love Between the Tides²⁶
love Between the Tides²⁶
رفتم سوار ماشین شدم
تهیونگ: دو ساعت بیشتر فاصله نداریم تا سئول
ا/ت: آره میدونم فقط من یکم خستم میشه بخوابم
تهیونگ: آره بخواب
چند ساعت بعد
اروم یه چیزی به دستم میخورم چشمام رو باز کردم
تهیونگ: رسیدیم
ا/ت: اها ممنون ببخشید مزاحم شدم
تهیونگ: این چه حرفیه خیلی خوشگذشت ممنون ولی بیا وقت های بیشتری هم اینجا باهم بگذرونیم
ا/ت: باشه خب من میرم خدافظ
تهیونگ: خدافظ...
برگشتم خوابگاه....
شب
دوهی: عالی شدی ا/ت هم لباست خیلی بهت میاد هم آرایشت زیادی نیست خودت خوشگلی
یعنی من هم امشب قرار میزارم وایی قلبم داره میاد تو دهنم از استرس و خوشحالی
دوهی: چی میگی باخودت داری میخندی خیلی دوسش داری اقای دوست پسر هم بگو یه روز بیاد ببینیمش
ا/ت: باشه
و رفتم
تو کافه ای بودم که قرار گذاشته بودیم نتونستم پیداش کنم زنگ زدم بهش
تهیونگ: الو
ا/ت: الو کجایی؟
تهیونگ: چیشده؟
ا/ت: من نمیبینمت
تهیونگ: خوبی؟
ا/ت: آره منتظرتم
تهیونگ:کجایی؟
ا/ت: کافه (...)
دستی روی شونم حس کردم
ا/ت: خودتی
تهیونگ: ا/ت چی میگی؟
گوشی رو قطع کردم
با لبخند به پشتم نگاه کردم
": میدونستم میای
وایی نه اون تهیونگ نبود اون چونسو شوهر مامانم بود
ا/ت: تو اینجا چیکار میکنی؟
": من؟ خب صبح بهت گفتم دارم میام اینجا
ا/ت: کی گفتی؟
": تو نامه نوشتم
ا/ت: اون تو بودی؟
": میدونستم توهم دوسم داری
سریع بلند شدم خواستم برم دستم رو گرفتم
ا/ت: اینجا شلوغه ولم کن وگرنه فریاد میزنم
": باشه باشه آروم باش بیا بشین باهم حرف میزنیم
ا/ت: خب سریع بگو چی میخوای؟
": خودت رو خیلی خوشگلی
ا/ت: مامان من زن توعه چطور این حرف هارو به من میزنی من پیش شما بزرگ شدم
": مگه من دل ندارم مامانت نمیفهمه نگران نباش
ا/ت: چی رو مامانم نمیفهمه؟
": رابطمون رو
ا/ت: جان؟ رابطه ی من و تو؟ تو همسن پدر من هستی
": نه اون پسره استاد دانشگاهته همسن پدرت نیست
ا/ت: آقا ازت خواهش میکنم من رو فراموش کن اصلا پول چقدر میخوای من که میدونم بخاطر چی میخوای بهم نزدیک بشی
": من پول نمیخوام
ا/ت: من خودم کاری ندارم و نمیتونم پول زیادی بهت بدم اما میتونم از بابام قرض بگیرم
": خب باشه اگر میتونی تا یک ساعت دیگه (....) برام اوکی کنی کاری باهات ندارم
ا/ت: عوضی باشه ولی قول میدی دیگه نزدیک من نشی
":اوکیه
ا/ت: میرم بعد برات ادرس رو میفرستم
": فکر نکن بتونی فرار کنی میدونم دانشگاه و خوابگاهت کجاست
ا/ت: باشه
رفتم بیرون اون خوابگاه زنگ زدم به بابام
پ: الو
ا/ت: الو بابا
پ: جانم
ا/ت: بابا پول نیاز دارم میتونی کمکم کنی؟
پ: چرا گریه میکنی فدات شم چیزی شده؟
ا/ت: نه نه میخوام به یکی از دوستام قرض بدم
پ: باشه عزیزم برو خونه (...) رمزش هست ۱۶۳۹۰۴۷ اتاق ۳۴
ا/ت: ممنون
گوشی رو قطع کردم به ادرسی که بابام گفت رفتم
و رسیدم اون خونه و رفتم مقداری پول از صندوق برداشتم و زنگ زدم به اون عوضی و ادرس رو بهش دادم
منتظر بودم که بیاد
چند دقیقه بعد
اومد داخل
": خودت من رو دعوت میکنی به خونه
ا/ت: بیا اون پول خیلی بیشتر از چیزی هست که میخواستی فقط برو که دیگه نبینمت
": این نشد که، فقط پول؟
ا/ت: عمو تو عموی منی چرا اینکارو میکنی
":یه چایی هم به ما نمیرسه؟
ا/ت: این خونه سه ساله درش باز نشده بود چایی از کجا بیارم لطف کن برو وگرنه زنگ میزنم پلیس
": همیشه آرزوم بود یه خونه مثل این داشته باشم که من و تو اینجا زندگی کنیم من از سرکار بیام توهم برای آقاییت چای بیاری قهوه بیاری ماساژش بدی وایی چقدر خوبه خودت درموردش فکر کن
ا/ت: حالم ازت بهم میخورم
رفتم نزیکش و محکم زدم تو صورتش
": تو من رو زدی؟ دیوونه شدی
با تمام قدرتش من رو پرت کرد سمت میز صورتم خورد به میزد و خونی شد
گوشیم رو برداشتم خواستم زنگ بزنم پلیس
گوشیم رو ازم گرفت پرت کرد
": الان دیگه هیچکاری نمیتونی انجام بدی
اومد سمتم و محکم من رو گرفت دوباره پرتم کرد
ا/ت: خواهش میکنم بس کن باشه این خونه هم برای تو
": این خونه بدون تو که نمیشه
اومد سمتم و شروع کرد به باز کر***دن دک**مه های لب***اسم و من مقاومت میکردم
ا/ت: نهههههه
#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
رفتم سوار ماشین شدم
تهیونگ: دو ساعت بیشتر فاصله نداریم تا سئول
ا/ت: آره میدونم فقط من یکم خستم میشه بخوابم
تهیونگ: آره بخواب
چند ساعت بعد
اروم یه چیزی به دستم میخورم چشمام رو باز کردم
تهیونگ: رسیدیم
ا/ت: اها ممنون ببخشید مزاحم شدم
تهیونگ: این چه حرفیه خیلی خوشگذشت ممنون ولی بیا وقت های بیشتری هم اینجا باهم بگذرونیم
ا/ت: باشه خب من میرم خدافظ
تهیونگ: خدافظ...
برگشتم خوابگاه....
شب
دوهی: عالی شدی ا/ت هم لباست خیلی بهت میاد هم آرایشت زیادی نیست خودت خوشگلی
یعنی من هم امشب قرار میزارم وایی قلبم داره میاد تو دهنم از استرس و خوشحالی
دوهی: چی میگی باخودت داری میخندی خیلی دوسش داری اقای دوست پسر هم بگو یه روز بیاد ببینیمش
ا/ت: باشه
و رفتم
تو کافه ای بودم که قرار گذاشته بودیم نتونستم پیداش کنم زنگ زدم بهش
تهیونگ: الو
ا/ت: الو کجایی؟
تهیونگ: چیشده؟
ا/ت: من نمیبینمت
تهیونگ: خوبی؟
ا/ت: آره منتظرتم
تهیونگ:کجایی؟
ا/ت: کافه (...)
دستی روی شونم حس کردم
ا/ت: خودتی
تهیونگ: ا/ت چی میگی؟
گوشی رو قطع کردم
با لبخند به پشتم نگاه کردم
": میدونستم میای
وایی نه اون تهیونگ نبود اون چونسو شوهر مامانم بود
ا/ت: تو اینجا چیکار میکنی؟
": من؟ خب صبح بهت گفتم دارم میام اینجا
ا/ت: کی گفتی؟
": تو نامه نوشتم
ا/ت: اون تو بودی؟
": میدونستم توهم دوسم داری
سریع بلند شدم خواستم برم دستم رو گرفتم
ا/ت: اینجا شلوغه ولم کن وگرنه فریاد میزنم
": باشه باشه آروم باش بیا بشین باهم حرف میزنیم
ا/ت: خب سریع بگو چی میخوای؟
": خودت رو خیلی خوشگلی
ا/ت: مامان من زن توعه چطور این حرف هارو به من میزنی من پیش شما بزرگ شدم
": مگه من دل ندارم مامانت نمیفهمه نگران نباش
ا/ت: چی رو مامانم نمیفهمه؟
": رابطمون رو
ا/ت: جان؟ رابطه ی من و تو؟ تو همسن پدر من هستی
": نه اون پسره استاد دانشگاهته همسن پدرت نیست
ا/ت: آقا ازت خواهش میکنم من رو فراموش کن اصلا پول چقدر میخوای من که میدونم بخاطر چی میخوای بهم نزدیک بشی
": من پول نمیخوام
ا/ت: من خودم کاری ندارم و نمیتونم پول زیادی بهت بدم اما میتونم از بابام قرض بگیرم
": خب باشه اگر میتونی تا یک ساعت دیگه (....) برام اوکی کنی کاری باهات ندارم
ا/ت: عوضی باشه ولی قول میدی دیگه نزدیک من نشی
":اوکیه
ا/ت: میرم بعد برات ادرس رو میفرستم
": فکر نکن بتونی فرار کنی میدونم دانشگاه و خوابگاهت کجاست
ا/ت: باشه
رفتم بیرون اون خوابگاه زنگ زدم به بابام
پ: الو
ا/ت: الو بابا
پ: جانم
ا/ت: بابا پول نیاز دارم میتونی کمکم کنی؟
پ: چرا گریه میکنی فدات شم چیزی شده؟
ا/ت: نه نه میخوام به یکی از دوستام قرض بدم
پ: باشه عزیزم برو خونه (...) رمزش هست ۱۶۳۹۰۴۷ اتاق ۳۴
ا/ت: ممنون
گوشی رو قطع کردم به ادرسی که بابام گفت رفتم
و رسیدم اون خونه و رفتم مقداری پول از صندوق برداشتم و زنگ زدم به اون عوضی و ادرس رو بهش دادم
منتظر بودم که بیاد
چند دقیقه بعد
اومد داخل
": خودت من رو دعوت میکنی به خونه
ا/ت: بیا اون پول خیلی بیشتر از چیزی هست که میخواستی فقط برو که دیگه نبینمت
": این نشد که، فقط پول؟
ا/ت: عمو تو عموی منی چرا اینکارو میکنی
":یه چایی هم به ما نمیرسه؟
ا/ت: این خونه سه ساله درش باز نشده بود چایی از کجا بیارم لطف کن برو وگرنه زنگ میزنم پلیس
": همیشه آرزوم بود یه خونه مثل این داشته باشم که من و تو اینجا زندگی کنیم من از سرکار بیام توهم برای آقاییت چای بیاری قهوه بیاری ماساژش بدی وایی چقدر خوبه خودت درموردش فکر کن
ا/ت: حالم ازت بهم میخورم
رفتم نزیکش و محکم زدم تو صورتش
": تو من رو زدی؟ دیوونه شدی
با تمام قدرتش من رو پرت کرد سمت میز صورتم خورد به میزد و خونی شد
گوشیم رو برداشتم خواستم زنگ بزنم پلیس
گوشیم رو ازم گرفت پرت کرد
": الان دیگه هیچکاری نمیتونی انجام بدی
اومد سمتم و محکم من رو گرفت دوباره پرتم کرد
ا/ت: خواهش میکنم بس کن باشه این خونه هم برای تو
": این خونه بدون تو که نمیشه
اومد سمتم و شروع کرد به باز کر***دن دک**مه های لب***اسم و من مقاومت میکردم
ا/ت: نهههههه
#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
- ۶۵۷.۷k
- ۰۳ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط