𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:46
سکوت اتاق عجیب سنگین شده بود.
درست همون لحظه صدای زنگ تلفنش بلند شد.
یونجون بدون اینکه شماره رو نگاه کنه سریع گوشی رو برداشت.
اما...
حالت صورتش در کمتر از یه ثانیه عوض شد.
اون نگاه آرومش محو شد.
جاشو یه نگاه سرد گرفت.
خیلی سرد.
اونقدر سرد که یه لرز ریز روی پوست دستم پیاده شد.
...
-گفتم بدون اجازه من هیچ حرکتی نکنید.
...
-نه.
...
-همین الان دارم میام.
...
-اگر فرار کنه... خودتون میدونید چه اتفاقی میفته.
تماس رو قطع کرد. قلبم برای لحظه ای ایستاد.
این... لحن یونجون نبود.
این مرد...
اون مردی نبود که من میشناختم.
اون مردی نبود که من باهاش ازدواج کردم.
اونی نبود که چندین شب نگرانم بود و نخوابید؟
نه اون نبود...
𝘱𝘢𝘳𝘵:46
سکوت اتاق عجیب سنگین شده بود.
درست همون لحظه صدای زنگ تلفنش بلند شد.
یونجون بدون اینکه شماره رو نگاه کنه سریع گوشی رو برداشت.
اما...
حالت صورتش در کمتر از یه ثانیه عوض شد.
اون نگاه آرومش محو شد.
جاشو یه نگاه سرد گرفت.
خیلی سرد.
اونقدر سرد که یه لرز ریز روی پوست دستم پیاده شد.
...
-گفتم بدون اجازه من هیچ حرکتی نکنید.
...
-نه.
...
-همین الان دارم میام.
...
-اگر فرار کنه... خودتون میدونید چه اتفاقی میفته.
تماس رو قطع کرد. قلبم برای لحظه ای ایستاد.
این... لحن یونجون نبود.
این مرد...
اون مردی نبود که من میشناختم.
اون مردی نبود که من باهاش ازدواج کردم.
اونی نبود که چندین شب نگرانم بود و نخوابید؟
نه اون نبود...
- ۴۱
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط