پارت ۸
ویو ا.ت: در یک لحظه جی اون دستم و کشید و برد به خودم اومدم دیدم جلوی در اتاق وایستادم
جی اون: بیا تو دیگه الان دیگه اتاق توام هست
رفتم تو چشمم افتاد به چمدون هام که منتقلشون کرده بودند اینجا
جی اون: الان که از محل کار دوریم یکم از خودت بگو
-زندگیم زیادی کسل کنندست حوصلت سر نمیره؟
-بیخیال تعریف کن
-خب از کجا شروع کنم من از اولش تویه خانواده خوب در یه خونه تو همینجا (سئول) بدنیا اومدم و بزرگ شدم چیز زیادی از پدر و مادرم یادم نمیاد مادربزرگم بهم گفته بود وقتی ۶سالم بود اونا تویه تصادف فوت شدن
-متاسفم
-ممنونم، خب و از اون موقع پیش مادر بزرگم بودم و تصمیم گرفتم رو پایه خودم بایستم و کلی درس خوندم معلمام هم بهم میگفتن خیلی باهوشم و میتونم به جایی برسم و بله الان اینجام به عنوان معاون تو یه شرکت خیلی بزرگ کار میکنم
-اها جالب بود ( با خنده)
-خب حالا تو راجب خودت بگو
- هوممم بزار ببینم منم مثل تو خاطرات زیادی از پدرو مادرم ندارم مادرم وقتی حدود ۷ سالم بود مرد علتش رو نمیدونم هیچوقت نپرسیدم و پدرمم که همیشه سر کار بود و کلا هر یک ماه یه بار به منو تهیونگ سر میزد و خب میشه گفت منو تهیونگ بزرگ کرده و ما تو همین عمارت بزرگ شدیم همین
-خوشبحالت که یه برادر داری من نه خواهری دارم نه برادری
-خیلی خب پس از الان یه خواهر بزرگ تر داری
- چی خواهر بزرگ تر؟
-تا اونجایی که میدونم من یک سال ازت بزرگ ترم (با خنده)
- خیلی خوب اونی
و منم زدم زیر خنده
که صدایی از پشت در اومد
هی دخترا بیاین شام بخوریم
صدای هیون جین بود برعکس جناب آقای پسر رئیس اصلا آدم خشکی نبود حسابی انرژی داشت و مسخره بازی در میآورد
منو جی اون همینطور که از پله ها میرفتیم پایین حرف میزدیم
جی اون: یه چیزی رو یادم رفت بگم اون حرفایی که تهیونگ تو شرکت زد همش واقعی بود
-میدونم
- اوه فکر میکردم شوخی در نظرش گرفته باشی چون چیز عادی نیست که یه گروه مافیا بیفته دنبالت
- خب خیلی شک شدم ولی باهاش کنار اومدم کار کردن تو همچین شرکتی کار راحتی نیست
سر تکون داد و به سمت میز بزرگ غذا خوری رفت ۵ نفر دیگه که فکر کنم اونا هم کارمند بودن سر میز نشسته بودن شاید اوناهم مثل من جایی رو نداشتن رفتم سر میز
جی اون بغل دست هیون جین نشست و من چاره دیگه جز اینکه بشینم پیش تهیونگ نداشتم راستش بیشتر از اینکه حرصم رو
در بیاره دراره منو میترسوند
چند لحظه وایستادم تا سرش رو برگردوند و گفت: چرا نمیشینی؟
لحنش هنوز هم جدی بود و منو میترسوند ولی من نشستم
شروع کردیم به غذا خوردن
تهیونگ: خب از اونجایی که تازه واردی خانم جانگ (فامیلی ا.ت )
و در ادامه حرف های تو شرکت اون مردی که میبینی به دور تر اشاره کرد اون بادیگاردته
بیخیال من بادیگارد داشتم!
جی اون: بیا تو دیگه الان دیگه اتاق توام هست
رفتم تو چشمم افتاد به چمدون هام که منتقلشون کرده بودند اینجا
جی اون: الان که از محل کار دوریم یکم از خودت بگو
-زندگیم زیادی کسل کنندست حوصلت سر نمیره؟
-بیخیال تعریف کن
-خب از کجا شروع کنم من از اولش تویه خانواده خوب در یه خونه تو همینجا (سئول) بدنیا اومدم و بزرگ شدم چیز زیادی از پدر و مادرم یادم نمیاد مادربزرگم بهم گفته بود وقتی ۶سالم بود اونا تویه تصادف فوت شدن
-متاسفم
-ممنونم، خب و از اون موقع پیش مادر بزرگم بودم و تصمیم گرفتم رو پایه خودم بایستم و کلی درس خوندم معلمام هم بهم میگفتن خیلی باهوشم و میتونم به جایی برسم و بله الان اینجام به عنوان معاون تو یه شرکت خیلی بزرگ کار میکنم
-اها جالب بود ( با خنده)
-خب حالا تو راجب خودت بگو
- هوممم بزار ببینم منم مثل تو خاطرات زیادی از پدرو مادرم ندارم مادرم وقتی حدود ۷ سالم بود مرد علتش رو نمیدونم هیچوقت نپرسیدم و پدرمم که همیشه سر کار بود و کلا هر یک ماه یه بار به منو تهیونگ سر میزد و خب میشه گفت منو تهیونگ بزرگ کرده و ما تو همین عمارت بزرگ شدیم همین
-خوشبحالت که یه برادر داری من نه خواهری دارم نه برادری
-خیلی خب پس از الان یه خواهر بزرگ تر داری
- چی خواهر بزرگ تر؟
-تا اونجایی که میدونم من یک سال ازت بزرگ ترم (با خنده)
- خیلی خوب اونی
و منم زدم زیر خنده
که صدایی از پشت در اومد
هی دخترا بیاین شام بخوریم
صدای هیون جین بود برعکس جناب آقای پسر رئیس اصلا آدم خشکی نبود حسابی انرژی داشت و مسخره بازی در میآورد
منو جی اون همینطور که از پله ها میرفتیم پایین حرف میزدیم
جی اون: یه چیزی رو یادم رفت بگم اون حرفایی که تهیونگ تو شرکت زد همش واقعی بود
-میدونم
- اوه فکر میکردم شوخی در نظرش گرفته باشی چون چیز عادی نیست که یه گروه مافیا بیفته دنبالت
- خب خیلی شک شدم ولی باهاش کنار اومدم کار کردن تو همچین شرکتی کار راحتی نیست
سر تکون داد و به سمت میز بزرگ غذا خوری رفت ۵ نفر دیگه که فکر کنم اونا هم کارمند بودن سر میز نشسته بودن شاید اوناهم مثل من جایی رو نداشتن رفتم سر میز
جی اون بغل دست هیون جین نشست و من چاره دیگه جز اینکه بشینم پیش تهیونگ نداشتم راستش بیشتر از اینکه حرصم رو
در بیاره دراره منو میترسوند
چند لحظه وایستادم تا سرش رو برگردوند و گفت: چرا نمیشینی؟
لحنش هنوز هم جدی بود و منو میترسوند ولی من نشستم
شروع کردیم به غذا خوردن
تهیونگ: خب از اونجایی که تازه واردی خانم جانگ (فامیلی ا.ت )
و در ادامه حرف های تو شرکت اون مردی که میبینی به دور تر اشاره کرد اون بادیگاردته
بیخیال من بادیگارد داشتم!
- ۳.۴k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط