{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 25
✦.................................

لینا و لیندا، آیلین را از راهروهای بزرگ عمارت عبور می‌دادند و هر قسمت خانه را نشانش می‌دادند.

خانه بیش از حد بزرگ بود.
آن‌قدر بزرگ که آیلین حس می‌کرد اگر تنها باشد، واقعاً ممکن است مسیرش را گم کند.

نورهای طلاییِ ملایم روی دیوارهای تیره افتاده بودند و سکوت عجیبی در فضا جریان داشت.
حتی صدای قدم‌هایشان هم در راهروهای بلند می‌پیچید.

لینا در حالی که دستش را روی نرده‌های مشکیِ پله‌ها می‌کشید گفت:

لینا:این طبقه بیشتر برای مهموناس.
اتاق‌هایی که شما دارین هم همینجاست.

لیندا اضافه کرد:

لیندا:طبقه‌ی دوم برای خانواده‌ست... البته بیشتر وقتا فقط من و لینا اینجاییم.
نامجون معمولاً سرکاره، تهیونگم که کلاً یا نیست یا توی خونه‌ی اصلیشه.

آیلین آرام ابرو بالا انداخت.

واقعاً انقدر منزویه؟

لینا پوزخند زد.

لینا:تو هنوز نسخه‌ی خوبشو دیدی.

بعد درِ بزرگی را باز کرد.

یک سالن عظیم روبه‌رویشان قرار گرفت.
لوستر کریستالی بزرگ، پرده‌های بلند مشکی و پنجره‌هایی که منظره‌ی باغ عمارت را نشان می‌دادند، فضا را باشکوه‌تر کرده بود.
آیلین ناخودآگاه ایستاد.

لیندا با لبخند گفت:

لیندا:فردا مهمونی اینجاست.

آیلین نگاهش را از سالن گرفت.

مهمونی؟

لینا هیجان‌زده سر تکان داد.

لینا:آره.
به مناسبت عقد سلین و نامجون.

با شنیدن اسم خواهرش، لبخند کمرنگی روی لب آیلین نشست.

سلین از صبح آن‌قدر درگیر حرف‌های مراسم و خانواده‌ها بود که حتی فرصت نکرده بودند درست باهم حرف بزنند.

لیندا روی یکی از مبل‌ها نشست.

لیندا:قراره کلی مهمون بیان.
خانواده‌های مهم، شریکای کاری بابا، دوستای نامجون...

لینا وسط حرفش پرید:

لینا:و البته نصف دخترای شهر که فقط برای دیدن تهیونگ میان.

آیلین ناخودآگاه اخم ریزی کرد.

لینا همان لحظه متوجه شد و لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

لینا:باور کن اغراق نمی‌کنم.
برادرم برای اینا مثل افسانه‌ست.

لیندا خندید.

لیندا:خب حقم دارن.
قد بلند، قیافه‌ی دیوونه‌کننده، پول، قدرت... تازه فرمانده هم هست.

آیلین سعی کرد بی‌تفاوت بماند و نگاهش را سمت پنجره گرفت. اما مغزش بی‌رحمانه تصویر ظهر را یادآوری می‌کرد؛
شانه‌های پهن تهیونگ، عضلات مشخص بدنش و آن نگاه سنگین.

لع៸៸نتی.

لینا که انگار عمداً می‌خواست اذیتش کند، گفت:

لینا:البته تهیونگ به هیچ‌کس محل نمیده.
خیلیا سعی کردن بهش نزدیک بشن، ولی غیرممکنه.

لیندا خندید.

لیندا:آخرش هم همه ازش می‌ترسن.

آیلین زیرلب گفت:

+قابل درکه.

لینا با خنده به او نزدیک شد.

لینا:ولی تو انگار ازش نمی‌ترسی.

آیلین سریع جواب داد:

+چرا باید بترسم؟

لینا چند ثانیه نگاهش کرد.

لینا:چون تهیونگ وقتی روی کسی تمرکز کنه...
اون آدم دیگه نمی‌تونه نادیدش بگیره.

برای لحظه‌ای سکوت بینشان افتاد، قلب آیلین بی‌دلیل سنگین شد.
بعد سریع بحث را عوض کرد.

+فردا باید رسمی لباس بپوشیم؟

لیندا فوری ذوق‌زده شد.

لیندا:معلومه!
فردا همه خیلی رسمی‌ان.

لینا خندید.

لینا:تازه سلین گفته می‌خواد تو هم کنارش باشی.
پس آماده باش همه نگات کنن.

آیلین کلافه نفسش را بیرون داد.

+عالیه... دقیقاً چیزی که لازم داشتم.

لینا و لیندا همزمان خندیدند.
اما درست همان لحظه، باد سردی از پنجره‌ی نیمه‌باز وارد سالن شد و آیلین ناخودآگاه به تاریکی باغ خیره شد.

و عجیب بود...

با اینکه تهیونگ خانه نبود،
باز هم حضورش را در تمام این عمارت حس می‌کرد.
.
.
.
شب کم‌کم روی عمارت سایه انداخته بود.

بعد از گشتنِ تقریباً تمام خانه، لینا و لیندا بالاخره آیلین را به سالن نشیمن کوچکتری بردند که برخلاف بقیه‌ی قسمت‌های عمارت، حس گرم‌تری داشت.

شومینه روشن بود و نور نارنجیِ آتش روی دیوارها می‌رقصید.

لینا خودش را روی کاناپه پرت کرد.

لینا:بالاخره پام شکست.

لیندا خندید و کنار او نشست.

لیندا:تو فقط دو ساعت راه رفتی، انگار کوه کندی.

آیلین هم آرام روی مبل روبه‌رو نشست و برای اولین‌بار از وقتی وارد این خانه شده بود، کمی احساس آرامش کرد.

حداقل تا وقتی که اسم تهیونگ وسط نبود.

لینا در حالی که گوشی‌اش را بالا و پایین می‌کرد گفت:

لینا:فردا خیلی شلوغ میشه.
حتی بعضی از آدمای نظامیِ دور و بر تهیونگم میان.

آیلین ناخودآگاه پرسید:

+خودش هم میاد؟

لیندا و لینا همزمان سر بلند کردند
و بعد... هر دو با لبخند معنی‌داری به هم نگاه کردند.

آیلین همان لحظه فهمید اشتباه کرده.

+منظورم اینه... چون گفتی سرش شلوغه.
دیدگاه ها (۲)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 26 ✦...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 27✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 24 ✦...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 23 ✦...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط