نفرت در برابر عشقی که بهت دارم
{{ نفرت در برابر عشقی که بهت دارم }}
پارت 44
تهیونگ : کجا بودی یک ساعته
جونگکوک همینجوری که نگاهش رو ا،ت بود گفت
جونگکوک : هیچی اومدم دیگه
سوزونهوا و جی هون مشغول حرف زدن بودن ولی ا،ت فقد سکوت کرد بود و توی فکر فرو رفت بود که با حرف سوزونهوا از افکارش بيرون اومد
سوزونهوا : کجایی دختر
ا،ت : ببخشید چیزی گفتی نشنیدم
سوزونهوا : آره معلومه فکرت کجاست گفتم دیر وقت دیگه بیا بریم
ا،ت : باشه منم یکم خستهام جی هون تو میری یا یکم دیگه میمونی
جی هون : نه منم میرم
بلند شدن و به سمت در خروجی بار میرفت که برای این بايد از کنار میز جونگکوک رد میشدن
وقتی بهشون نزدیک شدن ا،ت بدون اینکه حتا نگاهی بهش بندازه میخواست از کنارش رد بشه که جونگکوک با پشت دست اش
دست ا،ت رو لمس کرد که باعث شد ا،ت وایسته
و برای چند سانیه توی چشمای هم خیره بشن که ا،ت زود نگاهش رو ازش گرفت و از بار خارج شد
جی هون و سوزونهوا جلوی بار وایستاده بودن و جی هون خواست سوزونهوا رو برسونه و اونم قبول کرد و ا،ت همسوار ماشینش شد
و به عمارتش برگشت ساعت نزدیک به نیمه شب بود و همه خواب بودن ا،ت بدون هیچ سروصدای وارد اتاق شد و لباسش رو عوض کرد و خودش روی تخت انداخت و نفس عميقي کشید
ا،ت......
یعنی واقعا عاشقم شده یا فقد برای بدست آوردنم داره دروغ میگه
ولی اون نگاه که امشب دوباره قلبمو لرزوند دروغ نمیگه
{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{ روز بعد }
صبح با صدای زنگ گوشیش بیدار شد و بدون اینکه جواب بده گوشی رو قطع کرد و روی تخت نشست
چون روز تعطیل بود نیاز نبود بره شرکت از روی تخت بلند شد و به سمت حمام رفت و دوش گرفت و با پیچیدن حوله دوره خودش از حمام بیرون اومد و لباس ورزشی اش رو برداشت و پوشید
توی آینه به خودش نگاه کرد بخاطر بیخوابی دیشب زیر چشماش سیاه شده بود و لیل اش حرفي بود
که اون پسر بهش زده بود هنوزم توی ذهنش تکرار میشد
"من عاشقتم "
افکارش رو پس زد و از اوتاق اش خارج شد و به سمت سالون که پدر بزرگ و مادر بزرگ اش نشسته بودن رفت و بعد از صبح بخیر گفتن بهشون نشست پدر بزرگش بدون توجه بهش مشغول روزنامه خوندن بود
از اینکه هنوز باهاش حرف نمیزد ناراحت شد که مادر بزرگش با مهربانی گفت
مادر بزرگ : دخترم به ساعت نگاه کردی باید بگی ظهر بخیر
ا،ت لپ مادر بزرگ اش رو بوس کرد و گفت
ا،ت : چرا بیدارم نکردین امروز وقت باشگاه دارم...........ادامه دارد
[ اسلاید 2 لباس ورزشی ا،ت ]
قلط املائی بود معذرت
پارت 44
تهیونگ : کجا بودی یک ساعته
جونگکوک همینجوری که نگاهش رو ا،ت بود گفت
جونگکوک : هیچی اومدم دیگه
سوزونهوا و جی هون مشغول حرف زدن بودن ولی ا،ت فقد سکوت کرد بود و توی فکر فرو رفت بود که با حرف سوزونهوا از افکارش بيرون اومد
سوزونهوا : کجایی دختر
ا،ت : ببخشید چیزی گفتی نشنیدم
سوزونهوا : آره معلومه فکرت کجاست گفتم دیر وقت دیگه بیا بریم
ا،ت : باشه منم یکم خستهام جی هون تو میری یا یکم دیگه میمونی
جی هون : نه منم میرم
بلند شدن و به سمت در خروجی بار میرفت که برای این بايد از کنار میز جونگکوک رد میشدن
وقتی بهشون نزدیک شدن ا،ت بدون اینکه حتا نگاهی بهش بندازه میخواست از کنارش رد بشه که جونگکوک با پشت دست اش
دست ا،ت رو لمس کرد که باعث شد ا،ت وایسته
و برای چند سانیه توی چشمای هم خیره بشن که ا،ت زود نگاهش رو ازش گرفت و از بار خارج شد
جی هون و سوزونهوا جلوی بار وایستاده بودن و جی هون خواست سوزونهوا رو برسونه و اونم قبول کرد و ا،ت همسوار ماشینش شد
و به عمارتش برگشت ساعت نزدیک به نیمه شب بود و همه خواب بودن ا،ت بدون هیچ سروصدای وارد اتاق شد و لباسش رو عوض کرد و خودش روی تخت انداخت و نفس عميقي کشید
ا،ت......
یعنی واقعا عاشقم شده یا فقد برای بدست آوردنم داره دروغ میگه
ولی اون نگاه که امشب دوباره قلبمو لرزوند دروغ نمیگه
{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{ روز بعد }
صبح با صدای زنگ گوشیش بیدار شد و بدون اینکه جواب بده گوشی رو قطع کرد و روی تخت نشست
چون روز تعطیل بود نیاز نبود بره شرکت از روی تخت بلند شد و به سمت حمام رفت و دوش گرفت و با پیچیدن حوله دوره خودش از حمام بیرون اومد و لباس ورزشی اش رو برداشت و پوشید
توی آینه به خودش نگاه کرد بخاطر بیخوابی دیشب زیر چشماش سیاه شده بود و لیل اش حرفي بود
که اون پسر بهش زده بود هنوزم توی ذهنش تکرار میشد
"من عاشقتم "
افکارش رو پس زد و از اوتاق اش خارج شد و به سمت سالون که پدر بزرگ و مادر بزرگ اش نشسته بودن رفت و بعد از صبح بخیر گفتن بهشون نشست پدر بزرگش بدون توجه بهش مشغول روزنامه خوندن بود
از اینکه هنوز باهاش حرف نمیزد ناراحت شد که مادر بزرگش با مهربانی گفت
مادر بزرگ : دخترم به ساعت نگاه کردی باید بگی ظهر بخیر
ا،ت لپ مادر بزرگ اش رو بوس کرد و گفت
ا،ت : چرا بیدارم نکردین امروز وقت باشگاه دارم...........ادامه دارد
[ اسلاید 2 لباس ورزشی ا،ت ]
قلط املائی بود معذرت
- ۱۴.۱k
- ۲۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط