{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سیلام سیلام این پارت قراره خخیییلللیییی جالب باشه پس از

سیلام سیلام. این پارت قراره خخیییلللیییی جالب باشه پس از دستش نده.💫😂

پارت۴♡(اگه نباشی...)

باکوگو با حرف های ایزوکو کمی ترسید اما وقتی که صورت خوابیده و آرومش رو دید دلش آروم گرفت اما تا صبح نخوابید و فقط به حرف های ایزوکو فکر کرد.(ذهن باکوگو:من مردم؟...دکترش گفت که احتمالا توی خواب یه چیزی دیده و شوکه شده بعنی اون...مرگ من بوده؟ یعنی به خواطر اینکه توی خواب دیده من مردم دچار حمله عصبی شده یعنی به خواطر خواب مرگ من نزدیک بود سکته قلبی کنه؟.)اشک تو چشمان باکوگو حلقه زد و شروع کرد به گریه کرد. دکوی نفله...تو به خواطر ترس از دست دادن من به این روز افتادی؟آشغال...فکر میکردی من نمیفهمم منظورت چیه؟...

(فردای اون شب.)
از زبان باکوگو:تا نزدیک های صبح داشتم به خواطر اون دکوی نفله گریه میکردم و دیگه خواب به چشمم نیومد و به جاش بلند شدم و رفتم که قهوه بخورم. باکوگو رفت به سمت آشپز خونه که یه هو ایزوکو رو دید که به در و دیوار آشپز خونه نگاه میکنه. که باکوگو یکم نزدیک شد و پرسید:هویی دکو اینجا چیکار میکنی؟چرا اینقدر زود بلند شدی؟
ایزوکو سرش رو روبه باکوگو کرد انگار رنگ و روی تازه ای در صورتش داشت و بنظر حالش بهتر میومد گفت:خب از روی عادت روی ساعت همیشگی بیدار شدم و خب دیگه خوابم نبرد.
باکوگو رفت سمت قهوه ساز و دوتا قهوه درست کرد و یکیش رو داد دکو یکی هم خودش که ایزوکو با قیافه ناراحت گفت:قهوه نمیخوام تلخه هر موقع هم که میخورم بدنم میلرزه. باکوگو هم قهوه رو از جلوی دکو برداش و با شیر و شکر یه رنگ و بوی خواصی به قهوه داد و دوباره برش گردوند و گفت:این یکی تلخ و بد مزه نیست چون شیرین هم هست اثرش کمتره اینطوری بدنت به لرزه نمی افته. ایزوکو هم لیوان رو از دست باکوگو گرفت و لبخند زد. باکوگو اومد و روبه روی ایزوکو نشست. هر دوتاشون کلی حرف نگفته و کلی توضیح بود که باید به هم میدادن اما چجوریش رو نمیدونستن. که یه هو باکوگو با یه صدای اروم گفت:دکو..راجب به...ایزوکو پرید وست حرفش و چشماش رو بست و فشار داد و آروم گفت:میدونم گیج شدی ولی میتونم توضیح بدم. باکوگو هم به میز نزدیکتر شد و قهوش رو گذاش روی میز و گفت:میش..نوم.
بعد ایزوکو گفت:خب من خواب دیدم که تو....تو.....مردی...و خب میدونی...اونقدر حالم بد شد که...اونقدر حالم بد شد که...افتادم به تپش قلب و نفس نفس زدن من با دیدن بدن بی جون و سرد تو روی زمین توی خوابم اونجوری...به این وضعیت افتادم...و...و...خب....یه لحظه فکر کردم اگه..اگه...یکروزی تو کنارم نباشی چی؟ اگه یکروزی از پیشم بری چی؟که همین من رو تبدیل کرد به یه بمب احساسات که هر موقع...هق...راجب بهش..هق...فکر میکنه..هق...شروع میکنه به..هق...گریه کردن. باکوگو که حالا همه چیز براش روشن بود چشماش گرد شد هنوز هم کلی سوال داشت اما به جای اینکه بپرسه بلند شد رفت کنار ایزوکو و دستش رو گذاشت روی شونش و آروم گفت:تو فکر کردی میتونی منو به همین راحتیا از دست بدی؟ نخیر حالا حالا ها نمیتونی از دستم خلاص بشی. و بعدش شونه ی ایزوکو رو ماساژ داد و آرومتر گفت:بسه دیگه گریه نکن.
ایزوکو هم اشک هاش رو پاک کرد لبخند زد و گفت:باشه.😊
و اون یک هفته استراحتی که داده بودن به ایزوکو هم تموم شد اما به لطف بچه ها از درساش عقب نموند اما از تمریناتش عقب موند و امروز اولین روز تمرینش بود.
ایزاوا:خیلی خب از اونجایی که میدوریا یک هفته کامل تمرین نکرده الان باید سخت تلاش کنه. باکوگو تو باید باهاش تمرین کنی تا به یه حدی برسه.
باکوگو:خیلی خب باشه هویی دکو بیا جلو ببینم چی تو چندتا داری.🤪
مبارزه شروع شد. ایزوکو نمیتونست تمرکز کنه چون ذهنش باز هم درگیر خوابش بود و راحتش نمیزاشت که باکوگو ناخواسته یک انفجار روی پهلوی ایزوکو زد و ایزوکو افتاد زمین.
باکوگو:هوویی دکوی نفله چرا جاخالی ندادی اگه یه انفجار بزرگتر بود چی؟پهلوت داغون میشد.
ایزوکو دستش رو گذاشت روی قسمت آسیب دیده و گفت:چیزی نیست فقط یه خراشه.
ایزاوا:اگر که لازمه برو پیش دختر درمانگر.
که ایزوکو سریع جواب داد:نه فقط یه خراشه فکر نکن لازم باشه.
ایزاوا:خیلی خب باشه تمرینتون تمومه تیم بعدییی.
و وقتی همه تمرین هاشون رو انجام دادن وقت رفتن به خوابگاه شده بود همه رفتن اما ایزوکو که خسته بنظر میومد روی نیمکت نزدیک محل تمرین نشسته بود و نفس نفس میزد درد مبهمی در پهلویش حس میکرد همان ضربه ناخواسته از انفجار باکوگو با خوش میگفت((فقط یه خراش کوچیکه.)) اما قلبش چیز دیگری میگفت.
ناگهان، صدای قدم های آشنایی را شنید. باکوگو با کوله پشتی اش به سمت او امد، چهره اش مثل همیشه عبوس بود، اما چشم های قرمزش با کنجکاوی به ایزوکو خیره شده بود.
باکوگو:هیی دکو. چرا هنوز اینجایی؟ فکر کردم اونقدر سریع میری تو اتاقت که انگار ارواح دنبالتن.
دیدگاه ها (۳)

ادامش...باکوگو:هیی دکو. چرا هنوز اینجایی؟ فکر کردم اونقدر سر...

سیبلام سیلام علاقه زیادی به این سناریو پیدا کردم.😁شیطونه میگ...

سیلام سیلام. بیاید که نزدیکه دوتا مرغ عشقمون لو برن.😂کامینار...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۲۱ باکوگو : ببخشید ا...

(تلاش برای برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۵۲*باکوگو در رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط