{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان نفرت عشق

💔رمان نفرت عشق♥
پارت ۱۶
#ارسلان
میدونستم یک چیزی شده دلم شور افتاده بود سریع لباسمو پویشدمو ماشین روشن کردمو زدم بیرون
نمیدونم چه طوری اون راه نیم ساعترو به ۱۰ دقیقه تی کردم
رفتم خونه نیکا
زنگ ایفن زدم

#نیکا

صدای در اومد

نیکا: الان من چطوری به ارسلان بگم؟

متین: وا بهش بگو دیگه

نیکا: حالا ولش کن برو در وا کن

متین: باشه

متین رفت درو واکنه

ارسلان اومد تو خونه

نیکا: سلام

متین: سلام

ارسلان: سلام‌ . خوب چه خبره اینجا گفتین بیام؟؟

نیکا: ارسلان بشین‌واست توضیح میدم

ارسلان: راحتم

نیکا: ببین از ۲ ساعت پیش دیانا گم شده اصلا نیست

ارسلان: یعنی چیییی؟(با داد)

نیکا: مهدیس و مهراب رفتن خونش اونجا نبوده

ارسلان بدون هیچ حرفی زد بیرون

#ارسلان

میدونم کار اون پسره رضایه

#دیانا

داشتم قدم میزدم

که یک ماشین جلوم وایستاد دوتا پسر بودن

پسره: به خانوم‌خوشگله

دیانا: گمشو

پسره : میرسونمتونم بفرمایید(با پوز خند)
دیدگاه ها (۵)

♥نفرت عشق♥ (پارت ۱۷)دیانا: ...یکی از پسرا اومد پایین دنبال د...

♥نفرت عشق♥(پارت۱۸)#دیاناخیلی بد زد در گوشم جوری که صورتم می ...

رمان💋❤دیانااتوسا جواب نمیدهصدای بارون به پنجره میخورداخ جون ...

ممنون قشنگم♥✌

عشق پنهان من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط