اما وقتی یوکی خودش را روی پارچه جمع کرد و چشمانش را بست،
اما وقتی یوکی خودش را روی پارچه جمع کرد و چشمانش را بست، سانمی دیگر چیزی نگفت.
میتسوری از خوشحالی دستهایش را جلوی دهانش گرفت:
«وای… یوکی پیش سانمی خوابش برد!»
شینوبو با لبخند گفت:
«بهنظر میرسد حتی حالت گربهایاش هم آدمها را بهتر از خودش میشناسد.»
سانمی خواست اعتراض کند، اما یوکی در خواب یک «میو…» خیلی آرام گفت و دمش را دور مچ پای او حلقه کرد.
سانمی آه کوتاهی کشید و زیر لب گفت:
«فقط تا وقتی بیدار نشده… همینجا بمونه.»
و گیو، که کنارشان ایستاده بود، برای اولین بار خیلی نامحسوس لبخند زد.چند دقیقه بعد، یوکی هنوز به شکل گربه روی پارچه خوابیده بود و دمش دور مچ پای سانمی حلقه شده بود.
سانمی تکان نمیخورد.
اینوسکه که تازه از راه رسیده بود، با دیدن صحنه بلند گفت:
«هاااا؟! بادخاشیرا یه گربه داره؟!»
سانمی فوراً اخم کرد:
«صداشو درنیار، کلهگراز!»
اینوسکه خم شد تا یوکی را نگاه کند:
«این گربهی سفیده خیلی کوچیکه… میتونم بلندش کنم؟»
قبل از اینکه دستش برسد، یوکی در خواب پنجهاش را بالا آورد و با یک ضربهی کوچک به دست اینوسکه زد.
تق!
اینوسکه با غرور زخمیشده دستش را عقب کشید:
«به من حمله کرد! این گربه مبارزه میخواد!»
گیو خیلی آرام گفت:
«خواب است.»
شینوبو لبخند زد:
«اما حتی در خواب هم حریمش را حفظ میکند.»
همان لحظه، یوکی کمی تکان خورد. گوشهایش لرزیدند و با صدایی خیلی ضعیف گفت:
«…موزان… نه…»
همهی لبخندها محو شد.
سانمی پایین را نگاه کرد. یوکی در خواب، پنجههایش را جمع کرده بود؛ انگار هنوز در دنیای شیاطین میجنگد. دمش هم دیگر پف نکرده بود، فقط با اضطراب میلرزید.
سانمی با لحن کوتاهتری گفت:
«هی… تموم شد. اونجا نیستی.»
یوکی انگار صدایش را شنید. نفسش آرامتر شد.
میتسوری با مهربانی گفت:
«فکر کنم زیادی خسته شده… هم از جنگ، هم از این تبدیلها.»
شینوبو سر تکان داد:
«بدنش هنوز ناپایدار است. اگر دوباره ترس شدید یا فشار زیادی حس کند، ممکن است کنترل فرم گربهایاش را از دست بدهد.»
در همان لحظه، صدای کلاغ یوکی از بالای درختها آمد.
«کااا! یوکی! غذااا!»
عقاب هم پایینتر چرخ زد و بستهی کوچکی را کنار یوکی گذاشت.
یوکی بوی غذا را حس کرد.
یک چشمش باز شد.
بعد چشم دیگرش.
و ناگهان، با سرعتی غیرقابلباور، از کنار پای سانمی پرید، بسته را گرفت و روی شاخهی بالای درخت نشست.
سانمی به جای خالی پایین پایش نگاه کرد و با حرص گفت:
«…بالاخره رفت.»
اما لحنش آنقدرها هم خوشحال نبود.
یوکی بالای شاخه، لقمهای خورد. ستارههای کوچکی در چشمانش برگشتند و رنگ صورتش
میتسوری از خوشحالی دستهایش را جلوی دهانش گرفت:
«وای… یوکی پیش سانمی خوابش برد!»
شینوبو با لبخند گفت:
«بهنظر میرسد حتی حالت گربهایاش هم آدمها را بهتر از خودش میشناسد.»
سانمی خواست اعتراض کند، اما یوکی در خواب یک «میو…» خیلی آرام گفت و دمش را دور مچ پای او حلقه کرد.
سانمی آه کوتاهی کشید و زیر لب گفت:
«فقط تا وقتی بیدار نشده… همینجا بمونه.»
و گیو، که کنارشان ایستاده بود، برای اولین بار خیلی نامحسوس لبخند زد.چند دقیقه بعد، یوکی هنوز به شکل گربه روی پارچه خوابیده بود و دمش دور مچ پای سانمی حلقه شده بود.
سانمی تکان نمیخورد.
اینوسکه که تازه از راه رسیده بود، با دیدن صحنه بلند گفت:
«هاااا؟! بادخاشیرا یه گربه داره؟!»
سانمی فوراً اخم کرد:
«صداشو درنیار، کلهگراز!»
اینوسکه خم شد تا یوکی را نگاه کند:
«این گربهی سفیده خیلی کوچیکه… میتونم بلندش کنم؟»
قبل از اینکه دستش برسد، یوکی در خواب پنجهاش را بالا آورد و با یک ضربهی کوچک به دست اینوسکه زد.
تق!
اینوسکه با غرور زخمیشده دستش را عقب کشید:
«به من حمله کرد! این گربه مبارزه میخواد!»
گیو خیلی آرام گفت:
«خواب است.»
شینوبو لبخند زد:
«اما حتی در خواب هم حریمش را حفظ میکند.»
همان لحظه، یوکی کمی تکان خورد. گوشهایش لرزیدند و با صدایی خیلی ضعیف گفت:
«…موزان… نه…»
همهی لبخندها محو شد.
سانمی پایین را نگاه کرد. یوکی در خواب، پنجههایش را جمع کرده بود؛ انگار هنوز در دنیای شیاطین میجنگد. دمش هم دیگر پف نکرده بود، فقط با اضطراب میلرزید.
سانمی با لحن کوتاهتری گفت:
«هی… تموم شد. اونجا نیستی.»
یوکی انگار صدایش را شنید. نفسش آرامتر شد.
میتسوری با مهربانی گفت:
«فکر کنم زیادی خسته شده… هم از جنگ، هم از این تبدیلها.»
شینوبو سر تکان داد:
«بدنش هنوز ناپایدار است. اگر دوباره ترس شدید یا فشار زیادی حس کند، ممکن است کنترل فرم گربهایاش را از دست بدهد.»
در همان لحظه، صدای کلاغ یوکی از بالای درختها آمد.
«کااا! یوکی! غذااا!»
عقاب هم پایینتر چرخ زد و بستهی کوچکی را کنار یوکی گذاشت.
یوکی بوی غذا را حس کرد.
یک چشمش باز شد.
بعد چشم دیگرش.
و ناگهان، با سرعتی غیرقابلباور، از کنار پای سانمی پرید، بسته را گرفت و روی شاخهی بالای درخت نشست.
سانمی به جای خالی پایین پایش نگاه کرد و با حرص گفت:
«…بالاخره رفت.»
اما لحنش آنقدرها هم خوشحال نبود.
یوکی بالای شاخه، لقمهای خورد. ستارههای کوچکی در چشمانش برگشتند و رنگ صورتش
- ۱۹۳
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط