جونگ کوک

#عشق_خونی🔗🩸
#Part.③


چون چشام به تاریکی عادت کرده بود یه چند باری پشت سر هم پلک زدم تا درست ببینم تا این که دیدم اون..

ات: صب کن ببینم تو؟(تعجب)
مین سو: درسته منم
ات: چرا منو آوردی اینجا؟
مین سو: ات باید ازت محافظت کنم میفهمی؟ من به مامانت قول دادم
ات: ولی من میتونم از پس خودم بر بیام(عصبی)
مین سو: برای همین یکی از افرادم تونست بدزدتت؟
ات: این یکی فرق داره(داد)
مین سو: مثلا چه فرقی؟
ات: ولش کن..
مین سو: ات تا وقتی جئون تو رو از یاد ببره باید اینجا بمونی باشه؟ همون طور که میدونی اگر بگیرتت دیگه نمیتونی از پیشش زنده برگردی و به طرزه فجیحی میکشتت!
ات: خب؟
مین سو: خب داره؟ میگم نباید ازم دور بشی وگرنه میمیری!(داد..عصبی)
ات: هوووووشع.. آروم باش چته؟ فهمیدم
مین سو: تا آدم و اعصاب نکنی قانع نمیشی نه؟
ات: نه(خنده)
مین سو: مرز.. الان هم پاشو کمکت کنم بری پایین.. از وضعیتی که داری میشه فهمید چند ساعته غذا نخوردی
ات: باشه

مین سو اومد و کمکم کرد پاشم.. اثر بی هوش کننده اینقدر بود که دست و پام هم شل شده بودن و به زور راه میرفتم..
بعد چند دقیقه تلاش بالاخره رسیدیم پایین و سر نیز نشستیم..

مین سو: عهه راستی ات یه نفر دیگه هم اینجاست که با دیدنش خوشحال میشی
ات: کی؟(تعجب)
مین سو:....

.............

☆ویو جونگ کوک☆

جونگ کوک: چی شد؟ ردشو زدید؟
کای(بادیگاردشخصیش): بله ارباب..
جونگ کوک: خوبه.. آدرسشو بفرست بهم
کای: چشم الان میفرستم

ههه فک کردی میتونی از دستم فرار کنی پارک ات؟ کور خوندی بچه کوچولو.. من موشو از لونش میکشم بیرون حالا چه برسه به تو
کای آدرس رو برام فرستاد.. با بادیگاردام سوار ماشین شدیم و رفتیم اونجایی که کای آدرسشو داده بود.. آدرس یه کاباره بود.. هه پس هر/زه هم بودی چه جالب
بعد از چند دقیقه رسیدیم به کاباره.. با بادیگاردا رفتیم داخل ولی اونجا پره پسر بود نه دختر.. چشمامو یکم چرخوندم که یه دختر رو رویه استیج میرقصید پیدا کردم
چند تا دخترم دورش بودن و همراهیش میکردن ولی یکی نظرم رو جلب کرد که همش هم سعی داشت صورتش رو بپوشونه..
به بادیگاردم گفتم بره و اون دختر رو برام بیاره خودمم رفتم نشستم یه جایی که شلوغ نبود.. چند لحظه گذشت و رقصشون تموم شد و بادیگارد هم اون دختر رو برام آورد..

بادیگارد: بفرمایید ارباب آوردمش
کوک: خوبه.. هییی دختر جون
دختر:....(سرش پایینه😞اینجوری)
کوک: مگه با تو نیستم؟(داد)
دختر: بـ... بـله..
کوک: اون دسمال رو باز کن ببینم
دختر: نـ.. نــه
کوک: باشه.. بازش کن(رو به بادیگارد)
دختر: نــــــه.. خواهش میکنم باز نکنید.. اصلا بزارید خودم باز کنم
کوک: زود باش

دختره که دسمال رو آورد پایین ولی از تعجب شاخ در آورد..

کوک: دختر جون تو چند سالته؟ (تعجب)
دختر: 13 (بغض)
کوک: چــــــی؟ تو 13 سالته بعد اومدی داری توی کاباره کار میکنی؟
دختر: بـ.. بله.. خب مادر پدرم مردن و منم به عنوان برده توسط یه مافیا فروخته شدم به اینجا.. مسئول اینجا هم مجبورم میکرد هر شب با یه مرد بخوابـ..م(گریه..هق هق)
کوک: خیلی خب خیلی خب.. گریه نکن.. الانم یه سوال ازت دارم میتونی جواب بدی یا ناراحتت میکنه؟
دختر: نه. هق.. بپرسید(گریه)
کوک:....
دیدگاه ها (۰)

جونگ کوک

جونگ کوک

جونگ کوک

جونگ کوک

سناریو [درخواستی]وقتی دختر ۱۴ سالتون رو با دوست پسرش میبینین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط