حدود ساعت هشت شب بود روی تخت دراز کشیده بودم و به اتفاقات امروز ...

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦

𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟏𝟔

حدود ساعت هشت شب بود روی تخت دراز کشیده بودم و به اتفاقات امروز فکر میکردم.
مغزم بدجوری درگیر بود یعنی جونگ کوک از تیمارستان فرار کرده؟ یا اصلا همه کارکنان اونجا با جونگ کوک همکارن تو همین فکر بودم که چند تقه ای به در خورد.

آنالی:بیا تو.

آجوما:خانم آقای جئون گفتن بیاین پایین برای شام.

آنالی:بهش بگو گشنش نیست.

آجوما:شما خودتون میدونید بدشون میاد کسی رو حرفشون حرف بزنه.

آنالی:باشه برو الان میام.

آجوما:چشم.

آنالی:از تخت پایین اومدم و از توی آینه نگاهی به خودم انداختم.
زیر چشام بخواطر زیاد گریه کردن پف کرده بود.
موهامو کمی شونه کردم و از اتاق خارج شدم
و به سمت میز غذا رفتم جونگ کوک نشسته بود و داشت غذا میخورد.
بی توجه بهش چون میدونستم اخلاقش چطوریه و حوصلشو نداشتم رفتم و چند صندلی ازش دور تر نشستم.

کوک:چرا اونجا نشستی؟

آنالی:چون دلم میخواد.

کوک:بیا این بالا بشین.

آنالی:دوست ندارم.

کوک:که دوست نداری؟

آنالی:آره دوست ندارم اونجا بشینم.
جونگ کوک به سمتم اومد و برآید استایل بغلم کرد و برد روی پای خودش نشوندم.

آنالی:من نمی‌خوام اینجا بشینم.
چیزی نگفت.
خواستم بلند شم که محکم منو گرفت و لب زد:

کوک:هرچی امشب دیدی از چشم خودت دیدی.

آنالی:راستش یکمی از حرفش ترسیدم ولی به روی خودم نیا وردم.
همون جا نشستم و شروع کردم به غذا خوردن.


ادامه دارد..............∆
دیدگاه ها (۰)

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟏𝟕ویو بعد از شامغذام رو خوردم و از رو پای جونگ ...

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟏𝟖آنالی:درست برام توضیح بده منم چند روزی صبر می...

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟏𝟔با سردر شدیدی چشامو باز کردم توی اتاق با تم س...

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟏𝟓خودمو انداختم روی تخت مغزم بد جور درگیر بود ک...

╭────────╮ ‌ ‌ ‌ 𝐚 𝐬𝐢𝐩 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮 ‌ ╰────────╯جـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط