{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت ۶: طوفان نیمه‌شب

قسمت ۶: طوفان نیمه‌شب

نیمه‌های شب، صدای رعد و برق شدیدی باعث شد ایزوکو از خواب بپرد.

چند ثانیه بعد، باران سیل‌آسا شروع شد.

«کاچان! باید چادر رو محکم‌تر کنیم!»

باکوگو با بی‌حوصلگی از چادر بیرون آمد. «چه دردسری...»

اما قبل از اینکه بتوانند کاری انجام دهند، باد شدیدی وزید و بخشی از چادر را از جا کند.

هر دو خیس شده بودند.

«بهتره تا صبح توی غار پناه بگیریم.» ایزوکو به نقشه نگاه کرد.

باکوگو سری تکان داد. «پس معطل نکن.»

---

قسمت ۷: رازهای قدیمی

بعد از پیدا کردن یک غار کوچک، هر دو کنار آتش نشستند تا لباس‌هایشان خشک شود.

برای مدتی هیچ‌کدام حرفی نزدند.

سرانجام ایزوکو سکوت را شکست.

«کاچان... همیشه می‌خواستم ازت بپرسم. چرا توی بچگی این‌قدر ازم عصبانی بودی؟»

باکوگو چند لحظه ساکت ماند.

«چون... تو همیشه بدون داشتن قدرت، جلو می‌اومدی. این اعصابم رو خرد می‌کرد.»

ایزوکو با تعجب به او نگاه کرد.

باکوگو ادامه داد: «تو هیچ‌وقت تسلیم نمی‌شدی. حتی وقتی باید می‌ترسیدی.»

ایزوکو آرام لبخند زد.

«من فقط همیشه تحسینت می‌کردم.»

باکوگو چیزی نگفت، اما نگاهش را از ایزوکو دزدید.

---

قسمت ۸: خطر در تاریکی

صبح روز بعد، آن‌ها دوباره مسیرشان را آغاز کردند.

هنوز چند ساعت نگذشته بود که صدای آژیر هشدار در جنگل پیچید.

«هشدار! مرحلهٔ نهایی آغاز شد.»

ناگهان چند ربات آموزشی از میان درختان ظاهر شدند.

ایزوکو سریع دفترچه‌اش را بیرون آورد.

«سه تا از سمت راست!»

باکوگو لبخند جنگجویانه‌ای زد.

«بالاخره یه چیزی پیدا شد که ارزش جنگیدن داشته باشه!»

اما درست زمانی که برای حمله آماده شدند، زمین زیر پای ایزوکو فرو ریخت...

قسمت ۹: سقوط

زمین زیر پای ایزوکو ناگهان فرو ریخت و او به داخل گودالی عمیق سقوط کرد.

«دکو!»

باکوگو بدون فکر خودش را به لبه‌ی گودال رساند.

«حالت خوبه؟!»

ایزوکو که میان شاخه‌ها گیر افتاده بود، با سختی جواب داد: «آره... فکر کنم فقط پام پیچ خورده.»

باکوگو با اخم به اطراف نگاه کرد. دیواره‌های گودال خیلی لغزنده بودند.

«تکون نخور. من میارمت بالا.»

با استفاده از انفجارهای کنترل‌شده، باکوگو خودش را پایین رساند و کنار ایزوکو فرود آمد.

ایزوکو لبخند کوچکی زد. «ممنون، کاچان.»

«بعداً تشکر کن. اول باید از اینجا بریم بیرون.»

---

قسمت ۱۰: کنار هم

بالا آمدن از گودال آسان نبود، مخصوصاً با پای آسیب‌دیده‌ی ایزوکو.

باکوگو چند لحظه به او خیره شد و بعد با بی‌حوصلگی گفت:

«بپر روی پشتم.»

ایزوکو شوکه شد. «چی؟! نه، خودم می‌تونم راه برم!»

«دکو، اگه دوباره بحث کنی، همین‌جا ولت می‌کنم.»

ایزوکو با خنده‌ی عصبی قبول کرد.

بعد از چند دقیقه تلاش، آن‌ها بالاخره از گودال بیرون آمدند.

وقتی به بالای صخره رسیدند، ایزوکو آرام گفت:

«واقعاً عوض شدی، کاچان.»

باکوگو نگاهش را برگرداند.

«فقط دارم مطمئن می‌شم هم‌تیمیم از مأموریت حذف نشه.»

اما حتی خودش هم می‌دانست که دلیلش فقط این نبود.

---

قسمت ۱۱: حمله‌ی ناگهانی

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که یکی از ربات‌های آموزشی از پشت درختان بیرون پرید.

«خطر شناسایی شد!»

ایزوکو سریع واکنش نشان داد، اما پایش هنوز درد می‌کرد.

ربات به سمت او حمله کرد.

در یک لحظه، باکوگو خودش را جلوی ایزوکو انداخت.

«نزدیکش نشو!»

انفجار بزرگی جنگل را لرزاند و ربات نابود شد.

ایزوکو با نگرانی به باکوگو نگاه کرد.

«آسیب ندیدی؟»

باکوگو پوزخند زد.

«من؟ آسیب ببینم؟ شوخی می‌کنی؟»

اما روی بازویش خراش عمیقی دیده می‌شد.

ایزوکو اخم کرد.

«باید زخمت رو ببندیم.»

باکوگو خواست مخالفت کند، اما وقتی نگاه مصمم ایزوکو را دید، فقط آهی کشید.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

دلم مرگ میخواد

ستذ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط