پایان مهمان

پایان مهمانے

فقط شش سحر دیگر باقیست........
و.....
دوباره آغاز میشود هیاهوی دنیای بی رمضان......

من می ترسم خدااااا؛
از نفس کشیدن بی تو،،،،،
از شیطانی که در بندش کرده ای،،،،
از نفسی که سرکشی خواهد کرد،،،،
و از تمام آنچه که مرا از آغوش تو خواهد گرفت......

خدایا

فقط شش سحر مانده.....
و احیاهای مضطرانه ما نیز قلب بیمارمان را شفا نداده است.....
وااااااااااااای خدا.....
چه کنم با درد بی پایان دلم......
چه کنم با ناله های بی سرانجام قلبم.....
چه کنم با این همه سیاهی ؛ خدا .......

دلم به شب جمع ای خوش بود که لیله القدرش خوانده بودی....
و من .....
تمام سال را له طمع آن سپری کرده بودم تا شاید صیحه آسمانی جبرئیل را در اعلان ظهور مهدی فاطمه بشنوم.......
و گذشت.......
و ما فهمیدیم که هنوز لایق دیدارش نبوده ایم......

خدااااااااا؛

آیا ما رمضانی دگر را به چشم خواهیم دید؟؟؟؟؟
من میترسم ؛
از عمر کوتاهی که به دیدار چشمان دلبرش خاتمه نیابد......
من میترسم ؛
از روزی که جبرئیل بشارت دهد و گوشهای من، فرصت شنیدن را از کف داده باشند.......

خدااااااا؛
دیدگاه ها (۱۶)

یه شبایی تو زندگی هست که : وقتی دفتر خاطرات زندگیتو ورق میزن...

..تنهایی عزیزمکه پشت پرده ی اتاق ایستاده ایو با عجله ناخن ها...

به سلامتی اون زندونی که امشب شب اول حبسشه......به سلامتی اون...

...ﺷَــــﺐ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷــ✖ـــﻮﺩ •••ﮔﻠﻮﯾَـــﻢ ﭘُــﺮ ﻣﯽ ﺷــﻮﺩ. •••....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط