part
part: ⁴⁷
اروم واسش ادکلن زدم..
ته: مرسی..
ا.ت: خواهش میکنم..
دستمو گرفت و منو برد تو حیاط..رو به بادیگارد گفت..
ته: موتورمو بیار..
بادیگارد: چشم..
رفت تا موتور رو بیاره..
ا.ت: تهیونگ...میشه.. با موتور نریم؟
ته: چرا؟
ا.ت: میترسم..
ته: ترس نداره که.. فقط دستتو دور کمرم حلقه کن و بهم بچسب..چیزیت نمیشه.. بهم اعتماد کن ا.ت..
ا.ت: باشه..
بعد از چند مین یه موتور خیلی خفن و مشکی اورد..همچین بدم نیستااا.. به یه بار امتحان کردنش می ارزه.. یه کلاه گذاشت سرش.. یه کلاهم گذاشت سر منو موهامو از پشت بست.. سوارش شد..اروم پشت سرش سوار شدمو دستمو دور کمرش حلقه کردم...
ا.ت: تهیونگ.. اروم برو لطفا..
ته: نترس..کارمو بلدم..
استارت زد و با اخرین سرعت حرکت کرد..از ترس اینکه بیوفتم محکم بغلش کرده بودم..
بعد از ¹⁰ مین رسیدیم به یه پارک خیلی بزرگ..ترمز کرد و کلاهشو در اورد.. کلاه منم در اورد.. به اطرافم نگاه کردم...
ته: خوشت میاد؟
ا.ت: اره.. جای باحالیه..
ته: اوهوم.. دستتو بده بریم بگردیم..
دستمو دادم بهش..رفتم تویه قسمت بازیش.. منو برد سمت یه تاب..
ا.ت: اگ فکر کردی که من سوار اون تاب میشم.. سخت در اشتباهی..
ته: حرف نزن..میخوام هولت بدم..
ا.ت: تهیونگ!!!
ته: سوار شو..
به زور نشوندم.. با حرص بهش نگاه کردم که نیشخندی زد.. رفت پشت سرم و اروم هولم داد..اولین بار بود که همچین حسی رو تجربه میکردم..خیلی حس خوبی داشت..کم کم سرعتشو بیشتر کرد..
ته: خوش میگذره؟
ا.ت: عالیههههه..
ته: خوبه کوچولو..
بعد از چند مین اومد کنارم وایساد که سرعت تاب یکم کمتر شد.. بعد از ⁵ مین تاب وایساد.. پاشدم.. لباسمو درست کردم...
ته: خب.. بریم از اونجا.. یکم وسیله بخریم؟
ا.ت: موافقم..
..................................................................
تموم روز رو گشتیم و از غرفه ها خرید کردیم..با دوتا بستنی تو راه بودیم... داشتم تو پیاده رو ها قدم میزدیم..سه تا نایلون پر دست تهیونگ بود.. خندم گرفت..
ته: به چی میخندی؟
ا.ت: هیچ...
یهو لبشو گذاشت رو لبم.. انقد یهویی بود که شکه شدم.. بعد از چند مین اروم باهاش همراهی میکردم.. بعد از ⁷ مین نفس کم اوردم.. فهمید و سریع ازم جدا شد..
ته: خوبی؟
ا.ت: اره..
داشتیم باهم قدم میزدیم..هیچکدوممون حرف نمیزدیم..
ا.ت: تهیونگ..
ته: جونم؟
ا.ت: من تاحالا تولد نداشتم.. اصن.. نمیدونم تولد داشتن چجوریه...تاحالا هیچکس سورپرایزم نکرده... من ارزوم اینکه یه تولد کنار خانوادم داشته باشم..(بغض)
اروم بغلم کرد... سرمو گذاشتم رو سینش..
ته: خودم واست تولد میگیرم.. خودم سورپرایزت میکنم..
ا.ت: ولی من.. حتی تاریخ تولدمم نمیدونم..
ته: اشکالی نداره.. اروم باش عزیزکم..
بعد از اینکه اروم شدم.. از بغلش اومدم بیرون..سوار موتورش شدیمو برگشتیم عمارت.. رفتم تو اتاق و دراز کشیدم رو تخت..
اروم واسش ادکلن زدم..
ته: مرسی..
ا.ت: خواهش میکنم..
دستمو گرفت و منو برد تو حیاط..رو به بادیگارد گفت..
ته: موتورمو بیار..
بادیگارد: چشم..
رفت تا موتور رو بیاره..
ا.ت: تهیونگ...میشه.. با موتور نریم؟
ته: چرا؟
ا.ت: میترسم..
ته: ترس نداره که.. فقط دستتو دور کمرم حلقه کن و بهم بچسب..چیزیت نمیشه.. بهم اعتماد کن ا.ت..
ا.ت: باشه..
بعد از چند مین یه موتور خیلی خفن و مشکی اورد..همچین بدم نیستااا.. به یه بار امتحان کردنش می ارزه.. یه کلاه گذاشت سرش.. یه کلاهم گذاشت سر منو موهامو از پشت بست.. سوارش شد..اروم پشت سرش سوار شدمو دستمو دور کمرش حلقه کردم...
ا.ت: تهیونگ.. اروم برو لطفا..
ته: نترس..کارمو بلدم..
استارت زد و با اخرین سرعت حرکت کرد..از ترس اینکه بیوفتم محکم بغلش کرده بودم..
بعد از ¹⁰ مین رسیدیم به یه پارک خیلی بزرگ..ترمز کرد و کلاهشو در اورد.. کلاه منم در اورد.. به اطرافم نگاه کردم...
ته: خوشت میاد؟
ا.ت: اره.. جای باحالیه..
ته: اوهوم.. دستتو بده بریم بگردیم..
دستمو دادم بهش..رفتم تویه قسمت بازیش.. منو برد سمت یه تاب..
ا.ت: اگ فکر کردی که من سوار اون تاب میشم.. سخت در اشتباهی..
ته: حرف نزن..میخوام هولت بدم..
ا.ت: تهیونگ!!!
ته: سوار شو..
به زور نشوندم.. با حرص بهش نگاه کردم که نیشخندی زد.. رفت پشت سرم و اروم هولم داد..اولین بار بود که همچین حسی رو تجربه میکردم..خیلی حس خوبی داشت..کم کم سرعتشو بیشتر کرد..
ته: خوش میگذره؟
ا.ت: عالیههههه..
ته: خوبه کوچولو..
بعد از چند مین اومد کنارم وایساد که سرعت تاب یکم کمتر شد.. بعد از ⁵ مین تاب وایساد.. پاشدم.. لباسمو درست کردم...
ته: خب.. بریم از اونجا.. یکم وسیله بخریم؟
ا.ت: موافقم..
..................................................................
تموم روز رو گشتیم و از غرفه ها خرید کردیم..با دوتا بستنی تو راه بودیم... داشتم تو پیاده رو ها قدم میزدیم..سه تا نایلون پر دست تهیونگ بود.. خندم گرفت..
ته: به چی میخندی؟
ا.ت: هیچ...
یهو لبشو گذاشت رو لبم.. انقد یهویی بود که شکه شدم.. بعد از چند مین اروم باهاش همراهی میکردم.. بعد از ⁷ مین نفس کم اوردم.. فهمید و سریع ازم جدا شد..
ته: خوبی؟
ا.ت: اره..
داشتیم باهم قدم میزدیم..هیچکدوممون حرف نمیزدیم..
ا.ت: تهیونگ..
ته: جونم؟
ا.ت: من تاحالا تولد نداشتم.. اصن.. نمیدونم تولد داشتن چجوریه...تاحالا هیچکس سورپرایزم نکرده... من ارزوم اینکه یه تولد کنار خانوادم داشته باشم..(بغض)
اروم بغلم کرد... سرمو گذاشتم رو سینش..
ته: خودم واست تولد میگیرم.. خودم سورپرایزت میکنم..
ا.ت: ولی من.. حتی تاریخ تولدمم نمیدونم..
ته: اشکالی نداره.. اروم باش عزیزکم..
بعد از اینکه اروم شدم.. از بغلش اومدم بیرون..سوار موتورش شدیمو برگشتیم عمارت.. رفتم تو اتاق و دراز کشیدم رو تخت..
- ۷.۴k
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط