「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 27
✦.................................
چند دقیقه بعد، بالاخره آن هیاهوی کوتاهِ اتاق فروکش کرد.
لباسها جمع شدند، خندههای لینا و لیندا کمکم رنگ باختند و جایشان را سکوتی گرفت که از آن سکوتهای معمولی نبود؛ از آن سکوتهایی که انگار توی خانه میچرخند، دیوار به دیوار میدوند و منتظر اتفاقی هستند که هنوز نیفتاده.
لیندا با خستگی کش و قوسی به تنش داد و پلکهایش را نیمهباز نگه داشت.
لیندا:من دیگه واقعاً خوابم میاد... فردا روز شلوغیه.
لینا هم خمیازهای کشید، انگشتهایش را لای موهایش برد و رشتهای از آنها را پشت گوش زد.
لینا:منم. اگه بیشتر اینجا بمونم، دوباره نظرم عوض میشه و میکِشونمت جلوی آینه.
آیلین لبخند خیلی کمرنگی زد؛ از همان لبخندهای ریز و شیطنتآمیزی که تهش همیشه یک جوابِ بامزه پنهان بود.
+لطفاً نه.
لینا چشمکی زد، لیندا هم با یک نگاه مهربان به آیلین سر تکان داد.
هر سه از اتاق بیرون رفتند.
راهروی بلند عمارت، مثل همیشه، سرد و ساکت بود. چراغهای کمنور روی دیوارها نور زرد و خستهای پخش میکردند و سایهها را کشدارتر از همیشه روی سنگفرش راهرو میانداختند.
وقتی به اتاقها رسیدند، لیندا قبل از اینکه برود، مکث کرد. برگشت و نگاهش را مستقیم روی آیلین نشاند.
لیندا:آیلین... فردا هر اتفاقی افتاد، فقط خودت باش، باشه؟
صدایش نرم بود، ولی پشت آن نرمی، جدیتی پنهان بود که نمیشد نادیدهاش گرفت.
آیلین آرام سر تکان داد.
+باشه.
لیندا لبخند کوتاهی زد؛ از همان لبخندهایی که بیشتر دل آدم را گرم میکرد تا صورتش را.
بعد رفت.
لینا هم دستش را روی دستگیرهی اتاقش گذاشت و وارد اتاقش شد
بعد در اتاقش را بست.
و اخرین نفر هم ایلین وارد اتاقش شد.
با بسته شدن در، سکوت مثل پتوی سنگینی روی اتاق افتاد.
نفسش را آهسته بیرون داد و بیاختیار نگاهش سمت لباس مشکی روی صندلی کشیده شد.
لباس سادهای نبود.
حتی از آن مدل لباسهایی نبود که بشود نادیدهاش گرفت.
انگار برای دیده شدن دوخته شده بود، نه برای پنهان شدن.
از آن چیزهایی که آدم را وادار میکند قبل از پوشیدنش، یک لحظه مکث کند و به خودش بگوید:«واقعاً قراره اینو بپوشم؟»
آیلین با گوشهی لبش لبخند محوی زد.
بعد سمت کمد رفت و لباس راحتیاش را بیرون آورد.
چند دقیقه بعد، با موهای باز و کمی شلخته روی تخت سفید و مخملی افتاده بود. چراغ اتاق را خاموش کرد و تاریکی نرم و یکنواختی همهجا را پوشاند.
اما مغزش؟
مغزش هنوز بیدار بود.
چشمهایش را بست...
ولی هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای آرامی، مثل ضربهی ناخن روی چوب، سکوت اتاق را شکست.
تق.
تق.
تق.
آیلین اخم ریزی کرد و چشم باز کرد.
چند ثانیه در همان تاریکی ماند و بعد با خودش گفت احتمالاً لیناست که دوباره نظرش عوض شده.
آرام از روی تخت بلند شد.
پای برهنهاش بیصدا روی زمین سرد نشست و سمت در رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت و پایین کشید.
اما به محض اینکه در باز شد، نفسش در سینه گیر کرد.
تهیونگ روبهرویش ایستاده بود.
همانجا.
ساکت.
بلندبالا.
با همان حضور سنگین و کشندهای که انگار از قبل هم اتاق را پر کرده بود، حتی اگر داخلش نباشد.
آیلین برای یک لحظه خشکش زد.
تمام خواب از صورتش پرید.
چشمهایش کمی گرد شد و بیاختیار یک هینی کوتاه کشید.
بعد، با وحشتِ کاملاً واضحی، در را تا نیمه بست.
نگاهش برقزده و هراسان روی خودش افتاد.
لباس راحتی کوتاه، موهای نامرتب، صورتی که هنوز از خواب گرم بود...
و آن لحظه فهمید دقیقاً در بدترین حالت ممکن در را باز کرده.
کف دستش را آهسته روی پیشانیاش کوبید.
+خدایا...
صدای بم تهیونگ از پشت در آمد:
ــ قرار نیست بخو៸៸رمت... میشه درو باز کنی؟
لحنش خونسرد بود، اما همان خونسردی از آن مدلهایی بود که بیشتر از فریاد آدم را وادار به اطاعت میکرد.
آیلین دستپاچه، یک قدم عقب رفت.
+عا... نه... یعنی... وایسا یه لحظه.
بدون اینکه منتظر جوابش بماند، با عجله سمت کمد رفت.
نفسش کمی تند شده بود، اما نه از ترسِ واقعی... بیشتر از آن حسِ گیجکنندهای که از حضور او میآمد.
انگار مغزش با دیدن تهیونگ، چند ثانیهای از کار میافتاد.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 27
✦.................................
چند دقیقه بعد، بالاخره آن هیاهوی کوتاهِ اتاق فروکش کرد.
لباسها جمع شدند، خندههای لینا و لیندا کمکم رنگ باختند و جایشان را سکوتی گرفت که از آن سکوتهای معمولی نبود؛ از آن سکوتهایی که انگار توی خانه میچرخند، دیوار به دیوار میدوند و منتظر اتفاقی هستند که هنوز نیفتاده.
لیندا با خستگی کش و قوسی به تنش داد و پلکهایش را نیمهباز نگه داشت.
لیندا:من دیگه واقعاً خوابم میاد... فردا روز شلوغیه.
لینا هم خمیازهای کشید، انگشتهایش را لای موهایش برد و رشتهای از آنها را پشت گوش زد.
لینا:منم. اگه بیشتر اینجا بمونم، دوباره نظرم عوض میشه و میکِشونمت جلوی آینه.
آیلین لبخند خیلی کمرنگی زد؛ از همان لبخندهای ریز و شیطنتآمیزی که تهش همیشه یک جوابِ بامزه پنهان بود.
+لطفاً نه.
لینا چشمکی زد، لیندا هم با یک نگاه مهربان به آیلین سر تکان داد.
هر سه از اتاق بیرون رفتند.
راهروی بلند عمارت، مثل همیشه، سرد و ساکت بود. چراغهای کمنور روی دیوارها نور زرد و خستهای پخش میکردند و سایهها را کشدارتر از همیشه روی سنگفرش راهرو میانداختند.
وقتی به اتاقها رسیدند، لیندا قبل از اینکه برود، مکث کرد. برگشت و نگاهش را مستقیم روی آیلین نشاند.
لیندا:آیلین... فردا هر اتفاقی افتاد، فقط خودت باش، باشه؟
صدایش نرم بود، ولی پشت آن نرمی، جدیتی پنهان بود که نمیشد نادیدهاش گرفت.
آیلین آرام سر تکان داد.
+باشه.
لیندا لبخند کوتاهی زد؛ از همان لبخندهایی که بیشتر دل آدم را گرم میکرد تا صورتش را.
بعد رفت.
لینا هم دستش را روی دستگیرهی اتاقش گذاشت و وارد اتاقش شد
بعد در اتاقش را بست.
و اخرین نفر هم ایلین وارد اتاقش شد.
با بسته شدن در، سکوت مثل پتوی سنگینی روی اتاق افتاد.
نفسش را آهسته بیرون داد و بیاختیار نگاهش سمت لباس مشکی روی صندلی کشیده شد.
لباس سادهای نبود.
حتی از آن مدل لباسهایی نبود که بشود نادیدهاش گرفت.
انگار برای دیده شدن دوخته شده بود، نه برای پنهان شدن.
از آن چیزهایی که آدم را وادار میکند قبل از پوشیدنش، یک لحظه مکث کند و به خودش بگوید:«واقعاً قراره اینو بپوشم؟»
آیلین با گوشهی لبش لبخند محوی زد.
بعد سمت کمد رفت و لباس راحتیاش را بیرون آورد.
چند دقیقه بعد، با موهای باز و کمی شلخته روی تخت سفید و مخملی افتاده بود. چراغ اتاق را خاموش کرد و تاریکی نرم و یکنواختی همهجا را پوشاند.
اما مغزش؟
مغزش هنوز بیدار بود.
چشمهایش را بست...
ولی هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای آرامی، مثل ضربهی ناخن روی چوب، سکوت اتاق را شکست.
تق.
تق.
تق.
آیلین اخم ریزی کرد و چشم باز کرد.
چند ثانیه در همان تاریکی ماند و بعد با خودش گفت احتمالاً لیناست که دوباره نظرش عوض شده.
آرام از روی تخت بلند شد.
پای برهنهاش بیصدا روی زمین سرد نشست و سمت در رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت و پایین کشید.
اما به محض اینکه در باز شد، نفسش در سینه گیر کرد.
تهیونگ روبهرویش ایستاده بود.
همانجا.
ساکت.
بلندبالا.
با همان حضور سنگین و کشندهای که انگار از قبل هم اتاق را پر کرده بود، حتی اگر داخلش نباشد.
آیلین برای یک لحظه خشکش زد.
تمام خواب از صورتش پرید.
چشمهایش کمی گرد شد و بیاختیار یک هینی کوتاه کشید.
بعد، با وحشتِ کاملاً واضحی، در را تا نیمه بست.
نگاهش برقزده و هراسان روی خودش افتاد.
لباس راحتی کوتاه، موهای نامرتب، صورتی که هنوز از خواب گرم بود...
و آن لحظه فهمید دقیقاً در بدترین حالت ممکن در را باز کرده.
کف دستش را آهسته روی پیشانیاش کوبید.
+خدایا...
صدای بم تهیونگ از پشت در آمد:
ــ قرار نیست بخو៸៸رمت... میشه درو باز کنی؟
لحنش خونسرد بود، اما همان خونسردی از آن مدلهایی بود که بیشتر از فریاد آدم را وادار به اطاعت میکرد.
آیلین دستپاچه، یک قدم عقب رفت.
+عا... نه... یعنی... وایسا یه لحظه.
بدون اینکه منتظر جوابش بماند، با عجله سمت کمد رفت.
نفسش کمی تند شده بود، اما نه از ترسِ واقعی... بیشتر از آن حسِ گیجکنندهای که از حضور او میآمد.
انگار مغزش با دیدن تهیونگ، چند ثانیهای از کار میافتاد.
- ۳۷۳
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط