{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویرایش جدید

ویرایش جدید

عشق خون آشام

قسمت سوم 

ملینا :ای بابا چقدر خوابیدم امروز کلی کار دارم باید برم یه کادویی هم برای

 جونگ مین بخرم . از اتاق اومدم بیرون و یه نگاهی به ساعت انداختم یک

 ربع به دوازده بود و من هنوز کاملا" بیدار نشده بودم دیشب خیلی دیری

 خوابیدم تا نزدیکای صبح بیدار بودم

رفتم طرف دستشویی و دست و صورتم و شستم و اومدم از تراس بیرون و

نگاه کردم خورشید وسط آسمون بود و من تازه میخواستم صبحونه بخورم زود یه

یه صبحونه کوچیک خوردم و گفتم ملینا : بهتره اول برم خرید بعد به کارهای خودم

برسم . کیفم واز تو اتاق برداشتم و رفتم بیرون از یه مغازه ای یه جعبه شیک شکلات

خریدم کمی جلوتر هم یه دسته گل خریدم برگشتم سمت خونه و به کارهای خودم رسیدم

نمیدونستم باید چه لباسی بپوشم خیلی فکر کردم ملینا : خیلی شیک و باکلاس باشه یا

ساده و شیک باشه جین با بلوز باشه یا کت و دامن ؟ بعد کلی فکر یه لباس مناسب

انتخاب کردم پوشیدم یکم هم به خودم رسیدم میخواستم یه دست لباس سیاه بپوشم که

گفتم ملینا : حالا جونگ مین میگه اومده عزا یا مهمونی ؟ آخه خون آشامها خیلی از

رنگ مشکی خوششون میاد رفتم تو سالن که دیدم ساعت پنج و نیمه گل و هدیه رو

برداشتم و با خودم گفتم ملینا : حالا دیر نرسم خوبه و از آسانسور که اومدم بیرون

خیلی تند راه میرفتم و زود خودم و به ساختمون روبرویی رسوندم وقتی داشتم با

آسانسور میرفتم بالا دوباره یه ترسی افتاد به جونم و سوالهای احمقانه به ذهنم رسید

خودم و زدم به بیخیالی و به هیچ چیز فکر نکردم تو حال خودم بودم که آسانسور

وایساد میخواستم برم بیرون که سرم خورد به یه جایی وقتی سرم و بردم بالا دیدم

جونگ مین مثل جن جلوی در آسانسور ظاهر شده منم خیلی ترسیدم و نشستم رو

زمین رنگم شده بود عین گچ دیوار . 

از پنجره دیدم که داره میاد خونه میخواستم یه کم باهاش شوخی کنم زود رفتم جلو در

آسانسور وایسادم این دختر اصلا" نگاه نمیکنه یرش و میندازه پایین و میره ، همین

که در آسانسور باز شد حواسش نبود اومد تو د*ل من وقتی نگاش کردن رنگش شد

عین گچ و نشست کف آسانسور 

حالم خیلی بد بود با عصبانیت به جونگ مین گفتم

 ملینا : چرا عین جن ظاهر میشی ترسوندیم نصف گوشتم آب شد اونم نشست

روبروم و با لبخند گفت جونگ مین : تو حواست نیست یا من عین جن ظاهر میشم؟

منم گفتم ملینا : من کورم ندیدمت توهم کوری من به این گُندگی و ندیدی؟

اونم به شوخی گفت جونگ مین البته الآن نصف گوشتت آب شده زیاد گُنده به نظر

نمیای ؟ بهرحال ببخشید که ترسوندمت پاشو بریم تو حالا همسایه ها میبینن بد میشه

منم بلند شدم و رفتیم تو خونه من که خیلی تعجب کردم  یه کم هم ترسیدم این چه

خونه ایه همه چیز سیاه مبل و پرده قهوه ای سوخته و فرش مشکی و قهوه ای

من رفتم تو آشپزخونه ولی حواسم بهش بود با تعجب به وسایل و کلا" همه جا نگاه

میکرد میتونستم افکارش و بشنوم کلی از رنگ خونه و وسایل تعجب کرده بود گفتم

قاب تابلوها همه مشکی بهش گفتم ملینا : تو دلت نمیگره تو این خونه تاریک؟اینا

چه رنگای سرد و تیره ایند چرا دکوراسیون خونت و عوض نمیکنی ؟ جونگ مین

داشت میرفت سمت آشپزخونه گفت جونگ مین : من اینجوری بیشتر دوست دارم

منم با شوخی گفتم ملینا : پس وقتی حرف خون آشام میزنم ناراحت نشو تو هم مثل

اونهایی . جونگ مین با سینی شربت اومد تو سالن و گفت جونگ مین : این حرفهارو

بذار کنار خودت چطوری خوبی دیروز که دیدمت انگار حالت خوب نبود چیزی شده؟

لیوان شربت و از رو میز برداشتم و گفتم ملینا : نه دیروز صبح دیر بیدار شدم به

کلاسم نرسیدم بعدم کارهای خونه یکم خستم کرده بود چیز خاصی نبود. بعد از خوردن

شام یه فیلم گذاشت گفت جونگ مین : ازاوناییه که تو دوست داری .

حس ترس و تو چشماش میدیدم ولی چیزی نگفتم

 یه فیلم ترسناک گذاشته بود من هیمنجوری هم از تو اون خونه بودن میترسیدم

 چه برسه به اینکه فیلم ترسناک هم ببینم اصلا" حس خوبی نداشتم

 سر و ته فیلم و هم نفهمیدم چی شد اصلا" توجه نکرده بودم جونگ مین رفت طرف 

آشپزخونه و گفته جونگ مین : برم یه قهوه درست کنم . من همینجور که به اتفاقای 

دیدم خیلی نگرانه اضطراب داره خواستم یه کم تنهاش بذارم رفتم وخودم و با قهوه

درست کردن مشغول کردم و عمدا" طولش دادم 

این شب فکر میکیرم به دفعه ای خوابم برد نفهمیدم چند دقیقه خواب بودم که 

با یه صحنه وحشتناک از خواب پریدم جونگ مین سرش و آورده بود پایین نزدیک

 صورت من و دهنشم باز بود من تا اون و دیدم یه جیغ زدم و از مبل دور شدم با ترس

وقتی با قهوه ها رفتم تو اتاق دیدم رو مبل خوابش برده کم کم تاثیرش داشت میرفت و

میتونستم همراه بوی قهوه بوی خونشم حس کنم بوی خیلی قوی و عالی داشت سینی

و گذاشتم رو میز و بینیم و بهش نزدیکتر کردم وااای خیلی بوی خوبی داشت
دیدگاه ها (۳)

ویرایش جدیدعشق خون آشامقسمت چهارمصبح که از خواب بیدار شدم هن...

عشق خون آشامقسمت پنجم  چون ترسیده بودم بالکنت گفتم ملینا : چ...

داستان عشق خون آشام 2صبح که بیدار شدم زود یه صبحونه آماده کر...

عشق خون آشامقسمت اولمن ملینا هستم دختری تنها که تو یه شهر غر...

دیروز رفته بودم بیرون وسط راه یه بی ام و دیدم-یعنی انقد قورب...

افسرده پارت اول

The unwanted Roommate __________________________ویو پارک یور...

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت1ویو اتسلام ...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

خودم درست کردم بنظرم خیلی قشنگ شدن💖💖نمیدونم چرا ولی یهو فاز ...

رومان عشق مافیا پارت 33از زبان ا/تگفت : تو الان بری نمیتونی ...

ستاره ی من (پارت۷) (فالو:فالو)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط