درخواستی
#درخواستی
#دوپارتی
★Hyunlix★
《1》
چند هفته ای میشد ک هیونجین به فلیکس توجه زیادی نمیکرد یا بهتره بگم اصلا توجه نمیکرد
فلیکس کلافه دستش رو به سمت موهاش برد و مرتبشون کرد ...
×واقعا مسخرس مسخره تر از این نمیشه چرا یک جوری رفتار میکنه انگار ارث باباشو بالا کشیدم
فلیکس حسابی عصبانی شده بود...با خودش صحبت میکرد ک صدای در اومد فلیکس اروم به سمت در قدم برداشت و درو باز کرد
×چه عجب تشریف اوردین
_رو اعصابم راه نرو
×باز شروع شد...نکنه داری با یک دختر قرار میزاری ک نمیخوای منو ببینی
_چه ربطی داره ببین الان سرم درد میکنه حال ندارم بزار یک وقته دیگه باهم صحبت میکنیم
×هروز داری همینو میگی الان وقتشه صحبت کنیم
هیون بدون توجه به حرف فلیکس رفت توی اتاق و درو پشت سرش بست حدود سه ساعت گذشت و هیون از اتاق بیرون بلاخره بعد از ساعت ها هیون تصمیم گرفت از توی اتاق بیاد بیرون چون اون گرسنگی همیشگی اومده بود سراغش
بدون نگاه کردن به اطراف لباشو از هم فاصله داد
_فلیکس غذا چیه؟
×(سکوت)
_فلیکس!
وقتی دید جوابی از فلیکس دریافت نمیکنه از آشپزخونه اومد بیرون که دید فلیکس روی کاناپه خوابش برده رفت نزدیکش و پتو رو کشید روش که یهو چشمش افتاد به کبودی روی گردن فلیکس که باعث و بانیش خود هیونجین بود همینطوری داشت کل اجزای صورت و گردن فلیکس رو آنالیز میکرد که یهو فلیکس چشماشو باز کرد
×چیزی شده؟ نکنه از اون دختر خسته شدی و میخوای بعد از یه دور لذت باهام بری سراغ یکی دیگه
_(اخماش توهم رفت) منظورت چیه؟
×برو اونور نمیخوام قیافتو ببینم
فلیکس از روی مبل بلند شد و میخواست بره آبی به صورتش بزنه که هیونجین بدون هیچ معطلی مچ دستشو گرفت و اونو به صورت خوابیده پرت کرد روی کاناپه که آه کوچیکی از سر درد از دهن فلیکس خارج شد و بعد روی فلیکس خیمه زد
_منظورت از اون حرف چی بود بیبی بوی؟
×چی؟
_چرا اینجوری رفتار میکنی؟
×مگه برات مهمه؟
_اره مهمه
تا جایی که من فهمیدم فقط و فقط کار برات مهمه و خستگیت رو برای من میاری (چشم غره)
ادامه دارد.....
با همکاری این پرنسس زیبا:https://wisgoon.com/arion_0
#دوپارتی
★Hyunlix★
《1》
چند هفته ای میشد ک هیونجین به فلیکس توجه زیادی نمیکرد یا بهتره بگم اصلا توجه نمیکرد
فلیکس کلافه دستش رو به سمت موهاش برد و مرتبشون کرد ...
×واقعا مسخرس مسخره تر از این نمیشه چرا یک جوری رفتار میکنه انگار ارث باباشو بالا کشیدم
فلیکس حسابی عصبانی شده بود...با خودش صحبت میکرد ک صدای در اومد فلیکس اروم به سمت در قدم برداشت و درو باز کرد
×چه عجب تشریف اوردین
_رو اعصابم راه نرو
×باز شروع شد...نکنه داری با یک دختر قرار میزاری ک نمیخوای منو ببینی
_چه ربطی داره ببین الان سرم درد میکنه حال ندارم بزار یک وقته دیگه باهم صحبت میکنیم
×هروز داری همینو میگی الان وقتشه صحبت کنیم
هیون بدون توجه به حرف فلیکس رفت توی اتاق و درو پشت سرش بست حدود سه ساعت گذشت و هیون از اتاق بیرون بلاخره بعد از ساعت ها هیون تصمیم گرفت از توی اتاق بیاد بیرون چون اون گرسنگی همیشگی اومده بود سراغش
بدون نگاه کردن به اطراف لباشو از هم فاصله داد
_فلیکس غذا چیه؟
×(سکوت)
_فلیکس!
وقتی دید جوابی از فلیکس دریافت نمیکنه از آشپزخونه اومد بیرون که دید فلیکس روی کاناپه خوابش برده رفت نزدیکش و پتو رو کشید روش که یهو چشمش افتاد به کبودی روی گردن فلیکس که باعث و بانیش خود هیونجین بود همینطوری داشت کل اجزای صورت و گردن فلیکس رو آنالیز میکرد که یهو فلیکس چشماشو باز کرد
×چیزی شده؟ نکنه از اون دختر خسته شدی و میخوای بعد از یه دور لذت باهام بری سراغ یکی دیگه
_(اخماش توهم رفت) منظورت چیه؟
×برو اونور نمیخوام قیافتو ببینم
فلیکس از روی مبل بلند شد و میخواست بره آبی به صورتش بزنه که هیونجین بدون هیچ معطلی مچ دستشو گرفت و اونو به صورت خوابیده پرت کرد روی کاناپه که آه کوچیکی از سر درد از دهن فلیکس خارج شد و بعد روی فلیکس خیمه زد
_منظورت از اون حرف چی بود بیبی بوی؟
×چی؟
_چرا اینجوری رفتار میکنی؟
×مگه برات مهمه؟
_اره مهمه
تا جایی که من فهمیدم فقط و فقط کار برات مهمه و خستگیت رو برای من میاری (چشم غره)
ادامه دارد.....
با همکاری این پرنسس زیبا:https://wisgoon.com/arion_0
- ۱۳.۷k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط