{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یوکی با آن نگاه شیطنت‌آمیزش چند ثانیه به سانمی خیره ماند.

یوکی با آن نگاه شیطنت‌آمیزش چند ثانیه به سانمی خیره ماند.

سانمی فوری یک قدم عقب رفت:

«گفتم نه! نزدیک نشو، گربه‌ی دردسرساز!»

اما یوکی به‌جای پریدن روی شانه‌اش، خیلی آرام رفت سمت او… و جلوی پایش نشست.

همه ساکت شدند.

یوکی سرش را پایین انداخت، دمش دور پاهایش پیچید و خیلی آرام گفت:

«من… نمی‌خواستم اذیتت کنم.»

سانمی برای لحظه‌ای چیزی نگفت. بعد نگاهش را از او دزدید و با همان لحن همیشگیِ خشنش گفت:

«خب، پس اذیت نکن.»

ولی یک تکه پارچه‌ی تمیز از جیبش بیرون آورد و بدون اینکه مستقیم نگاهش کند، جلوی یوکی گرفت:

«لباست پاره‌ست.»

یوکی با تعجب چشم‌هایش را گرد کرد.

میتسوری زیر لب با ذوق گفت:

«سانمییی، چقدر مهربون شدی!»

سانمی فوری اخم کرد:

«ساکت شو، کانروجی! فقط نمی‌خوام با این وضع سرما بخوره!»

شینوبو لبخند زد:

«البته، کاملاً منطقی است.»

یوکی پارچه را گرفت و آرام گفت:

«مرسی… سانمی‌سان.»

سانمی یک لحظه خشکش زد؛ بعد سریع رو برگرداند:

«اسمم رو این‌جوری صدا نزن.»

همان موقع، یوکی عطسه کرد.

«هاچووو!»

همه با ترس به او نگاه کردند.

یک نور کوتاه دور بدنش پیچید، گوش‌هایش تکان خوردند، دمش پف کرد و—

پوف!

یوکی دوباره تبدیل به یک گربه‌ی سفید و کوچک شد.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد گربه‌ی یوکی خیلی جدی راه افتاد، مستقیم رفت سمت سانمی، دور پایش چرخید و روی همان پارچه‌ای که سانمی داده بود نشست.

سانمی با ناباوری به پایین نگاه کرد:

«…جدی؟»

گیو خیلی آرام گفت:

«فکر کنم انتخابت کرده.»

سانمی با اخم جواب داد:

«من انتخابش نکردم.»
دیدگاه ها (۰)

پارت آخر

🍷 شراب قرمزپارت ۳۱ — یک قدم تا اعترافصدای شلیک بیرون انبار ه...

جنگل نفرین شده پارت ۱۵

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط