{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان

رمان💋❤

دیانا

اتوسا جواب نمیده
صدای بارون به پنجره میخورد
اخ جون منم که عاشق بارونن
لباسامو پیشدم یک چتر برداشتم زدم بیرون
نمیدونستم کجا میرم فقط قدم میزندم
دلم گرفته بود
من عاشق ارسلان بودم
ولی....
شدم تعمه ی رضا..
میدونستم رضا منو‌میخاد واسه چی
اهنگ‌مورد علاقمو گذاشتم
اههه
بارون شدید تر شد
گوشیشم خاموش شد
واسم مهم نبود انقدر حالم بد بود فقط راه میرفتم

#نیکا

متین: چی شد پ

نیکا: جواب نمیده نمیدونم این دختر کجا رفتههه

متین: زنگ بزن ارسلان بیاد اینجا فقط نگو دیانا جواب نمیده اوکی

نیکا : اوکی

گوشیمو برداشتمو شماره ارسلان گرفتم‌بعد ۵ بوق جواب داد

نیکا: الووو ارسلان

ارسلان: ها

نیکا: هششش درست بحرف😶

ارسلان: فک کردم متین شلمغزه😂😶💔

نیکا: 💔

ارسلان: جانم‌نیکا کاری داری

نیکا: چیز...ه

ارسلان: چرا مِن مِن میکنی

نیکا: هیچی میشه بیای خونه ی من

ارسلان: چیشدع

نیکا : ارسلان بیا دیگ

ارسلان: باش میام
دیدگاه ها (۳)

💔رمان نفرت عشق♥پارت ۱۶#ارسلان میدونستم یک چیزی شده دلم شور ا...

♥نفرت عشق♥ (پارت ۱۷)دیانا: ...یکی از پسرا اومد پایین دنبال د...

ممنون قشنگم♥✌

ارسلان♥😘

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط