{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد یوکی به سمت گیو رفت. ظاهراً خسته بود؛ چند لحظه کنارش

بعد یوکی به سمت گیو رفت. ظاهراً خسته بود؛ چند لحظه کنارش ایستاد، بعد بی‌هیچ حرفی، سرش را به بازوی گیو تکیه داد.

گیو کمی جا خورد، اما تکان نخورد.

میتسوری با چشم‌های درخشان گفت:

«آخ… چقدر بامزه‌ست! گیو، فکر کنم تو رو امن می‌دونه.»

گیو خیلی آرام جواب داد:

«…شاید.»

یوکی چشم‌هایش را بست و زیرلب گفت:

«گیو-سان… این‌بار دیگه اشتباه نگرفتم.»

گیو نگاهش کرد؛ صورتش همان‌قدر آرام بود، ولی لحنش نرم‌تر شد:

«خوبه. لازم نیست تنهایی با این وضعیت کنار بیای.»

شینوبو هم جلو آمد و گوش گربه‌ای یوکی را بررسی کرد.

«فقط خواهش می‌کنم اگر دوباره عطسه کردی، قبل از تبدیل شدن خبر بده. درمانِ کسی که وسط معاینه دم درمی‌آورد، کمی سخت است.»

یوکی با خجالت گفت:

«سعی می‌کنم…»

از دور، سانمی هنوز زیر لب غر می‌زد:

«فقط دیگه روی شونه‌ی من نپره.»

یوکی سرش را برگرداند، با شیطنت به او نگاه کرد و دمش را تکان داد.

سانمی فوری گفت:

«نه. حتی فکرش رو هم نکن!» 🐾
دیدگاه ها (۰)

یوکی با آن نگاه شیطنت‌آمیزش چند ثانیه به سانمی خیره ماند.سان...

اما وقتی یوکی خودش را روی پارچه جمع کرد و چشمانش را بست، سان...

وقتی یوکی بالاخره از دنیای شیاطین بیرون آمد، هنوز گوش‌های گر...

پایانِ صحنهوقتی آخرین دشمنِ نزدیک عقب رفت، تانجیرو برای یک ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط