درخواستیچانمین
#درخواستی_چانمین
#تکپارتی
وقتی سونگمین تا دیر وقت کار میکنه......
رمز در رو زد و وارد خونه شد کتشو به آویز آویزون کرد و کفشاشو در اورد و پاشو گذاشت توی پذیرایی که دید خبری از چان نیست پس آروم اسمشو صدا زد
+چان!.....چان کجایی
_اوه اومدی
صدای چان از طرف پله ها میومد...از پله ها اومد پایین و سونگمین رو به آغوش گرمش کشید
_خوش اومدی پاپی کوچولو
+ممنون
_غذا خوردی؟
+نه
_باشه منم نخوردم بیا باهم میخوریم
+باشه{لبخند}
چان رفت توی آشپزخونه تا غذا رو گرم کنه و سونگمین هم با همون لباساش رفت و خودشو از بالا پرت کرد روی مبل
_جدا از اینا تا الان کجا بودی؟ میدونی ساعت چنده؟
+چرا یهو یادت اومد که من کجا بودم؟
_من یادم بود فقط خواستم الان ازت بپرسم
+شرکت بودم
_واقعا؟ تا الان چیکار میکردی؟
+اضافه کاری داشتم
_بازم رئیست مجبورت کرده که کار کنی مگه نه؟
+اوهوم
_لطفا دیگه انقدر خودتو اذیت نکن اگر بخوای همینطور ادامه بدی دیگه نمیزارم کار کنی
+یاااا من بیکار توی خونه چیکار کنم تو از صبح میری و ساعت ۸ میای خونه حالا من فقط امروز یک ساعت دیر تر اومدم
_توی همین یه ساعت میدونی چقدر خسته شدی؟
+مهم نیست
_برای من مهمه
+عه؟ اون دیگه مشکل خودته پیرمرد
_مشکل منه؟
+اره
_باشه هرطور که تو بگی
چان گاز رو خاموش کرد و رفت طرف سونگیمنی که بیخیال از همه چی لم داده بود روی مبل و داشت با انگشتاش بازی میکرد اونو براید استایل بغل کرد و برد طرف اتاق سونگمین هم برای اینکه از افتادنش جلوگیری کنه دستاسو دور گردن چان حلقه کرد
+هی هی چیکار میکنی پیرمرد؟
_میخوام مشکلمو حل کنم
+منظور من این نبود
_ولی منظور من اینطوریه که تو اگر قراره توی شرکتت اضافه کاری داشته باشی باید برای منم اضافه کاری داشته باشی
سونگمین با چهره ای اخمو و کیوت به چان خیره شد
+منو همین حالا بزار زمین زود
چان در اتاق رو با پاش هل داد و بعد از وارد شدن اونو با پاش اونو بست سونگمین رو انداخت روی تخت و بدون معطلی سرشو فرو برد توی گردنش و مک های عمیقی از گردنش میگرفت
+چ...چان لطفاً.......بس کن
_وقتی زبون درازی میکنی همینه دیگه
+باشه باشه ببخشید دیگه تکرار نمیشه
_باید بگم که برای عذر خواهی یکم دوره بیبی بوی من.....
و اینگونه شد که سونگمین زبون دراز به چوخ رفت.....
#تکپارتی
وقتی سونگمین تا دیر وقت کار میکنه......
رمز در رو زد و وارد خونه شد کتشو به آویز آویزون کرد و کفشاشو در اورد و پاشو گذاشت توی پذیرایی که دید خبری از چان نیست پس آروم اسمشو صدا زد
+چان!.....چان کجایی
_اوه اومدی
صدای چان از طرف پله ها میومد...از پله ها اومد پایین و سونگمین رو به آغوش گرمش کشید
_خوش اومدی پاپی کوچولو
+ممنون
_غذا خوردی؟
+نه
_باشه منم نخوردم بیا باهم میخوریم
+باشه{لبخند}
چان رفت توی آشپزخونه تا غذا رو گرم کنه و سونگمین هم با همون لباساش رفت و خودشو از بالا پرت کرد روی مبل
_جدا از اینا تا الان کجا بودی؟ میدونی ساعت چنده؟
+چرا یهو یادت اومد که من کجا بودم؟
_من یادم بود فقط خواستم الان ازت بپرسم
+شرکت بودم
_واقعا؟ تا الان چیکار میکردی؟
+اضافه کاری داشتم
_بازم رئیست مجبورت کرده که کار کنی مگه نه؟
+اوهوم
_لطفا دیگه انقدر خودتو اذیت نکن اگر بخوای همینطور ادامه بدی دیگه نمیزارم کار کنی
+یاااا من بیکار توی خونه چیکار کنم تو از صبح میری و ساعت ۸ میای خونه حالا من فقط امروز یک ساعت دیر تر اومدم
_توی همین یه ساعت میدونی چقدر خسته شدی؟
+مهم نیست
_برای من مهمه
+عه؟ اون دیگه مشکل خودته پیرمرد
_مشکل منه؟
+اره
_باشه هرطور که تو بگی
چان گاز رو خاموش کرد و رفت طرف سونگیمنی که بیخیال از همه چی لم داده بود روی مبل و داشت با انگشتاش بازی میکرد اونو براید استایل بغل کرد و برد طرف اتاق سونگمین هم برای اینکه از افتادنش جلوگیری کنه دستاسو دور گردن چان حلقه کرد
+هی هی چیکار میکنی پیرمرد؟
_میخوام مشکلمو حل کنم
+منظور من این نبود
_ولی منظور من اینطوریه که تو اگر قراره توی شرکتت اضافه کاری داشته باشی باید برای منم اضافه کاری داشته باشی
سونگمین با چهره ای اخمو و کیوت به چان خیره شد
+منو همین حالا بزار زمین زود
چان در اتاق رو با پاش هل داد و بعد از وارد شدن اونو با پاش اونو بست سونگمین رو انداخت روی تخت و بدون معطلی سرشو فرو برد توی گردنش و مک های عمیقی از گردنش میگرفت
+چ...چان لطفاً.......بس کن
_وقتی زبون درازی میکنی همینه دیگه
+باشه باشه ببخشید دیگه تکرار نمیشه
_باید بگم که برای عذر خواهی یکم دوره بیبی بوی من.....
و اینگونه شد که سونگمین زبون دراز به چوخ رفت.....
- ۱۴.۰k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط