{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتم تو اتوبان ميرفتم ديدم يه بچه اي رو موتور خوابش برده

داشتم تو اتوبان ميرفتم ديدم يه بچه اي رو موتور خوابش برده بود و داشت مي افتاد باباش هم اصلا حواسش نبود.
رفتم کنارش هر چقدر بوق ميزدم نمي فهميد. آخرش رفتم جلوش و سرعتمو کم کردم تا ايستاد بهش گفتم :
پس چرا حواست به بچه ات نيس ؟؟؟
ي دفعه دو دستي زد تو سرشو گفت :
اصغر پس ننه ت کوووووووو؟؟؟
دیدگاه ها (۹)

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

الماس زیبای من  part⁶- من اون هارو که این کارو با پرنسسم کرد...

وقتی دوست صمیمی BTS هستی و میرید اسکی رو یخ

فیک: زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت چهارمویو ات: ...

#ازدواج_اجباری P17فردا صبح ساعت ۹:۱۰ دقیقه م.ت: مطمئنی خوبی ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟏جونگکوک که حسابی از این ادم کنارش بدش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط