{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 24
✦.................................

فضای سنگین سالن، بعد از آن مکالمه‌ی کوتاه، هنوز هم برای آیلین خفه‌کننده بود.

هرچقدر سعی می‌کرد خودش را مشغول حرف‌های خانواده‌ها نشان بدهد، باز هم حضور تهیونگ را حس می‌کرد.
مثل سایه‌ای سنگین که روی تمام خانه افتاده باشد.

تهیونگ برخلاف او، کاملاً آرام به نظر می‌رسید.
روی مبل نشسته بود، یک دستش روی دسته‌ی مبل و دست دیگرش دور لیوان قهوه.
چهره‌ی سرد و بی‌احساسش، همان ابهتی را داشت که آیلین از قبل به خاطر می‌آورد.

فرمانده‌ای که فقط با یک نگاه، آدم را وادار به سکوت می‌کرد.

چند دقیقه بعد، تلفن تهیونگ زنگ خورد.

او بدون عجله گوشی را برداشت.
فقط چند ثانیه گوش داد، بعد کوتاه گفت:

ــ دارم میام.

صدایش جدی‌تر از قبل شده بود.

همه تقریباً عادت داشتند؛
انگار تماس‌های ناگهانی و رفتن‌های بی‌خبر، بخشی از زندگی تهیونگ بود.

او آرام از جایش بلند شد.

حتی بلند شدنش هم توجه همه را جلب می‌کرد.
قد بلند، شانه‌های پهن و آن وقار طبیعی، باعث می‌شد حضورش از بقیه جدا باشد.

مادرش با اخم خفیفی گفت:

خانم کیم:باز کار پیش اومده؟

تهیونگ کت مشکی‌اش را برداشت.

ــ یه جلسه‌ست. دیر برمیگردم.

بعد نگاه کوتاهی سمت نامجون انداخت.

ــ مراقب مهمونا باش.

نامجون خندید.

نامجون:انگار خونه پادگانه.

اما تهیونگ فقط گوشه‌ی لبش را خیلی کم بالا برد.

در همان لحظه، نگاهش ناخواسته سمت آیلین برگشت.

فقط یک لحظه.

اما کافی بود تا دوباره قلب آیلین نامنظم بزند.

تهیونگ بدون حرف دیگری، از کنارشان رد شد.
بوی تلخ عطرش برای چند ثانیه در هوا ماند و بعد صدای بسته شدن در عمارت پیچید.

و انگار خانه، یک‌دفعه نفس کشید.

چند ثانیه بعد، لینا خودش را روی مبل کنار آیلین انداخت.

لینا:خب... حالا که جناب فرمانده رفت، میشه راحت نفس کشید.

آیلین ناخودآگاه خنده‌ی کوتاهی کرد.

این دومین باری بود که لینا را می‌دید، اما دختر خیلی سریع و راحت رفتار می‌کرد؛
برخلاف تهیونگ که حضورش آدم را معذب می‌کرد، لینا انرژی گرم و صمیمی‌ای داشت.

لیندا هم که روی مبل روبه‌رو نشسته بود، خندید.

لینا:تهیونگ از بچگی همین‌طوری بوده.
همه جلوش رسمی میشن.

آیلین زیرلب گفت:

+معلومه چرا.

لینا با شیطنت به او نگاه کرد.

لینا:تو هم ازش حساب می‌بری؟

آیلین سریع گفت:

+نه.

اما جوابش زیادی سریع بود.

و همین باعث شد لینا و لیندا همزمان بخندند.

لینا با خنده گفت:

لینا:وای، حتی اخم‌های اونم آدمو می‌ترسونه.

آیلین چیزی نگفت.

چون مشکل فقط اخم‌های تهیونگ نبود.
مشکل... نگاهش بود.

همان نگاه سنگین و نافذی که انگار آدم را کامل می‌خواند.

لیندا از جا بلند شد.

لیندا:بیا آیلین، یه دور خونه رو نشونت بدیم.
فکر کنم هنوز کامل ندیدیش.

لینا هم سریع دست آیلین را گرفت.

لینا:آره بیا. این عمارت انقدر بزرگه که گم میشی توش.

و بدون منتظر ماندن، او را با خودشان به سمت راهروهای بزرگ خانه بردند.

آیلین آرام اطراف را نگاه می‌کرد.

خانه، بیش از حد مجلل و ساکت بود؛
دیوارهای بلند، نورهای گرم، کف مرمر و تابلوهای تیره‌ای که حس عجیبی به فضا می‌دادند.

همه‌چیز شبیه خود تهیونگ بود.
سرد، باشکوه و غیرقابل‌نفوذ.

لینا در حالی که جلوتر راه می‌رفت گفت:

لینا:اونجا کتابخونه‌ست، اون سمت سالن تمرین... و طبقه‌ی آخر هم قلمرو ممنوعه‌ی برادر عزیزمونه.

لیندا خندید.

لینا:هیچ‌کس بدون اجازه حق نداره بره اون بالا.

آیلین ناخواسته یاد ظهر افتاد و گلویش خشک شد.

لینا همان لحظه متوجه تغییر حالتش شد و با شیطنت گفت:

لینا:البته... فکر کنم تو امروز قانونو شکستی.

آیلین سریع گفت:

+من نمی‌دونستم اون اتاق مال اونه.

لینا و لیندا هر دو خندیدند.

لیندا گفت:

لیندا:کاش قیافه‌ی تهیونگ رو می‌دیدم.

آیلین نگاهش را دزدید.

اما لعنتی...
تصویر تهیونگ، با آن بدن عضلانی و نگاه سنگینش، هنوز واضح توی ذهنش مانده بود.

و همین باعث شد گونه‌هایش ناخواسته گرم شوند.

لینا با دقت نگاهش کرد، بعد خیلی آروم لبخند معنی‌داری زد.

اما چیزی نگفت.

فقط حس می‌کرد حضور این دختر در خانه‌ی آن‌ها...
قرار است آرامش همه‌چیز را به هم بزند.
دیدگاه ها (۱)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 25✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 26 ✦...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 23 ✦...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 22✦...........................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط