پارت ۲۹۶
پارت ۲۹۶
هیسو: مه که تا حایا بابارو ندیدم عکششو دیدم
_منم تا حالا دختر مو ندیدم عکسشو دیدم تو خیلی شبیهشی
هیسو: من؟
کلاه و ماسکش رو درآورد و هیسو به محض اینکه دیدش شوکه شد ، پدرش بود
ويو يونا
مامان یونهی من برم هیسو و جونگینو بیارم داخل ، خطرناکه
زنعمو برو دخترم منم میزو میچینم تا بیاین
بیرون رفتم و از محافظا پرسیدم بچه ها کجان و اوناهم گفتن که جلوی درن به سمت در عمارت رفتم و با دیدن مرد سیاه پوشی که روبه روی هیسو وایساده بود ترسیده جلوتر رفتم
هیسو دخترم ؟
با شنیدن صدام هیسو نگاهشو به من داد و مرد هم روش رو به سمتم برگردوند ، با دیدنش انگار دنیارو رو بهم داده بودن
ه...هی...هیون ؟
هردو به سمت هم دوییدم و توی بغل همدیگه رفتیم از خوشحالی اشک میریختم و پیراهنش رو محکم توی چنگ گرفته بودم
با.. بلاخره...اومدی؟
_اومدم عزیزم...اومدم ، چقدر دلتنگ بغلت بودم عشق من..خیلی دلم برات تنگ شده بود.
م..منم ه..همینطور.. چرا نگفتی امروز میای ؟
_میخواستم سوپرایزتون کنم
از بغلش بیرون اومدم و اون به سمت هیسو برگشت و دستاشو باز کرد
_نمیخوای یه بغل به بابا بدی زندگیم؟
هیسو با گریه و شوق با اون پاهای کوچیکش به سمت هیون دووید و توی بغلش گم شد هیون محکم بغلش کردو گونش رو بوسید و بلندش کرد و به سمت من اومد و یه دستشو دور کمرم حلقه کرد
_ازت ممنونم که بچه ای از جنس روشنایی رو بهم هدیه دادی
لبخندی زدم
هیسو: بیم مامایی یوهییو بیایم...
هیون هیسو رو روی زمین گذاشت و هیسو دست جونگین رو گرفت و باهم به سمت خونه دویدن
هیسو: مه که تا حایا بابارو ندیدم عکششو دیدم
_منم تا حالا دختر مو ندیدم عکسشو دیدم تو خیلی شبیهشی
هیسو: من؟
کلاه و ماسکش رو درآورد و هیسو به محض اینکه دیدش شوکه شد ، پدرش بود
ويو يونا
مامان یونهی من برم هیسو و جونگینو بیارم داخل ، خطرناکه
زنعمو برو دخترم منم میزو میچینم تا بیاین
بیرون رفتم و از محافظا پرسیدم بچه ها کجان و اوناهم گفتن که جلوی درن به سمت در عمارت رفتم و با دیدن مرد سیاه پوشی که روبه روی هیسو وایساده بود ترسیده جلوتر رفتم
هیسو دخترم ؟
با شنیدن صدام هیسو نگاهشو به من داد و مرد هم روش رو به سمتم برگردوند ، با دیدنش انگار دنیارو رو بهم داده بودن
ه...هی...هیون ؟
هردو به سمت هم دوییدم و توی بغل همدیگه رفتیم از خوشحالی اشک میریختم و پیراهنش رو محکم توی چنگ گرفته بودم
با.. بلاخره...اومدی؟
_اومدم عزیزم...اومدم ، چقدر دلتنگ بغلت بودم عشق من..خیلی دلم برات تنگ شده بود.
م..منم ه..همینطور.. چرا نگفتی امروز میای ؟
_میخواستم سوپرایزتون کنم
از بغلش بیرون اومدم و اون به سمت هیسو برگشت و دستاشو باز کرد
_نمیخوای یه بغل به بابا بدی زندگیم؟
هیسو با گریه و شوق با اون پاهای کوچیکش به سمت هیون دووید و توی بغلش گم شد هیون محکم بغلش کردو گونش رو بوسید و بلندش کرد و به سمت من اومد و یه دستشو دور کمرم حلقه کرد
_ازت ممنونم که بچه ای از جنس روشنایی رو بهم هدیه دادی
لبخندی زدم
هیسو: بیم مامایی یوهییو بیایم...
هیون هیسو رو روی زمین گذاشت و هیسو دست جونگین رو گرفت و باهم به سمت خونه دویدن
- ۸.۸k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط