پارت ۷
ویو تهیونگ:
معلوم بود شکه شده وقتی مطمئن شدم پاهاش رو زمینه ولش کردم و رفتم تو، بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: بیا دیگه وایسادی علف زیر پات سبز بشه؟
با صدای قدم هایش فهمیدم داره میاد وقتی وارد خونه شدیم خدمتکارا داشتن میز شام رو جمع میکردن معلوم بود پدرم اومده خونه فقط اون به این زودی شام میخورد تمام تلاشم را کردم باهاش رو به نشم داشتم به سمت پله ها میرفتم که صدایی از پشت سرم گفت : سلامت کو؟
با لبخندی ساختگی برگشتم:وای !پدر، نمیدونستم اومدید
بدون معطلی پرسید: ببینم خانم معاونی که انتخاب شده ایشونن
بعد به ا.ت که پشت سر من بود اشاره کرد
گفتم: اوه اره واقعا کارش درسته از صبح زیر نظرش داشتم
چشماش رو ریز کرد و گفت: شنیده بودم کارش خوبه ولی انتظار نداشتم ازش تعریف کنی .
راستش خودم هم انتظار نداشتم شاید فقط میخواستم دست از سرمون بر داره چون حوصله حرف های تکراریش رو نداشتم اما مگه ول کن بود
پدر تهیونگ(دیگه مینویسیم پدر خودتون بدونید): پسرم راجب حرفی که دیروز زدم فکر کردی
سعی کردم بپیچونمش : وای پدر من هنوز خیلی جوونم تازه کلی کار ریخته سرم
پدر: هی بهونه نیار بلاخره که باید
ازدواج کنی
تا اومدم حرفی بزنم در باز شد و هیونجین و جی اون با یه مشت کاغذ تو دستا شون اومدن تو
جی اون: وای سلام پدر
هیونجین: سلام رئیس
هردوشون درحال نفس نفس زدن بودن انگار تموم راه رو دویدن
جی اون که فهمیده بود پدر دوباره میخواد به من سر ازدواج گیر بده شروع کرد: پدر جان ما ها خیلی امروز کار کردیم مخصوصا تهیونگ بهتره بریم استراحت کنیم میشه بحثتون رو بزارید برای بعد
پدرم شانه ای بالا انداخت و گفت: باشه فردا صبح میبینمتون راستی از دیدنتون خوشحالم خانم معاون
ا.ت: خیلی ممنونم جناب رئیس
تا بلا خره رفت
همینطور که چهار نفری از پله ها بالا میرفتیم به جی اون گفتم: ممنونم از یه بحث بی سر و ته دیگه نجاتم دادی
جی اون: قابلتو نداشت داداشی
تهیونگ: راستی شما برایه چی دوییدین اصلا. چرا آنقدر زود اومدین ؟
هیونجین : وقتی شما رفتید برقا رفت همه کارمنداهم رفته بودن بعد ما دوتا دیدیم خیلی زیادی ساکت و تاریکه گفتیم بیایم خونه
پوزخندی زدم: ترسو ها
جی اون: ترسو عمته
-خب عمه من عمه تو ام هست عقل کل
بعد زدم زیر خنده
تازه متوجه شدم یکی اینجاس که نمیدونه اتاقش کدومه بعد فهمیدم اصلا اتاق خالی نداریم و خندم محو شد
جی اون که مثل من متوجه ا.ت شده بود رو بهش گفت میتونی بیای اتاق من بعد دستش رو گرفت و در یک چشم بهم زدن غیبشون زد
به هیون جین گفتم : از دست این دخترا
هیون جین همینطور که به راه رو خیره شده بود گفت: بنظر من که بامزن(🥹 اخی هیونجین)
معلوم بود شکه شده وقتی مطمئن شدم پاهاش رو زمینه ولش کردم و رفتم تو، بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: بیا دیگه وایسادی علف زیر پات سبز بشه؟
با صدای قدم هایش فهمیدم داره میاد وقتی وارد خونه شدیم خدمتکارا داشتن میز شام رو جمع میکردن معلوم بود پدرم اومده خونه فقط اون به این زودی شام میخورد تمام تلاشم را کردم باهاش رو به نشم داشتم به سمت پله ها میرفتم که صدایی از پشت سرم گفت : سلامت کو؟
با لبخندی ساختگی برگشتم:وای !پدر، نمیدونستم اومدید
بدون معطلی پرسید: ببینم خانم معاونی که انتخاب شده ایشونن
بعد به ا.ت که پشت سر من بود اشاره کرد
گفتم: اوه اره واقعا کارش درسته از صبح زیر نظرش داشتم
چشماش رو ریز کرد و گفت: شنیده بودم کارش خوبه ولی انتظار نداشتم ازش تعریف کنی .
راستش خودم هم انتظار نداشتم شاید فقط میخواستم دست از سرمون بر داره چون حوصله حرف های تکراریش رو نداشتم اما مگه ول کن بود
پدر تهیونگ(دیگه مینویسیم پدر خودتون بدونید): پسرم راجب حرفی که دیروز زدم فکر کردی
سعی کردم بپیچونمش : وای پدر من هنوز خیلی جوونم تازه کلی کار ریخته سرم
پدر: هی بهونه نیار بلاخره که باید
ازدواج کنی
تا اومدم حرفی بزنم در باز شد و هیونجین و جی اون با یه مشت کاغذ تو دستا شون اومدن تو
جی اون: وای سلام پدر
هیونجین: سلام رئیس
هردوشون درحال نفس نفس زدن بودن انگار تموم راه رو دویدن
جی اون که فهمیده بود پدر دوباره میخواد به من سر ازدواج گیر بده شروع کرد: پدر جان ما ها خیلی امروز کار کردیم مخصوصا تهیونگ بهتره بریم استراحت کنیم میشه بحثتون رو بزارید برای بعد
پدرم شانه ای بالا انداخت و گفت: باشه فردا صبح میبینمتون راستی از دیدنتون خوشحالم خانم معاون
ا.ت: خیلی ممنونم جناب رئیس
تا بلا خره رفت
همینطور که چهار نفری از پله ها بالا میرفتیم به جی اون گفتم: ممنونم از یه بحث بی سر و ته دیگه نجاتم دادی
جی اون: قابلتو نداشت داداشی
تهیونگ: راستی شما برایه چی دوییدین اصلا. چرا آنقدر زود اومدین ؟
هیونجین : وقتی شما رفتید برقا رفت همه کارمنداهم رفته بودن بعد ما دوتا دیدیم خیلی زیادی ساکت و تاریکه گفتیم بیایم خونه
پوزخندی زدم: ترسو ها
جی اون: ترسو عمته
-خب عمه من عمه تو ام هست عقل کل
بعد زدم زیر خنده
تازه متوجه شدم یکی اینجاس که نمیدونه اتاقش کدومه بعد فهمیدم اصلا اتاق خالی نداریم و خندم محو شد
جی اون که مثل من متوجه ا.ت شده بود رو بهش گفت میتونی بیای اتاق من بعد دستش رو گرفت و در یک چشم بهم زدن غیبشون زد
به هیون جین گفتم : از دست این دخترا
هیون جین همینطور که به راه رو خیره شده بود گفت: بنظر من که بامزن(🥹 اخی هیونجین)
- ۳.۹k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط