Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۱۳…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
مشغول خشک کردن موهایش توسط حوله بود و از حمام بیرون آمد چشم اش خورد به ات .... روی پهلو چپ دراز کشیده بود و به خواب هفت پادشاه خواب بود ... به آرامی سمتش قدم برداشت نگاهی به چشم های دخترک انداخت و کم کم سر خورد رو لب های زخمی اش اخمی کرد و سمته مبل روبه رو تخت قدم برداشت با خستگی روش لم داد و چشم دوخته به چهره زیبا و غرق در خواب اون نگاه میکرد
جونکوک: چرا این همه مدت متوجه این زیبای تو نشده بودم فرشته من .
برق لب خواستنی را بر روی لب هایش زد و موهای برهنه اش را پشت شانه هایش هدایت کرد نگاهی کلی به خودش انداخت لبخندی زد و با قدم های سریع سمته در رفت و در را باز کرد
خ : خانم آقای سو گفتن که این وسایل ها رو بیاریم این اتاق
دخترک متقابل لبخند ای زد و گفت ...
ات: بله بفرمایید
آن میز و وسایل های دیگه بسیاری از وسایل دخترانه را در اتاق گذاشت و مشغول چیدن اش شدن ...
ات: آقا سو کجاست ؟
خ : ایشون تو سالن نشستن
ات سری تکون داد با قدم های سریع سمته پله ها رفت و از پله های پایین رفت و به سالن رفت لبخند رو لب اش گفت
ات: صبح بخیر برادر عزیزم
جوهیوک: واو چه انرژی ... انگار دیشب خوب پیش رفت
دخترک روی مبل نشست و گفت
ات: هی نمیشه گفت بد بود ...
جوهیوک تبلت را روی میز گذاشت و ریلکس مشغول خوردن قهوه شد سر تا پا دخترک را آنالیز کرد و با نیش زدن گفت
جوهیوک: از این استایل استفاده کردی... خوشگل شدی ..
ات کلافه بیان کرد ... ات: خوب آره صبح وقتی بیدار شدم جونکوک داشت لباس میپوشید وقتی دیدم خودم به خواب زدم تا مثل اون لباس بپوشم
جوهیوک: آره صبح زود رفت گفت که کار داره ...
دخترک نگران لب زد
ات: دیشب که دعواتون نشد ...
جوهیوک لبخند زد و فنجان را روی میز گذاشت ... جوهیوک: میدونی منو جونکوک خیلی دعوا میکنم روزی ده دفعه دعوا میکنیم نگران نباش همه چی درست میشه
دخترک نگاهی به شکم اش انداخت و خیلی آروم و با حالت خجالت زده گفت
ات: جوهیوک جان میشه نگاه کنی شکمم که معلوم نمیشه نه
جوهیوک نگاهی کنجکاوی به شکم اش دوخت ..و گفت
جوهیوک: نه اصلا .. ولی تا چند مدت دیگه بیشتر از این بزرگ میشه باید فکری برایش کرد ... به گوشه نامعلوم چشم دوخت و با صدا جین وو چشم دوخته بهش
جین وو : شما دوتا باید بمیرید
با دیدن و صدا جین وو جوهیوک و ات چشم دوختن به آن فرد ...
جوهیوک عصبی گفت ...
جوهیوک: تو باید بمیری ... نه من .. منه به این خوشگلی ..
جین وو کنار ات روی مبل نشست و سرتا با اش را نگاه کرد چشم اش خورد به شکم ات و با جدیت گفت
جین وو: سقتش کن ..
دخترک نگاهی غمگینی بهش دوخت و تنها یک جمله گفت
ات: جوهیوکشی میشه به خانم کیم بگی برام ناهار بیاره
جوهیوک لبخندی زد و گفت
جوهیوک: چشم
شرط پارت بعدی
۱۵۰ کامنت
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۱۳…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
مشغول خشک کردن موهایش توسط حوله بود و از حمام بیرون آمد چشم اش خورد به ات .... روی پهلو چپ دراز کشیده بود و به خواب هفت پادشاه خواب بود ... به آرامی سمتش قدم برداشت نگاهی به چشم های دخترک انداخت و کم کم سر خورد رو لب های زخمی اش اخمی کرد و سمته مبل روبه رو تخت قدم برداشت با خستگی روش لم داد و چشم دوخته به چهره زیبا و غرق در خواب اون نگاه میکرد
جونکوک: چرا این همه مدت متوجه این زیبای تو نشده بودم فرشته من .
برق لب خواستنی را بر روی لب هایش زد و موهای برهنه اش را پشت شانه هایش هدایت کرد نگاهی کلی به خودش انداخت لبخندی زد و با قدم های سریع سمته در رفت و در را باز کرد
خ : خانم آقای سو گفتن که این وسایل ها رو بیاریم این اتاق
دخترک متقابل لبخند ای زد و گفت ...
ات: بله بفرمایید
آن میز و وسایل های دیگه بسیاری از وسایل دخترانه را در اتاق گذاشت و مشغول چیدن اش شدن ...
ات: آقا سو کجاست ؟
خ : ایشون تو سالن نشستن
ات سری تکون داد با قدم های سریع سمته پله ها رفت و از پله های پایین رفت و به سالن رفت لبخند رو لب اش گفت
ات: صبح بخیر برادر عزیزم
جوهیوک: واو چه انرژی ... انگار دیشب خوب پیش رفت
دخترک روی مبل نشست و گفت
ات: هی نمیشه گفت بد بود ...
جوهیوک تبلت را روی میز گذاشت و ریلکس مشغول خوردن قهوه شد سر تا پا دخترک را آنالیز کرد و با نیش زدن گفت
جوهیوک: از این استایل استفاده کردی... خوشگل شدی ..
ات کلافه بیان کرد ... ات: خوب آره صبح وقتی بیدار شدم جونکوک داشت لباس میپوشید وقتی دیدم خودم به خواب زدم تا مثل اون لباس بپوشم
جوهیوک: آره صبح زود رفت گفت که کار داره ...
دخترک نگران لب زد
ات: دیشب که دعواتون نشد ...
جوهیوک لبخند زد و فنجان را روی میز گذاشت ... جوهیوک: میدونی منو جونکوک خیلی دعوا میکنم روزی ده دفعه دعوا میکنیم نگران نباش همه چی درست میشه
دخترک نگاهی به شکم اش انداخت و خیلی آروم و با حالت خجالت زده گفت
ات: جوهیوک جان میشه نگاه کنی شکمم که معلوم نمیشه نه
جوهیوک نگاهی کنجکاوی به شکم اش دوخت ..و گفت
جوهیوک: نه اصلا .. ولی تا چند مدت دیگه بیشتر از این بزرگ میشه باید فکری برایش کرد ... به گوشه نامعلوم چشم دوخت و با صدا جین وو چشم دوخته بهش
جین وو : شما دوتا باید بمیرید
با دیدن و صدا جین وو جوهیوک و ات چشم دوختن به آن فرد ...
جوهیوک عصبی گفت ...
جوهیوک: تو باید بمیری ... نه من .. منه به این خوشگلی ..
جین وو کنار ات روی مبل نشست و سرتا با اش را نگاه کرد چشم اش خورد به شکم ات و با جدیت گفت
جین وو: سقتش کن ..
دخترک نگاهی غمگینی بهش دوخت و تنها یک جمله گفت
ات: جوهیوکشی میشه به خانم کیم بگی برام ناهار بیاره
جوهیوک لبخندی زد و گفت
جوهیوک: چشم
شرط پارت بعدی
۱۵۰ کامنت
- ۴۸.۸k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط