جونگ کوک

#عشق_خونی🔗🩸
#Part.④


دختر: نه. هق.. بپرسید(گریه)
کوک: چشمت چرا اینجوری شده؟ گونت چرا ذخمه؟
دختر: چشمم رو وقتی مامان بابام تصادف کردن منم باهاشون تصادف کردم و اینجوری ذخم شد.. ولی گونم رو یکی از مردایی که شب باهاش بودم..(گریه)
کوک: تصادف؟ چه تصادفی؟ کجا تصادف کردن؟ اسمت چیه؟ اسم مامانت رو یادته؟
دختر: خب وقتی با خانوادم رفته بودیم مهمونی توی راه برگشت یکی خورد بهمون و مامان بابام مردن(گریه)
کوک: خب؟
دختر: خیلی خوب یادم نیست ولی اسممو یه چیزایی شبیح قورام یا نمیدونم یه چیزایـ...
کوک: بورام؟
دختر: عاا اره یه چیزایی شبیح این.. ولی الان میسا صدام میزنن
کوک: اسم مامان یا بابات.. یادته؟
دختر: اره یه چیزایی یادمه اسم مامانم فک کنم کیم سویونگ بود.. بابام هم جئون جونگ هیون بود
کوک: چییی؟ چطور ممکنه؟ تو.. تو برادر یا خواهر دیگه‌ای داشتی؟
دختر: نمیدونم جون اون وقتا کوچیک بودم.. فک یادمه بابام با یه پسره دعوا کرد و به خاطره اون از مهمونی اومدیم بیرون
کوک: باشه تمونش کن تمومش کن..

یعنی چطور ممکنه؟ من.. من خودم جنازش رو دیدم.. چطور زندست؟ چطووووور؟
اعصابم خورد بود که تصمیم گرفتم برم بیرون تا نفسی تازه کنم
رفتم بیرون و کنار ماشین ها وایسادم.. رو به بادیگارد گفتم..

کوک: برو این دختره رو بیار.. بهش بگو چیزی با خودش برنداره حتی گوشیشو!!
بادیگارد: چشم ارباب

چند دقیقه‌ای گذشت ولی بادیگارد تنهایی اومد بیرون

کوک: پَ چی شد؟ چرا تنها اومدی نکبت؟(عصبی)
بادیگارد: ارباب رئیس دختره نمیزاره بیارمش.. میگه دختره ماله خودمه نمیزارم پاشو از اینجا بیرون بزاره
کوک: وااااتــــ.. چی بلغور کرده؟ یعنی چی که ماله منه؟ مگه اسباب بازیه؟

عصبی شده بودم.. طوری که میتونستم کل اون کاباره رو رو سرشون آوار کنم.. رفتم داخل که دیدم دختره داره گریه میکنه و توسط رئیسش گرفته شده
رفتم و جلو یه داد زدم که همه برگشتن بهم نگا کردن

کوک: اینجا چه خبره؟(عربدههه)
رئیس کاباره: تو دیگه چی میگی؟ نکنه رئیس این الدنگایی؟
کوک: حرف دهنتو بفهم عوضی.. اینا هر چی باشن از تویه کی/ری بهترن.. الان اون دختر رو ول کن وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!(عصبی..داد)
رئیس: ههه.. اخه من اینو بدم بهت چی گیرم میاد؟ اصلا چرا باید بدم بهت؟ اگر برای شب میخوایش باید پول بدی
کوک: تَاک چووو(یعنی خفه شو...دااااد)
رئیس:....(ترسید)
کوک: این دختره ماله منه.. از خونه منه.. حق نداری بهش لقب هر/زه بدی فهمیدی؟ الانم تا نزدم لحت نکردم(داد)
رئیس: چی داری میگی تو؟ برو پیه کارت ازم چی میخوای؟ این دختر ماله منه.. من خریدمش فهمیدی؟ حالا هم برو
کوک: دکی.. دِ نشد دیگهه.. همون طور که گفتم من این دختره رو با خودم میبرم!
رئیس: منم دادم(خنده عصبی)
کوک: نمیدی؟ باش اینم برا تو....
........

اینم دو تا پارت برید بخونید.. خب دیگه شبخوش من برم بخوابم.. امیدوارم خوشتون بیاد❤
دیدگاه ها (۰)

جونگ کوک

جونگ کوک

جونگ کوک

ریکشنشون وقتی تو مهمونی یه پسر بهت نزدیک میشهپسره : هی....دخ...

رمان جونکوک ( عمارت ارباب )

پارت۳۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط