{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم :زیر یک اسمان

اسم :زیر یک اسمان
قسمت ۹: سقوط

زمین زیر پای ایزوکو ناگهان فرو ریخت و او به داخل گودالی عمیق سقوط کرد.

«دکو!»

باکوگو بدون فکر خودش را به لبه‌ی گودال رساند.

«حالت خوبه؟!»

ایزوکو که میان شاخه‌ها گیر افتاده بود، با سختی جواب داد: «آره... فکر کنم فقط پام پیچ خورده.»

باکوگو با اخم به اطراف نگاه کرد. دیواره‌های گودال خیلی لغزنده بودند.

«تکون نخور. من میارمت بالا.»

با استفاده از انفجارهای کنترل‌شده، باکوگو خودش را پایین رساند و کنار ایزوکو فرود آمد.

ایزوکو لبخند کوچکی زد. «ممنون، کاچان.»

«بعداً تشکر کن. اول باید از اینجا بریم بیرون.»

---

قسمت ۱۰: کنار هم

بالا آمدن از گودال آسان نبود، مخصوصاً با پای آسیب‌دیده‌ی ایزوکو.

باکوگو چند لحظه به او خیره شد و بعد با بی‌حوصلگی گفت:

«بپر روی پشتم.»

ایزوکو شوکه شد. «چی؟! نه، خودم می‌تونم راه برم!»

«دکو، اگه دوباره بحث کنی، همین‌جا ولت می‌کنم.»

ایزوکو با خنده‌ی عصبی قبول کرد.

بعد از چند دقیقه تلاش، آن‌ها بالاخره از گودال بیرون آمدند.

وقتی به بالای صخره رسیدند، ایزوکو آرام گفت:

«واقعاً عوض شدی، کاچان.»

باکوگو نگاهش را برگرداند.

«فقط دارم مطمئن می‌شم هم‌تیمیم از مأموریت حذف نشه.»

اما حتی خودش هم می‌دانست که دلیلش فقط این نبود.

---

قسمت ۱۱: حمله‌ی ناگهانی

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که یکی از ربات‌های آموزشی از پشت درختان بیرون پرید.

«خطر شناسایی شد!»

ایزوکو سریع واکنش نشان داد، اما پایش هنوز درد می‌کرد.

ربات به سمت او حمله کرد.

در یک لحظه، باکوگو خودش را جلوی ایزوکو انداخت.

«نزدیکش نشو!»

انفجار بزرگی جنگل را لرزاند و ربات نابود شد.

ایزوکو با نگرانی به باکوگو نگاه کرد.

«آسیب ندیدی؟»

باکوگو پوزخند زد.

«من؟ آسیب ببینم؟ شوخی می‌کنی؟»

اما روی بازویش خراش عمیقی دیده می‌شد.

ایزوکو اخم کرد.

«باید زخمت رو ببندیم.»

باکوگو خواست مخالفت کند، اما وقتی نگاه مصمم ایزوکو را دید، فقط آهی کشید.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

اسم:زیر یک اسمانقسمت ۱۲: استراحت اجباریایزوکو با جعبه‌ی کمک‌...

کاچان اگه اون موقع دستم رو می گرفتی همه چی عوض میشد😖

پروف عوض کردم ☺️

اسم: زیر یک اسمان قسمت ۶: طوفان نیمه‌شبنیمه‌های شب، صدای رعد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط