنه اتفاقات خوبی نمی افته عزیزم ( اروم و سرد اروم اروم داشت میرفت سمت اون شخص
اون شخص متقابل : گمشو کنار تو اینجا چه گوهی میخوری مگه با اونا معموریت نبودی ؟ ( منظورش معموریت بونتن هستش )
هاروکا : تو مردی اره ؟ از صدات مشخصه
مرد : گوه خوریش به تو نیومده دخترک
هاروکا : ( گلدون رو کوبوند تو سر مرده ) من من درست حرف بز... که حرفش کامل نشده بود مرد شلیک کرد به شونه هاروکا همون لنظه هاروکا متوجه نشد و مرد رو خفه کرد ولی وقتی داشت میرفت که به بچه سر بزنه دید داره از شونش به شت خون میاد و یک دفعه بیهوش شد و...
- ۵.۲k
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط