*راز دل*
*راز دل*
ماه وش:
- کافیه نگار زشته
بعد از شام تو سالن نشستیم و هرکسی مشغول حرف زدن بود مخصوصا پسرا که صدای خندشون کل خونه رو پر کرده بود مامان حسین وفاطمه خانم ومامانم گرم صحبت بودن منو مستانه ونگارم داشتیم حرف می زدیم می خندیدیم واونا سر به سرم می زاشتن
نگار : من هر چی این کیهان بد اخلاقو نگاه می کنم ناجور نگاهت می کنه ماه وش همین الان فاتحه بخونم برات
- نگار می زنم تو سرت هان
نگار خندید وگفت : دروغ میگم مستانه
مستانه لبخندی زد وگفت : نه چی شده ماه وش شب اولی داماد دلخوره
- نمی دونم
نگار : باور نکن مستانه
- تو دوستی یا دشمن
نگار : بگو چیکار کردی همین روز اولی
- فضولی بین خودمونه .
مستانه : راست میگه نگار بزار بین خودشون بمونه ما دخالت نکنیم من که نمی تونم اخم کیهان رو ببینم
انقدر اون دوتا منو حرص دادن می خواستم کله اشون رو بکنم آخرشب شده بود وهمه خداحافظی کردن ورفتن
- میرم بالا لباس عوض می کنم میام کمک
مامان : نمی خواد مامان برو استراحت کن ببین کیهان چیزی نیاز نداشته باشه
کیهان دلخور نگاهم کرد ورفت بالا خندم گرفته بود
- چیزی لازم نداری
برگشت نگام کرد وگفت : نه
اووووف چه توپشم پر بود با آرامش رفتم بالا ورفتم تو اتاق شالمو دراوردم وخواستم لباسمو در بیارم با صداش که اسمم رو اورده بود جیغ زدم رفتم عقب
اخم کرد وگفت : چت شد یهو مگه روح دیدی
- کی اومدی اینجا
کیهان : قبل از تو ...اینوچه نوع جیغ زدنه گوشم کر شد
- کاری داشتی
نگاهم کرد وگفت : این رفتارت یعنی چی ؟!
- کدوم رفتارم
کیهان : همینکه حتا نگاهمم نکردی
رو به روم وایساده بود وفاصله هامون کم
- من اون موقع تو اتاق داشتم سربه سرت می گذاشتم ولی خوب خودت زود عصبی شدی
کیهان : از چه نوعی بود که منو یاد گذشتم بندازی انقدر مهم بودی وعزیزم که راضی به نامزادی نبودم وعقد کردیم
- کیهان من فقط داشتم شوخی می کردم .
از تو کشو لباس در آوردم از پشت بغلم کرد خودمو تکون دادم از تو دستاش دراومدم اروم دستاشو برداشت وازم فاصله گرفت بعدم صدای در اومد برگشتم نبود ۰
لباس عوض کردم ورفتم پایین به مامان کمک کردم گوشی آشپزخونه زنگ خورد مستانه جواب داد
مستانه: چشم آقا کیهان ...بله حتما
برگشت وگفت : قهوه سفارشی
مامان : این موقع شب
- عادت کرده قهوه بخوره دیگه
براش قهوه درست کردم وگفتم : میبری مستانه
مامان چشم غره ای رفت وگفت : همین امشب همه چی بر عکس شده؟!خودت ببر
- آخه مامان
مامان : این چه رفتاریه ماه وش
قهوه رو برداشتم ورفتم بالا بدون در زدن رفتم داخل رو تخت دراز کشیده بود داشت اهنگ گوش می داد
ماه وش:
- کافیه نگار زشته
بعد از شام تو سالن نشستیم و هرکسی مشغول حرف زدن بود مخصوصا پسرا که صدای خندشون کل خونه رو پر کرده بود مامان حسین وفاطمه خانم ومامانم گرم صحبت بودن منو مستانه ونگارم داشتیم حرف می زدیم می خندیدیم واونا سر به سرم می زاشتن
نگار : من هر چی این کیهان بد اخلاقو نگاه می کنم ناجور نگاهت می کنه ماه وش همین الان فاتحه بخونم برات
- نگار می زنم تو سرت هان
نگار خندید وگفت : دروغ میگم مستانه
مستانه لبخندی زد وگفت : نه چی شده ماه وش شب اولی داماد دلخوره
- نمی دونم
نگار : باور نکن مستانه
- تو دوستی یا دشمن
نگار : بگو چیکار کردی همین روز اولی
- فضولی بین خودمونه .
مستانه : راست میگه نگار بزار بین خودشون بمونه ما دخالت نکنیم من که نمی تونم اخم کیهان رو ببینم
انقدر اون دوتا منو حرص دادن می خواستم کله اشون رو بکنم آخرشب شده بود وهمه خداحافظی کردن ورفتن
- میرم بالا لباس عوض می کنم میام کمک
مامان : نمی خواد مامان برو استراحت کن ببین کیهان چیزی نیاز نداشته باشه
کیهان دلخور نگاهم کرد ورفت بالا خندم گرفته بود
- چیزی لازم نداری
برگشت نگام کرد وگفت : نه
اووووف چه توپشم پر بود با آرامش رفتم بالا ورفتم تو اتاق شالمو دراوردم وخواستم لباسمو در بیارم با صداش که اسمم رو اورده بود جیغ زدم رفتم عقب
اخم کرد وگفت : چت شد یهو مگه روح دیدی
- کی اومدی اینجا
کیهان : قبل از تو ...اینوچه نوع جیغ زدنه گوشم کر شد
- کاری داشتی
نگاهم کرد وگفت : این رفتارت یعنی چی ؟!
- کدوم رفتارم
کیهان : همینکه حتا نگاهمم نکردی
رو به روم وایساده بود وفاصله هامون کم
- من اون موقع تو اتاق داشتم سربه سرت می گذاشتم ولی خوب خودت زود عصبی شدی
کیهان : از چه نوعی بود که منو یاد گذشتم بندازی انقدر مهم بودی وعزیزم که راضی به نامزادی نبودم وعقد کردیم
- کیهان من فقط داشتم شوخی می کردم .
از تو کشو لباس در آوردم از پشت بغلم کرد خودمو تکون دادم از تو دستاش دراومدم اروم دستاشو برداشت وازم فاصله گرفت بعدم صدای در اومد برگشتم نبود ۰
لباس عوض کردم ورفتم پایین به مامان کمک کردم گوشی آشپزخونه زنگ خورد مستانه جواب داد
مستانه: چشم آقا کیهان ...بله حتما
برگشت وگفت : قهوه سفارشی
مامان : این موقع شب
- عادت کرده قهوه بخوره دیگه
براش قهوه درست کردم وگفتم : میبری مستانه
مامان چشم غره ای رفت وگفت : همین امشب همه چی بر عکس شده؟!خودت ببر
- آخه مامان
مامان : این چه رفتاریه ماه وش
قهوه رو برداشتم ورفتم بالا بدون در زدن رفتم داخل رو تخت دراز کشیده بود داشت اهنگ گوش می داد
- ۱۱.۳k
- ۲۰ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط