(Knife Dead)
(Knife Dead)
Part 22
ته دلم یه ذوقی توش هست که خودمم نمیدونم شاید بخاطر دیشبه چه شبی بود خدا یا خیلی قشنگ اون لحظه ای که میخواستم اون پسره رو ماله خودم کنم
یهویی دیدم خودم تسلیمش شدم ولی برای امشب کشیدم بار این دفعه کارو تموم میکنم ....
یورا : بیخیالش دختر داری میگیامشب کارو تموم میکنی
دخترک سری تکون داد و به زمین خیره شد دوست اش زود گفت....... یورا : آفرین به تو که دیشب راه کردی
ات : چی ... ؟ چرا اینجوری میگی
یورا با نگاه های خودش دوره اتاق کوچیک ات میچرخاند و شروع به حرف کرد
یورا : ببین پسرا دنبال دخترایی میرن که بهش محل نمیزارن دوره اون پسر حدود صد تا دختر ه*رزه میگردن خودت که خوب میدونی یه لاشی بیشتر نیست .... و من مطمئنم که از دیشب تا امشب لحظه شماره میکنه تا ترو ببینه
ات : واقعا راست میگی یورا
یورا سری تکون داد و دختر عمو خودش را در اغوشش گرفت
ات : ممنون
یورا : خواهش میکنم ..... با یاد چیزی زود از دختر عمو اش جدا شد و پاکت تو دستش را برداشت
یورا : دختر برات یکی از لباسم رو آورد تا امشب بپوشی
ات: نیازی نیست یکی از لباسی خودم رو میپوشم
یورا با لب های آویزان چشم دوخت به ات و گفت........ یورا : ات ... جونم ... ات .... لطفا ... میخواهی اون لباس کنه مادرت رو بپوشی
دخترک برای لحظه ای به زمین خیره شد درست بود که اون بهترین دوستش و رفیق اش بود ولی اون دختر عمو اش بود حسادت همیشه بینه دختر عمو ها بود و هست این گفته های قدیمی هستش ....
ات : او ها من چرا باید این لباس کوتاه رو بپوشم
یورا : هی بس کن دیگه بایدم بپوشی
دخترک از رو تختش بلند شد و همراه با فنجان های خالی از اتاق خارج شد یورا با غرغر ها خودش به دنبال ات راهی شد هر دو وارد آشپزخونه شدن
یورا.: خب میخواهی چی به خالت بگی
ات: نمیدونم دیشب به بهانه جشن یکی از دوستام رفتم ولی امشبو نمیدونم
یورا رو صندلی کنار اپن نشست و با برداشتن تکه ای موزی مشغول پوست کردنش و سمته دهنش برد و گفت
یورا : خوب بگو میایی خونه ما بعدشم اونحا خودتو آماده کن و برو
ات: فکره خوبیه .....
Part 22
ته دلم یه ذوقی توش هست که خودمم نمیدونم شاید بخاطر دیشبه چه شبی بود خدا یا خیلی قشنگ اون لحظه ای که میخواستم اون پسره رو ماله خودم کنم
یهویی دیدم خودم تسلیمش شدم ولی برای امشب کشیدم بار این دفعه کارو تموم میکنم ....
یورا : بیخیالش دختر داری میگیامشب کارو تموم میکنی
دخترک سری تکون داد و به زمین خیره شد دوست اش زود گفت....... یورا : آفرین به تو که دیشب راه کردی
ات : چی ... ؟ چرا اینجوری میگی
یورا با نگاه های خودش دوره اتاق کوچیک ات میچرخاند و شروع به حرف کرد
یورا : ببین پسرا دنبال دخترایی میرن که بهش محل نمیزارن دوره اون پسر حدود صد تا دختر ه*رزه میگردن خودت که خوب میدونی یه لاشی بیشتر نیست .... و من مطمئنم که از دیشب تا امشب لحظه شماره میکنه تا ترو ببینه
ات : واقعا راست میگی یورا
یورا سری تکون داد و دختر عمو خودش را در اغوشش گرفت
ات : ممنون
یورا : خواهش میکنم ..... با یاد چیزی زود از دختر عمو اش جدا شد و پاکت تو دستش را برداشت
یورا : دختر برات یکی از لباسم رو آورد تا امشب بپوشی
ات: نیازی نیست یکی از لباسی خودم رو میپوشم
یورا با لب های آویزان چشم دوخت به ات و گفت........ یورا : ات ... جونم ... ات .... لطفا ... میخواهی اون لباس کنه مادرت رو بپوشی
دخترک برای لحظه ای به زمین خیره شد درست بود که اون بهترین دوستش و رفیق اش بود ولی اون دختر عمو اش بود حسادت همیشه بینه دختر عمو ها بود و هست این گفته های قدیمی هستش ....
ات : او ها من چرا باید این لباس کوتاه رو بپوشم
یورا : هی بس کن دیگه بایدم بپوشی
دخترک از رو تختش بلند شد و همراه با فنجان های خالی از اتاق خارج شد یورا با غرغر ها خودش به دنبال ات راهی شد هر دو وارد آشپزخونه شدن
یورا.: خب میخواهی چی به خالت بگی
ات: نمیدونم دیشب به بهانه جشن یکی از دوستام رفتم ولی امشبو نمیدونم
یورا رو صندلی کنار اپن نشست و با برداشتن تکه ای موزی مشغول پوست کردنش و سمته دهنش برد و گفت
یورا : خوب بگو میایی خونه ما بعدشم اونحا خودتو آماده کن و برو
ات: فکره خوبیه .....
- ۲۰.۲k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط