My professor
My professor
Chapter:2
Part:66
جئون تک خنده ی تحقیر آمیزی کرد و دستای به هم قفل شدشو نگاه کرد
جونگکوک:کنجکاوم بدونم وقتی سه هزار نفر نیروی تازه نفس از باند من بریزن اینجا بازم میشه بهش گفت مقر؟! یا تبدیل میشی به گرد زیر چکمه هاشون !
یونگی نگاه خونسردی به هیزل انداخت
هیزل: حواست هست خشونتت داره سوگلیتو میترسونه یا نه ؟! یکم مراعات دوست جديد مو هم بكن ... صورتش رنگ روپوشش شده ...
جئون نیم نگاه خماری به هیزل انداخت و به هوسوک اشاره داد
جونگکوک:از اینجا ببرش ماشینم بیرون پارکه
هوسوک خونسرد و بی حرکت یونگی رو نگاه کرد ... و یونگی گفت :
یونگی:هوسوک فقط از من دستور میگیره ... یادت رفته اینجا کجاس؟ ... اون بیرون مونتانایی ... اینجا کسی نیستی واسه افراد من ... رئيس منم
جونگ کوک خندید ... یه خنده ی آروم و ترسناک
جونگکوک :رئیسه پیزوری !
جونگکوک:تو و اون دار و دسته ی بی صفت تر از خودت انقد بی دست و پا شدین که واسه کشوندن من تا اینجا از یه دختر استفاده كنين؟! معامله رو دختر نه در شان منه نه باند تو ... پس هیزل رو ببر بیرون تا مذاکره کنیم. جای این دختر پشت همچین میزی نیست.
یونگی:اتفاقا هیزل همین جا می مونه تصمیم خودشه که بمونه. مگه نه دختر؟
جئون با اخم هیزل رو نگاه کرد ... چشمای دختر خالی از هر حسی به نظر میرسید ... نگاهش پر شده بود از هر چه بادا باد ... دهن نیم بازش کاملا
خشک شده بود ...
یونگی:قبل اینکه بیای کلی حرف زدیم. دوست شدیم و با هم قول و قرارایی گذاشتیم... تو نیومدی که هیزل رو با خودت جایی ببری اومدی که
یه چیزیو براش جا بزاری
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🩵
#فیک #فیکشن #رمان
Chapter:2
Part:66
جئون تک خنده ی تحقیر آمیزی کرد و دستای به هم قفل شدشو نگاه کرد
جونگکوک:کنجکاوم بدونم وقتی سه هزار نفر نیروی تازه نفس از باند من بریزن اینجا بازم میشه بهش گفت مقر؟! یا تبدیل میشی به گرد زیر چکمه هاشون !
یونگی نگاه خونسردی به هیزل انداخت
هیزل: حواست هست خشونتت داره سوگلیتو میترسونه یا نه ؟! یکم مراعات دوست جديد مو هم بكن ... صورتش رنگ روپوشش شده ...
جئون نیم نگاه خماری به هیزل انداخت و به هوسوک اشاره داد
جونگکوک:از اینجا ببرش ماشینم بیرون پارکه
هوسوک خونسرد و بی حرکت یونگی رو نگاه کرد ... و یونگی گفت :
یونگی:هوسوک فقط از من دستور میگیره ... یادت رفته اینجا کجاس؟ ... اون بیرون مونتانایی ... اینجا کسی نیستی واسه افراد من ... رئيس منم
جونگ کوک خندید ... یه خنده ی آروم و ترسناک
جونگکوک :رئیسه پیزوری !
جونگکوک:تو و اون دار و دسته ی بی صفت تر از خودت انقد بی دست و پا شدین که واسه کشوندن من تا اینجا از یه دختر استفاده كنين؟! معامله رو دختر نه در شان منه نه باند تو ... پس هیزل رو ببر بیرون تا مذاکره کنیم. جای این دختر پشت همچین میزی نیست.
یونگی:اتفاقا هیزل همین جا می مونه تصمیم خودشه که بمونه. مگه نه دختر؟
جئون با اخم هیزل رو نگاه کرد ... چشمای دختر خالی از هر حسی به نظر میرسید ... نگاهش پر شده بود از هر چه بادا باد ... دهن نیم بازش کاملا
خشک شده بود ...
یونگی:قبل اینکه بیای کلی حرف زدیم. دوست شدیم و با هم قول و قرارایی گذاشتیم... تو نیومدی که هیزل رو با خودت جایی ببری اومدی که
یه چیزیو براش جا بزاری
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🩵
#فیک #فیکشن #رمان
- ۱.۳k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط