ادامش
ادامش...
باکوگو:هیی دکو. چرا هنوز اینجایی؟ فکر کردم اونقدر سریع میری تو اتاقت که انگار ارواح دنبالتن.
ایزوکو سعی کرد لبخند بزنه، اما درد پهلویش اجازه نداد. ایزوکو:داشتم یه کم... نفس می گرفتم.
باکوگو کنارش نشست، فاصله کمی بینشون بود که برای ایزوکو مثل یک اقیانوس احساس میشد.
باکوگو:نفس گرفتن؟تو که حتی راه هم نرفتی داری نفس نفس میزنی. چی شده؟ باز خواب دیدی مردم؟ لحنش تمسخر آمیز بود، اما چشم هایش ثابت ماند. ایزوکو سرخ شد. ایزوکو:نه! یعنی... اون قضیه رو...
باکوگو:راستش رو بگو. پهلوت درد میکنه، نه؟ باکوگو به نک انگشت اشاره اش به سمت پهلوی ایزوکو اشاره کرد. ایزوکو سعی کرد قاطعانه بگه:نه، خوبم!. اما صدایش لرزید. باکوگو پوزخند زد. نه از آن پوزخند های پر از تحقیر، بلکه کمی... شیطنت آمیز. باکوگو:خودت رو خسته کردی. فکر کردی قهرمان واقعی با یه خراش کوچولو از پا درمیاد؟ قبل از اینکه ایزوکو بتواند حرفی بزند، باکوگو دستش رو از دور کمر ایزوکو رد کرد و درست روی نقطه ای که درد میکرد دستش رو گذاشت و انگشتانش را فشار داد. ایزوکو نفسش رو حبس کرد. حس اون لمس، گرما و فسار ناگهانی، تمام وجودش را لرزاند. این فقط یه لمس معمولی نبود. چیزی در آن بود که باعث شد تمام سلول های بدنش به صدا درایند.
ایزوکو:آه... زمزمه کوچیکی از گلویش خارج شد.
باکوگو فشار انگشتانش رو متوقف کرد. باکوگو:اره، یه خراش کوچولو. ولی اگه بخوای میتونم بزرگترش کنم. با چشمانش که حالا برق خاصی داشت، به ایزوکو خیره شد. باکوگو:حالا اگه جرئت داری بگو این خراش داره دیوونت میکنه. ایزوکو با صورتی سرخ. به چشمان درخشان باکوگو نگاه کرد. ترس، اشتیاق، و یه حس خیلی قدیمی و قوی، همزمان تو وجودش موج میزد. نفهمید چطور شد که دستش رو دراز کرد و اونیکی دست باکوگو رو گرفت، همان دستی که هنوز گرمای حضورش را داشت.
ایزوکو:نه... صدای ایزوکو به سختی شنیده میشد. فقط... فقط نمیدونم چطور باید... وقتی این جوری بهم نگاه میکنی. باکوگو لب خودش رو گزید. صورتش کمی سرخ شده بود، که برای خودش خیلی غیر عادی بود. باکوگو:چی رو نمیدونی، دکو؟ صدایش کمی بم تر شده بود. باکوگو:اینکه به مرگم فکر کنی هنوزم دیوونت میکنه؟
ایزوکو سرش رو پایین انداخت. ایزوکو:بیشتر... اینکه شاید... واقعی بشه.
باکوگو دستش رو به آرومی روی دست ایزوکو کشید. باکوگو:هه. پس باید بیشتر تمرین کنی. تا وقتی که حتی فکرش هم جرئت نکنه بیاد سراغت. با انگشت شستش پشت دست ایزوکو رو نوازش کرد و ادامه داد:یا شاید... همون طور که گفتی... من یکروز نباشم که تو بترسی. چشم هایشان دوباره به هم گره خورد. باد بینشان سکوت انداخته بود. ایزوکو احساس میکرد قلبش در سینه اش میرقصد، نه از ترس، بلکه از هیجان و یه دلهره شیرین. ایزوکو:تو... حق نداری نباشی، کاچان. زمزمه کرد، و این بار، نگاهش را ثابت نگه داشت.
باکوگو لحظه ای به او خیره ماند، صورتش کمی آرام تر شد. انگشتانش دور دست ایزوکو حلقه زدند. باکوگو:باشه، دکو. فعلا که هستم.
اینم از این پارت.💫
این پارت مورد علاقه من شد. مطمعنم باور نمیکنید که کل تایم نوشتنش رو گریه کردم.😭🛐💫
لطفا نظراتتون رو بهم بگین.💫
مرسی خوندی.💫
باکوگو:هیی دکو. چرا هنوز اینجایی؟ فکر کردم اونقدر سریع میری تو اتاقت که انگار ارواح دنبالتن.
ایزوکو سعی کرد لبخند بزنه، اما درد پهلویش اجازه نداد. ایزوکو:داشتم یه کم... نفس می گرفتم.
باکوگو کنارش نشست، فاصله کمی بینشون بود که برای ایزوکو مثل یک اقیانوس احساس میشد.
باکوگو:نفس گرفتن؟تو که حتی راه هم نرفتی داری نفس نفس میزنی. چی شده؟ باز خواب دیدی مردم؟ لحنش تمسخر آمیز بود، اما چشم هایش ثابت ماند. ایزوکو سرخ شد. ایزوکو:نه! یعنی... اون قضیه رو...
باکوگو:راستش رو بگو. پهلوت درد میکنه، نه؟ باکوگو به نک انگشت اشاره اش به سمت پهلوی ایزوکو اشاره کرد. ایزوکو سعی کرد قاطعانه بگه:نه، خوبم!. اما صدایش لرزید. باکوگو پوزخند زد. نه از آن پوزخند های پر از تحقیر، بلکه کمی... شیطنت آمیز. باکوگو:خودت رو خسته کردی. فکر کردی قهرمان واقعی با یه خراش کوچولو از پا درمیاد؟ قبل از اینکه ایزوکو بتواند حرفی بزند، باکوگو دستش رو از دور کمر ایزوکو رد کرد و درست روی نقطه ای که درد میکرد دستش رو گذاشت و انگشتانش را فشار داد. ایزوکو نفسش رو حبس کرد. حس اون لمس، گرما و فسار ناگهانی، تمام وجودش را لرزاند. این فقط یه لمس معمولی نبود. چیزی در آن بود که باعث شد تمام سلول های بدنش به صدا درایند.
ایزوکو:آه... زمزمه کوچیکی از گلویش خارج شد.
باکوگو فشار انگشتانش رو متوقف کرد. باکوگو:اره، یه خراش کوچولو. ولی اگه بخوای میتونم بزرگترش کنم. با چشمانش که حالا برق خاصی داشت، به ایزوکو خیره شد. باکوگو:حالا اگه جرئت داری بگو این خراش داره دیوونت میکنه. ایزوکو با صورتی سرخ. به چشمان درخشان باکوگو نگاه کرد. ترس، اشتیاق، و یه حس خیلی قدیمی و قوی، همزمان تو وجودش موج میزد. نفهمید چطور شد که دستش رو دراز کرد و اونیکی دست باکوگو رو گرفت، همان دستی که هنوز گرمای حضورش را داشت.
ایزوکو:نه... صدای ایزوکو به سختی شنیده میشد. فقط... فقط نمیدونم چطور باید... وقتی این جوری بهم نگاه میکنی. باکوگو لب خودش رو گزید. صورتش کمی سرخ شده بود، که برای خودش خیلی غیر عادی بود. باکوگو:چی رو نمیدونی، دکو؟ صدایش کمی بم تر شده بود. باکوگو:اینکه به مرگم فکر کنی هنوزم دیوونت میکنه؟
ایزوکو سرش رو پایین انداخت. ایزوکو:بیشتر... اینکه شاید... واقعی بشه.
باکوگو دستش رو به آرومی روی دست ایزوکو کشید. باکوگو:هه. پس باید بیشتر تمرین کنی. تا وقتی که حتی فکرش هم جرئت نکنه بیاد سراغت. با انگشت شستش پشت دست ایزوکو رو نوازش کرد و ادامه داد:یا شاید... همون طور که گفتی... من یکروز نباشم که تو بترسی. چشم هایشان دوباره به هم گره خورد. باد بینشان سکوت انداخته بود. ایزوکو احساس میکرد قلبش در سینه اش میرقصد، نه از ترس، بلکه از هیجان و یه دلهره شیرین. ایزوکو:تو... حق نداری نباشی، کاچان. زمزمه کرد، و این بار، نگاهش را ثابت نگه داشت.
باکوگو لحظه ای به او خیره ماند، صورتش کمی آرام تر شد. انگشتانش دور دست ایزوکو حلقه زدند. باکوگو:باشه، دکو. فعلا که هستم.
اینم از این پارت.💫
این پارت مورد علاقه من شد. مطمعنم باور نمیکنید که کل تایم نوشتنش رو گریه کردم.😭🛐💫
لطفا نظراتتون رو بهم بگین.💫
مرسی خوندی.💫
- ۸۷۹
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط