جونگ کوک

#عشق_خونی🔗🩸

#Part.⑤


کوک: که نمیدی؟ باش اینم برا تو..

بــــــــــــــــــــــنـگـــ💥و یه گلوله تو مغز طرف..
اعصاب درستی نداشتم البته از وقتی اون اتفاق افتاد.

☆فلش بک☆

کوک: بابا من نمیخوام باهاش ازدواج کنم! دوستش ندارم!
ب.ک(بابای کوک): تو حق انتخاب نداری جونگ کوک. هر چی که ما میگیم رو باید انجام بدی(عصبی)
کوک: بابا من بچتم! نه بَردَت!
ب.ک: ربطی نداره. تو باید برای صلاح خانواده ازدواج کنی
کوک: چی داری میگی؟ یعنی حرفای من بی ارزش تر از مال و ثروتیه که داری؟!(بغض.عصبی)
ب.ک: کوک!(عصبی) یا با میا ازدواج میکنی یا هم دیگه پسر من نیستی(داد)
کوک: پسر تو نباش بهتر از اینه که شوهر یه جن/ده باشم(عصبی)

با یه نگاه پر از درد و ناامیدی به بابام خیره شدم. برگشتم و پشت بهش وایسادم

کوک: تو هم برات بهتره که پسری به اسم جونگ کوک نداشته باشی. خداحافظ ..

بدون این که به پشتم نگاه کنم به طرف در رفتم. هیچی برام مهم نبود هیچیه هیچی!
سوار ماشینم شدم و پامو تا ته پدال گاز فشار دادم. میخواستم بمیرم و این که بابام به خاطره مقامش منو فروخت رو نبینم. حالم از خودمو زندگیم به هم میخورد دیگه نمیتونستم زندگیم کنم زده بودم به سیم آخر. میخواستم خودکشی کنم ولی وقتی خوب فک کردم دیدم ارزش نداره چون اگر قرار بود بمیرم خیلی وقت پیشا تو عملیات های باند میمردم
انقدر تو افکارم غرق بودم که نفهمیدم کِی ماشین رو کنار جاده نگه داشتم. سرم رو بلند کردم تا ساعت رو ببینم. 20:57 دقیقه بود پس خیلی نمیشه که از مهمونی زدم بیرون
یهو صدای تایر یه ماشین اومد که معلوم بود میخواد ماشین رو نگه داره. سرم رو که چرخوندم دیدم یه تریلی زده به یه ماشین گرون قیمت. خوب که دقت کردم دیدم شبیح ماشینه بابامه
بدون این که فکر دیگه‌ای بکنم از ماشین پیاده شدم و دوییدم سمت اون ماشینا. نمیدونم چشام چپ میدیدن یا چی ولی اون.. اون همون پلاکه بابامه. همون پلاکی که وقتی بورام به دنیا اومد بابا اونو به نامش زد
باورم نمیشد
انگار دنیا رو سرم خراب شده بود. سرم گیج میرفت و تار میدیدم. نفهمیدم چه اتفاقی افتاد ولی یهو همچی سیاهه سیاه شد...

☆پایان فلش بک☆

کوک: دنبالم بیا(رو به دختره..عصبی)
بورام: تـ... تـ.. تو.. تو چـ.. چی کار کردی؟(ترس.لکنت)
کوک: میگم دنبالم بیا(داد)

بورام بدون این که حرفی بزنه افتاد رو زمین و زد زیره گریه..

کوک: چته؟ چرا داری گریه میکنی؟
بورام: هق.. هق(گریه)
کوک: دختر جون! من اعصاب مصاب درست حسابی ندارم پس مثل یه دختر خوب دنبالم بیا!
بورام:....(گریه)
کوک: اوووفــــــــــــــ(عصبی)

دیگه داشت اعصابم خورد میشد. اون از وقتی که گریه میکرد که نمیخواد اینجا بمونه اینم از وقتی که میگم بیا نمیاد
برگشتم و از اونجا زدم بیرون بادیگاردمم پشتم اومد.

کوک: اههه اههه اههههه(داد..زد به بدنه ماشین)
بادیگارد: ارباب حالتون خوبه؟ مگه شما نیومده بودید پارک ات رو بگیرید پس چرا از این دختره بورام سر درآوردید؟
کوک: چه بدونم هااان؟ من گفتم ات اینجاست یا اون رئیس بی‌عرضت؟(داد)
بادیگارد: ببخشید ارباب
کوک: گمشو اون دختره رو بگیر بیار تو ماشین(داد.عصبی)
بادیگارد: چشم(ترس)

پنج دقیقه گذشت و دختره رو با جیغ و داد آوردن بیرون...


اینم پارت بعد خدمتتون🌹بخونید حالشو ببرید.. لایک و کامنت یادتون نره💌❤
دیدگاه ها (۲)

جونگ کوک

جونگ کوک

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕عشق مافیاویو بورام یه نفر اومد دنبالم که ببرتم تو عمار...

فیک وقتی میگی بیا بازی بارسا و رئال مادرید رو ببینم نامجون: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط