خودمو انداختم روی تخت مغزم بد جور درگیر بود که جونگ کوک کجا رفته
#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟏𝟓
خودمو انداختم روی تخت مغزم بد جور درگیر بود که جونگ کوک کجا رفته.
ترسیدم که یه وقت شاید کشته باشنش.
ولی اون.......
هووووف
چرا از ذهنم بیرون نمیره اصلا به من چه.
رو تخت نشستم و کمی سرمو ماساژ دادم.
تصمیم گرفتم که برم و با هانجون حرف بزنم.
لباسمو پوشیدم و پیاده به سمت خونه مامان بابا رفتم.
...........
چند تقه ای به در زدم که هانجون درو باز کرد.
هانجون: اینجا چی میخوای؟(سرد
آنالی:داداش اومدم باهات حرف بزنم.
هانجون:اولن من داداش تو نیستم دومن من حرفی باتو ندارم.
آنالی: ولی من.........
هانجون: ولی تو چی؟
میدونی مامان و بابا چقدر خجالت کشیدن پیش عمه.
تو همیشه به فکر خودتی.
آنالی همین پدر و مادری که میگی چند بار برای من کاری کردن که خوشحال بشم براشون تو خونه هیچ ارزشی هیچ وقت نداشتم..
اونا هستن که به فکر منافع خودشونن نه من.
هانجون:به هرحال دیگه خودتو جزئی از خوانواده جانگ ندون.
آنالی:کی تا حالا بودم اصلا.
با بغض اونجا رو ترک کردم آخه چطور میتونست اینطوری باهام حرف بزنه.
به سمت پارکی که اون اطراف بود رفتم و روی نیمکت پارک نشستم.
هیچ وقت نتونستم مثل بچه هایی که با مامان باباشون میان پارک با مامان و بابام بیام.
همیشه به فکر خودشون و پول بودن.
ساعت هفت شب بود اصلا حواسم به ساعت نبود.
از روی نیمکت بلند شدم که کسی جلوم قرار گرفت.
بدون اینکه بهش نگاه کنم از کنارش رد شدم.
که لب زد:
کوک: چرا وقتی داری از درون نابود میشی پیش همه خودتو خوب نشون میدی؟
چرا فقط بلدی همه چیز رو بریزی تو خودت.
آنالی:صداش برام آشنا بود.
تا خواستم برگردم سمت دستمالی روی دهنم قرار داد و بعد سیاهی......
ادامه دارد............∆
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟏𝟓
خودمو انداختم روی تخت مغزم بد جور درگیر بود که جونگ کوک کجا رفته.
ترسیدم که یه وقت شاید کشته باشنش.
ولی اون.......
هووووف
چرا از ذهنم بیرون نمیره اصلا به من چه.
رو تخت نشستم و کمی سرمو ماساژ دادم.
تصمیم گرفتم که برم و با هانجون حرف بزنم.
لباسمو پوشیدم و پیاده به سمت خونه مامان بابا رفتم.
...........
چند تقه ای به در زدم که هانجون درو باز کرد.
هانجون: اینجا چی میخوای؟(سرد
آنالی:داداش اومدم باهات حرف بزنم.
هانجون:اولن من داداش تو نیستم دومن من حرفی باتو ندارم.
آنالی: ولی من.........
هانجون: ولی تو چی؟
میدونی مامان و بابا چقدر خجالت کشیدن پیش عمه.
تو همیشه به فکر خودتی.
آنالی همین پدر و مادری که میگی چند بار برای من کاری کردن که خوشحال بشم براشون تو خونه هیچ ارزشی هیچ وقت نداشتم..
اونا هستن که به فکر منافع خودشونن نه من.
هانجون:به هرحال دیگه خودتو جزئی از خوانواده جانگ ندون.
آنالی:کی تا حالا بودم اصلا.
با بغض اونجا رو ترک کردم آخه چطور میتونست اینطوری باهام حرف بزنه.
به سمت پارکی که اون اطراف بود رفتم و روی نیمکت پارک نشستم.
هیچ وقت نتونستم مثل بچه هایی که با مامان باباشون میان پارک با مامان و بابام بیام.
همیشه به فکر خودشون و پول بودن.
ساعت هفت شب بود اصلا حواسم به ساعت نبود.
از روی نیمکت بلند شدم که کسی جلوم قرار گرفت.
بدون اینکه بهش نگاه کنم از کنارش رد شدم.
که لب زد:
کوک: چرا وقتی داری از درون نابود میشی پیش همه خودتو خوب نشون میدی؟
چرا فقط بلدی همه چیز رو بریزی تو خودت.
آنالی:صداش برام آشنا بود.
تا خواستم برگردم سمت دستمالی روی دهنم قرار داد و بعد سیاهی......
ادامه دارد............∆
- ۷.۲k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط